eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت هشتم رسول از محضر که بیرون اومدیم آقا محمد از ما زودتر رفت .. منو داوود هم سمت موتور رفتیم .. که پرسید : منو میرسونی خونمون ؟ یاد دعوت عمو حمید اوفتادم .. حوصلم گرفت .. سمتش گفتم: یه کاری کنیم .. تو منو با موتور برسون خونه فروغ خودتم برو خونه ی من .. کلید که داری ؟ _ اره کلید دارم اما تو چی شده می خوای بری خونه مامان بزرگت؟ شونه ای بالا انداختم: بده می خوام صله ارحام به جا بیارم ؟ تازشم خود عمو حمید زنگ زد .. _ باشه پس .. از اونور کی میارت ؟ حوصله فکر کردن نداشتم : یه کاری میکنم حالا .. باهم راه افتادیم سمت خونه فروغ ..‌ توی راه بخاطر صدای باد نسبتا بلند گفت: حالا واقعا مامان بزرگت رو دوست داری ؟ مکث کردم: نه .. _ پس چرا میری پیشش ؟ نفسم رو دادم بیرون مثل خودش بلند گفتم : زندگی من با علاقم همخونی نداره .. بعضی چیزا اجباره ... . تو چی ، دوست داری؟ چند ثانیه اصلا حرفی نزد .. فکر کردم شاید نشنیده .. اما گفت : من که مامان بزرگ ندارم .. فقط مامان سیمین رو دارم .. آروم زمزمه کردم،: همون مامان سیمین تو می ارزه به کل فک و فامیل من .. تا رسیدنمون حرفی نزد.. وقتی رسیدیم .. سر کوچه پیاده شدم . وقتی مطمئن شدم کلید داره ازش خداحافظی کردم . منتظر موندم بره... به ته کوچه بن بست نگاه کردم.. بازم من موندم تاریکی این کوچه که انگار هیولا داشت... آروم و قدم قدم تا ته کوچه رفتم .. جیب لباسم رو چک کردم .. اسپریم همراهم نبود.. همینو کم داشتم .. زنگ خونه رو زدم و منتظر موندم .. صدای قدم های یه نفر و که شنیدم دستی به موهام کشیدم.. در باز شد و عمو حمید بین قاب در پیدا شد .. بهم دست داد سلام کردم و اروم رفتم داخل .. منتظر بودم بیاد با هم بریم.. صحبتی نمی کرد و سرد بود .. رفتم داخل که لیلا سمتم اومد .. لبخند ژولیده مسخره ای زد : حالت چطوره رسول .. . لبخند زورکی زدم : حال شما خوبه زن عمو  ؟ بدون حواب دادن به حرفم گفت : خوش موقع اومدی سفره رو چیدم .. فروغ هم که مثل همیشه روی تخت خوابه .. بیا بشین شام بخوریم .. ‌ تشکر کردم .. روی میز ناهار خوری نشسته بودیم .. زن عمو دقیقا روبه روم و عمو حمید کنارش .. اگه عمو حمید از لیلا حساب نمی برد میشد گفت عموی خوبیه .. آروم گفتم : بقیه کجان ؟ عمه ، نیما..   عمو امیر ؟ لیلا گفت : خونه خودشون .. امیر رو هم که میشناسی.. به ما اعتنا نمیزاره.. .  هر بار که نگاهم میکرد بیشتر به رفتارش شک میکردم ..  که حالت ناراحتی به خودش گرفت : امروز فروغ سراغ بابک رو میگرفت .. گیج شدم: بابک ،؟ کی هست ؟ خندید: واا .. یادت نمیاد یعنی ؟ عمو حمید با اخم محوی گفت : بابک عموت دیگه.. البته حقم داری یادت نیاد .. وقتی بچه بودی مهاباد بودی فروغ که رابطه خوبی با مامانت نداشت.. بابات و مهدی هم زنده بودن هنوز .. بابک سر مسائلی رفت خارج و ما هم بی خبریم ازش .. چیزی نگفتم ولی انگار خاطره های تاری یادم اومد .. . لیلا اینبار گفت: راستی شنیدم قاتل مهدی پیدا شده با هم دستش ..‌ رنگم پرید چه وقتا این حرفا بود الان ؟     ••••••••••••••• پ ن : مود داوود عالیه .. پ ن : عمو بابکی که خیلی وقته خبری ازش نیست
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
https://daigo.ir/secret/31654746856
ناشناس ما چرا خالیه ؟!! یعنی منتظر نبودین🥺؟ یعنی‌من برم؟🥺
سلااام🤍
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه سوال پرسید خببب چرا اینجوری ضایعش میکنی آقا محمد😐😂 https://eitaa.com/Admin_Gando
پارت بخونیم؟
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت نهم رسول نفس عمیقی‌ کشیدم: چرا میپرسین زنعمو ؟ نگاهش اذیتم میکرد .. جدی گفت: انگار‌ بالاخره ثابت شد داییت قاتل مهدیه .. برای همین ناراحتی ؟ نگاه گذرای عمو حمید رو حس کردم .. سمت لیلا گفتم: چرا فکر میکنی من بخاطر داییم ناراحتم زنعمو ؟ شما مطمئن باش هیچکس تو این خونه عمو رو بیشتر از من دوست نداشت .. پس الان قاتل هر کی باشه از دستگیریش ناراحت نیستم... اینبار عمو حمیید گفت : حکمش کی میاد ؟ جرم های دیگه ای هم داره اره ؟! _ نمی دونمم.... از جرماش خبر ندارم .. بی صدا‌بلند شدم با صدای بی حال گفتم: میرم پیش‌ مامان فروغ .. خواستم برم که  با همون لحن همیشگیش گفت : فروغ باید استراحت کنه .. از تو داییت هم خیلی دل خوشی نداره .. حالا اینکه گفت حلالش کنی برای این بود اخر عمری اه یه بچه یتیم دامن گیرش نشه .. حرفش برام سنگین بود.. در جوابش فقط باشه ای گفتم و از خونشون زدم بیرون.... دستم سمت گلوم رفته بود.. اعصابم بهم ریخته بود‌.... تنم بخاطر عصبانیت به لرزه اوفتاده بود.. لیلا از نبود حمید مطمئن شدم شمارش رو گرفتم چند تا بوق خورد .. اونم برای این بود که بره یه جای خلوت .. جواب که داد پرسیدم : تنهایی ؟ _ اره تنهام... خبری شده ؟ نکنه رسول چیزی گفته ؟ با لحن عصبی گفتم : گوش کن ببین چی میگم . تا من نگفتم حق نداری پاتو بزاری ایران اونو به اون هیرمان هم بگو.. رسول به این راحتیا نم پس نمیده..پس منتظر می مونیم... حکم وحید بیاد سکوت کرده بود چیزی‌نمیگفت که اینبار ارون تر گفتم: گوشات رو خوب وا کن .. وحید بخواد اعتراف کنه و درباره تو بگه همون بهتر که خودت ، خودت رو خلاص کنی ... یادت باشه شوهر الان تو داداش حمیده پس چیزی لو ندی هر چند که اون احمق تر از این حرفاست .. جوابش فقط یه خنده مسخره بود... تلفن رو قطع کردم .. از پله ها پایین رفتم و لامپ های پذیرایی همه روشن بود... حمید روی مبل نشسته بود با دیدنم گفت : نباید دم اخری اون حرفو به رسول میزدی...گناه داشت تحت فشار باشه مشکل  تنفسی میگیره ..     بدم میومد ازش .. از محبتای مسخرش برای رسول .. اصلا هر کی‌که به رسول محبت میکرد من ازش متنفر بودم .. پوزخندی زدم: دروغ گفتم؟ همین اگه نبود اون مامان و داییش اگه نبودن داداشای تو الان زنده بودن .. دیگه حرفی نزد که گفتم : نمی دونی پریسا کجاست؟ _ با رفیقاش بیرونه ..   ••••••••••••••••• پ ن : آه یه بچه یتیم پ ن : ازش متنفر بودم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت دهم رسول وقتی رسیدم خونه تنگی نفس داستم نه فقط برای حرف لیلا.... برای وقتایی که اسلان رو با من یکی میدونستن .. هم اینا هم امیر .. در خونه رو باز کردم دوازده شب بود .. لامپا خاموش بود .. سمت اشپزخونه رفتم شیر اب رو چند دقیقه باز گذاشتم و نصفه لیوانی خوردم... سمت اتاق رفتم اسپری رو از روی میز برداشتم و یکی دو پیس مهمون ریه هام کردم.. با نفس‌ عمیق حالم بهتر شد .. داوود اروم روی تخت خوابیده بود... پتو رو تا پیش شونه هاش بالا کشیدم.. یه بالشت و‌پتو از کمد در اوردم و کف اتاق دراز کشیدم.. خیره شده بودم به دیوار نفسم رو دادم بیرون : عمو..نمیدونم... شاید اگه بودی پشتم وایمیسادی...عمو تو‌که‌ منو با اسلان یکی نمیدونی ؟ هر‌کی‌ ندونه تو خوب میدونی اسلان با بچگی‌ من چیکار کرد ... داوود غرق خواب بودم .. فقط یه صفحه سیاه میدیدم که انگار صدای یه ناله به‌ گوشم میرسید.... گیج شدم چشام‌رو باز کردم .. اتاق تاریک بود اما نور ماه باعث شده بود رسول رو کف اتاق ببینم... با عجله از روی تخت بلند شدم  کنارش نشستم .. انگار توی کابوس. گیر کرده بود.د صورتش خیس شده بود .. ترسیده دستم رو روی شونش گذاشتم: رسول ؟ رسول بیدار شو ... رسول ؟ رسول داداش .. دستم رو بیشتر روی شونش تکون دادم که یهو باترس از جاش پرید با هول نگاهم کرد.. سریع گفتم : چیزی نیست خواب دیدی .... الان حالت بهتره؟ سرش رو تکون داد نفسش رو بیرون داد دستشو بین موهاش برد... بهتر شد اروم گفتم: میرم واست اب بیارم .. بلند شدم با وجود تاریک بودن خونه سمت اشپزخونه رفتم.. اشپزخونه تقریبا تاریک بود.. شیر اب رو باز‌کردم .. لیوان رو سر پر کردم داشتم از اشپزخونه بیرون میرفتم که انگار چشام سیاهی رفت و لیوان از دستم روی سرامیک های اشپزخونه اوفتاد و صدای گوش خراشی ایجاد کرد.. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم سریع خم شدم شیشه های شکسته روی انداختم تو دستم که یکی از شیشه ها کف دستم رو برید.. اخ تغریبا بلندی گفتم و شیشه ها رو با هول انداختم .. رسول داوود از کابوس لعنتی که قصد کشتنم رو داشت نجات داد.. به خودم که اومدم گفت : میرم اب بیارم .. با رفتنش به نور اوفتاده به دیوار‌خیره شده بودم.. چرا این کابوسا منو ول نمیکرد ؟ صدای گوش خراش لیوان که شسکت منو به خودم اورد.. بعد هم صدای اخ گفتن داوود.. سریع بلند شدم.. رفتم سمت اشپزخونه .. تاریک بود لامپ رو روشن کردم وسط اشپزخونه وایساده بود دورش شیشه شکسته های لیوان و چند قطره خون کف سرامیک.. سمتش رفتم مچش رو‌گفتم بردم‌ سمت پذیرایی : چیکار کردی تو با خودت ؟ زدی دستت رو ناکار کردی . اروم‌گفت: چیزی نیست خوبه.. توی کابینت باند و بتادین رو برداشتم .. خونش رو با دستمال پاک کردم.. یه زره بتادین رو زخمش ریختم معلوم بود سوز میزنه.. با دقت باتد رو کف دستش پیچیدم.. پرسید: کابوس میدیدی؟ صحنه های کابوس جلوی چشام گذشت : اره .. یه کابوس مسخره .. خواب تو رو هم بهم‌ریختم بخشش‌ _ نه بابا مهم نیست باند که تموم شد لبخند خسته ای زدم : تموم شد .. خیلی درد میکنه ؟ اروم‌خندید : نه .. یه خراش‌ کوچیک بود .. لبخند شرمنده ای زدم رفتم تو اشپزخونه پارچه روی کابینت رو خیس کردم و اوروم کف اشپزخونه که شیشه هاش جمع شه ... •••••••••••••••• پ ن : قطره های خون کف اشپزخونه