بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت هفتم
فائزه
یه بار دیگه به آیینه بزرگ چسبیده به دیوار آرایشگاه نگاه کردم.. پیرهن فیروزه ای رنگ و روسری هم رنگش که لبنانیبسته بودم .. میکاپ لایتی که روی صورتم نشسته بود .. با دیدن خودم ذوق کردم که یه زن با مهربونی خندید: بخدا که خوشگلی دختر خانوم ..
خجالت زده خندیدم که مامان زنگ زد جواب که دادمگفت : کی کارت تموم میشه مامان ؟ ما تو محضر منتظریم .. فکر میکنم فرشید بیرون منتظر باشه ..
بعد قطع کردن و خداحافظی با زنای آرایشگاه.. چادر عقدم رو که همرنگ پیرهنم بود پوشیدم ..
از آرایشگاه که بیرون زدم فرشید بیرون منتظر بود با یه کت و شلوار مشکی .. با لبخند سمتش رفتم .. سلام که کردم دسته گل نرگس رو دستم داد و در ماشین رو برام باز کرد ..
با نشستنم ماشین رو روشن کرد و سمت محضر راه افتادیم.
آروم گفتم: الان همه محضرن؟
با لبخند گفت: بله همه منتظرن ما برسیم ..
نفس عمیقی کشیدم سرم رو به شیشه تکیه دادم باد خنک به صورتم می خورد .. لبخند محوی روی لبم نشسته بود.. خوشحال بودم که الان کنار فرشیدم ...
........
روی صندلی کنار هم نشسته بودیم سرم رو بلند کردم .. مامان و بابا، سعید .. مامان و خواهر و برادر فرشید و دامادشون.. و چند تا از همکارای سعید و فرشید..
همه انگار با لبخند نگاه می کردن ..
ترسیده بودم .. انگار نگران بودم .. لرزش و سرد بودن دستام رو حس میکردم...
فرشید ..
سعید کنار فائزه بود و آقا محمد و داوود و رسول سمت من .. آقا محمد با لبخند محوی نگاهم میکرد .. اما رسول با لبخند پهنی نگاه میکرد .. داوود هم این ما بین جوری که فقط من ببینم شکلک در می اورد .. کنارشون حالم خوب بود..
کنار فائزه دل تو دلم نبود .. عاقد که شروع کرد خطبه عقد رو بخونه تمام اتفاقات این چند سال کنار چشام بود ، اینکه تمام این مدت تونستم به ارزوم برسم احساس خوشبختی میکردم.. .
نوبت فائزه شد .. لبخند خجالت زده ای روی لبام بود.. با صدای ارومش گفت: با اجازه پدر و مادرم و بزرگای جمع .. همچنین با اجازه پدرم علی و مادرم فاطمه ... بله ..
صدای صلوات تو گوشم پیچید .. مامانم حلقه ها رو جلمون گذاشت .. لرزش دست فائزه رو می دیدم .. دست سردش رو بین دستای گرمم گرفتم .. آروم حلقه رو مهمون انگشتش کردم چقدر انگشت فائزه حلقه رو قشنگ تر کرده بود.. فائزه هم همین کار رو تکرار کرد .. آروم دست سردش رو گرفتم پیش گوشش زمزمه کردم : تا من کنارتم از هیچی نترس ...
رسول
حلقه ها رو که دست هم کردن همه براشون دست زدیم .. فرشید لباش رو کنار گوش فائزه برد یه چیزی کنار گوشش زمزمه کرد باعث شد فائزه لبخند گرمی بزنه ..
همه از جمله آقا محمد سمتشون رفتیم تبریک گفتیم و فرشید و گرم بغل کردیم.. آرزوی خوشبختی برای دوتاشون کردیم ..
این ما بین لبخند گرم سعید دیدنی بود
#رویار_۲
•••••••••••••••••
پ ن : شکلک های داوود
پ ن : تا کنارتم از هیچی نترس
پ ن : لبخند گرم سعید
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت هشتم
رسول
از محضر که بیرون اومدیم آقا محمد از ما زودتر رفت .. منو داوود هم سمت موتور رفتیم .. که پرسید : منو میرسونی خونمون ؟
یاد دعوت عمو حمید اوفتادم .. حوصلم گرفت .. سمتش گفتم: یه کاری کنیم .. تو منو با موتور برسون خونه فروغ خودتم برو خونه ی من .. کلید که داری ؟
_ اره کلید دارم اما تو چی شده می خوای بری خونه مامان بزرگت؟
شونه ای بالا انداختم: بده می خوام صله ارحام به جا بیارم ؟ تازشم خود عمو حمید زنگ زد ..
_ باشه پس .. از اونور کی میارت ؟
حوصله فکر کردن نداشتم : یه کاری میکنم حالا ..
باهم راه افتادیم سمت خونه فروغ .. توی راه بخاطر صدای باد نسبتا بلند گفت: حالا واقعا مامان بزرگت رو دوست داری ؟
مکث کردم: نه ..
_ پس چرا میری پیشش ؟
نفسم رو دادم بیرون مثل خودش بلند گفتم : زندگی من با علاقم همخونی نداره .. بعضی چیزا اجباره ... . تو چی ، دوست داری؟
چند ثانیه اصلا حرفی نزد .. فکر کردم شاید نشنیده .. اما گفت : من که مامان بزرگ ندارم .. فقط مامان سیمین رو دارم ..
آروم زمزمه کردم،: همون مامان سیمین تو می ارزه به کل فک و فامیل من ..
تا رسیدنمون حرفی نزد.. وقتی رسیدیم .. سر کوچه پیاده شدم . وقتی مطمئن شدم کلید داره ازش خداحافظی کردم . منتظر موندم بره...
به ته کوچه بن بست نگاه کردم.. بازم من موندم تاریکی این کوچه که انگار هیولا داشت...
آروم و قدم قدم تا ته کوچه رفتم .. جیب لباسم رو چک کردم .. اسپریم همراهم نبود.. همینو کم داشتم ..
زنگ خونه رو زدم و منتظر موندم .. صدای قدم های یه نفر و که شنیدم دستی به موهام کشیدم..
در باز شد و عمو حمید بین قاب در پیدا شد .. بهم دست داد سلام کردم و اروم رفتم داخل .. منتظر بودم بیاد با هم بریم.. صحبتی نمی کرد و سرد بود .. رفتم داخل که لیلا سمتم اومد .. لبخند ژولیده مسخره ای زد : حالت چطوره رسول .. .
لبخند زورکی زدم : حال شما خوبه زن عمو ؟
بدون حواب دادن به حرفم گفت : خوش موقع اومدی سفره رو چیدم .. فروغ هم که مثل همیشه روی تخت خوابه .. بیا بشین شام بخوریم .. تشکر کردم ..
روی میز ناهار خوری نشسته بودیم .. زن عمو دقیقا روبه روم و عمو حمید کنارش ..
اگه عمو حمید از لیلا حساب نمی برد میشد گفت عموی خوبیه .. آروم گفتم : بقیه کجان ؟ عمه ، نیما.. عمو امیر ؟
لیلا گفت : خونه خودشون .. امیر رو هم که میشناسی.. به ما اعتنا نمیزاره.. .
هر بار که نگاهم میکرد بیشتر به رفتارش شک میکردم .. که حالت ناراحتی به خودش گرفت : امروز فروغ سراغ بابک رو میگرفت .. گیج شدم: بابک ،؟ کی هست ؟
خندید: واا .. یادت نمیاد یعنی ؟
عمو حمید با اخم محوی گفت : بابک عموت دیگه.. البته حقم داری یادت نیاد .. وقتی بچه بودی مهاباد بودی فروغ که رابطه خوبی با مامانت نداشت.. بابات و مهدی هم زنده بودن هنوز .. بابک سر مسائلی رفت خارج و ما هم بی خبریم ازش ..
چیزی نگفتم ولی انگار خاطره های تاری یادم اومد .. .
لیلا اینبار گفت: راستی شنیدم قاتل مهدی پیدا شده با هم دستش ..
رنگم پرید چه وقتا این حرفا بود الان ؟
#رویار_۲
•••••••••••••••
پ ن : مود داوود عالیه ..
پ ن : عمو بابکی که خیلی وقته خبری ازش نیست
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
https://daigo.ir/secret/31654746856
ناشناس ما چرا خالیه ؟!!
یعنی منتظر نبودین🥺؟
یعنیمن برم؟🥺
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه سوال پرسید خببب
چرا اینجوری ضایعش میکنی آقا محمد😐😂
#رسول
#محمد
#اد_استاد
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت نهم
رسول
نفس عمیقی کشیدم: چرا میپرسین زنعمو ؟
نگاهش اذیتم میکرد .. جدی گفت: انگار بالاخره ثابت شد داییت قاتل مهدیه .. برای همین ناراحتی ؟
نگاه گذرای عمو حمید رو حس کردم .. سمت لیلا گفتم: چرا فکر میکنی من بخاطر داییم ناراحتم زنعمو ؟ شما مطمئن باش هیچکس تو این خونه عمو رو بیشتر از من دوست نداشت .. پس الان قاتل هر کی باشه از دستگیریش ناراحت نیستم...
اینبار عمو حمیید گفت : حکمش کی میاد ؟ جرم های دیگه ای هم داره اره ؟!
_ نمی دونمم.... از جرماش خبر ندارم ..
بی صدابلند شدم با صدای بی حال گفتم: میرم پیش مامان فروغ ..
خواستم برم که با همون لحن همیشگیش گفت : فروغ باید استراحت کنه .. از تو داییت هم خیلی دل خوشی نداره .. حالا اینکه گفت حلالش کنی برای این بود اخر عمری اه یه بچه یتیم دامن گیرش نشه ..
حرفش برام سنگین بود.. در جوابش فقط باشه ای گفتم و از خونشون زدم بیرون....
دستم سمت گلوم رفته بود.. اعصابم بهم ریخته بود....
تنم بخاطر عصبانیت به لرزه اوفتاده بود..
لیلا
از نبود حمید مطمئن شدم شمارش رو گرفتم چند تا بوق خورد .. اونم برای این بود که بره یه جای خلوت .. جواب که داد پرسیدم : تنهایی ؟
_ اره تنهام... خبری شده ؟ نکنه رسول چیزی گفته ؟
با لحن عصبی گفتم : گوش کن ببین چی میگم . تا من نگفتم حق نداری پاتو بزاری ایران اونو به اون هیرمان هم بگو.. رسول به این راحتیا نم پس نمیده..پس منتظر می مونیم... حکم وحید بیاد
سکوت کرده بود چیزینمیگفت که اینبار ارون تر گفتم: گوشات رو خوب وا کن .. وحید بخواد اعتراف کنه و درباره تو بگه همون بهتر که خودت ، خودت رو خلاص کنی ... یادت باشه شوهر الان تو داداش حمیده پس چیزی لو ندی هر چند که اون احمق تر از این حرفاست ..
جوابش فقط یه خنده مسخره بود... تلفن رو قطع کردم .. از پله ها پایین رفتم و لامپ های پذیرایی همه روشن بود... حمید روی مبل نشسته بود با دیدنم گفت : نباید دم اخری اون حرفو به رسول میزدی...گناه داشت تحت فشار باشه مشکل تنفسی میگیره ..
بدم میومد ازش .. از محبتای مسخرش برای رسول .. اصلا هر کیکه به رسول محبت میکرد من ازش متنفر بودم ..
پوزخندی زدم: دروغ گفتم؟ همین اگه نبود اون مامان و داییش اگه نبودن داداشای تو الان زنده بودن ..
دیگه حرفی نزد که گفتم : نمی دونی پریسا کجاست؟
_ با رفیقاش بیرونه ..
#رویار_۲
•••••••••••••••••
پ ن : آه یه بچه یتیم
پ ن : ازش متنفر بودم