بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت پانزدهم
داوود
بی حوصله گوشه ی خونه دراز کشیده بودم.. تازه با رسول حرف زده بودم .. رسیده بودن شیراز.. روی قالی چرخیدم حوصله برام نمونده بود.. به مامان که با حوصله یه گوشه پذیزایی با چرخ خیاطی ور میرفت...
اروم پرسیدم: مامان تو از نگار خبر داری .؟
_ چطور ؟!
شونه ای بالا انداختم .. سر جام نشستم و به دیوار تکیه دادم: مامان این نگار منوبچه فرض میکنه .. یه حرفی بزن بهش.. مامان؟ به نظرت نگاراین روزا چیکارمیکنه؟
چند ثانیه نگاهم کرد لبخندی زد: عیب نداره پسرم .. باشه من بهش میگم .. باید کار خاصی کنه ؟!
نمی خواستم نگرانش کنم: خب مگه باهاش حرف نزدی ؟ این حرفای عجیب و غریبش ..
انگاری یه بغض ته گلوشو گرفت: نه یه چند روزیه باهاش سر سنگین شدم ..
تعجب کردم: چرا خب ؟! دیدم همش به من پیام میده نگو با تو قهره ..
انگار نمی خواست بهم بگه .. این دست و اون دست میکرد... اما خب مقاومتش شکست: یادته وقتی بابات مریض شد ما اوضاع مالیمون خوب نبود ؟ یادته اون موقع دبیرستان بودی ؟ما بهت میگفتیم اما تو بخاطر عذاب وجدان تو یه رستوران کار میکردی؟
از این همه جزئیات بدم میومد: خب مامان چقد طولش میدی .. خب اصل مطلب ؟
سرش رو تکون داد: از بدشانسی ما بابات چندسال قبلش برشکسته شد نفس عمیقی کشید: بابای تو از خانوادش کسی رو نداشت جز داداشش و باباش اما همونا هم با اینکه وضع خوبی داشتن بهش پشت کردن فقط بخاطر یه مسائل کوچیک اون موقع..
دلم براش سوخت به زور بغضش رو نگه داشته بود.: عیب نداره مامان .. از اون قضیه چندسال گذشته .. بابای بابا که دوسال پیش فوت کرد فقط مونده عمو که اونم ،، پوزخندی زدم : اونم که کلا مشکل داره بنده خدا .. اما خب خودم می دونم اینا رو
از حرفم کوتاه خندید: اره مادر من که کاری ندارم باهاشون اما نگار چند روز پیش به من زنگ زده که مامان زشته قهر رو کنار بزار یه دسته گل بخریم بریم پیش عمو ..
ابرو هام رفت بالا تکیه ام رو از دیوار گرفتم: عجببب.. لبخند زدم :عیب نداره مامان ناراحتش نباش ، تو که نگار رو میشناسی.. دختر پول دوستیه عمو رو هم که میدونی.. حتما به ارث و میراث فک میکنه. .. دو روز باهاش حرف نزنی درست میشه..
چیزی نگفت با فشار دستش رو روی پدال گاز چرخ خیاطی فشار داد که یهو گفت: اخ .
_ چی شد مامان ؟
پارچه روکشید بیرون : چیزی نیست سوزنش شکست.. ای بابا.. من که بلد نیستم الان .
بلند شدم سمتش رفتم: مامان تا منو داری غم نداری ، من استاد کارای تخصصیم ..
با لبخند گفت : واقعا؟ مگه فقط رسول بلد نبود ؟
_ خب منم یاد گرفتم .
مشغول درست کردنش شدم که صدای سوختگی به دماغم رسید با خونسردی گفتم : مامان؟ احیانا غذا رو گاز نیست؟
سریع از کنارم بلند شد رفت اشپزخونه..
با رفتنش قطره اشکی ارومو بی صدا از گوشه چشمم پایین اومد.. یاد وقتی اوفتادمکه دبیرستان بودم تواون رستوران کارمیکردم..
( گذشته )
استینای لباس کارم رو زده بودم بالا .. یکی دوسایز بزرگتر بود.. با دستمال مشغول تمیز کردن میز بودم.. دستم خسته شده بود .. مچ دستم جون نداشت.. زمزمه کردم" چقد از میز بزرگه اخه .." تلفنمزنگ خورد.جواب که دادم نگار بود با نگرانی گفت : داوود داداش کجایی؟ بابا باز حالش بد شده بیمارستانیم.. سریع خودتو برسون..
خواستم چیزی بگم که صاحب رستوران با صدای بلند گفت: داوود چقد حرف میزنی با تلفن؟ بس کن دیگه..! تو اصلا میرسی به کارت ، هااا؟
ترسیده تلفن رو اوردم پایین قطعش کردم با صدای گرفته گفتم : من میشه برم؟
با اخم نگاه بدی بهم کرد و رفت..
با صدای مامان از فکر بیروناومد: داوود مامان رسول نمیاد؟
اشکام رو سریع پاک کردم.. صداماز ته گلوم بیرون اومد: نه مامان ماموریته اینجا نیست..
#رویار_۲
•••••••••••••••••••
پ ن : تا منو داری غم نداری
پ ن : چرا به کارت نمیرسی هاااا..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت شانزدهم
دو روز بعد
رسول
اقا محمد روی زمین پشتمیز نشسته بود .. دوتا چایی ریختم کنارش که نشستم چشمش به چایی که خورد لبخند زد: زحمت کشیدی..
_ نوش جان اقا ..
به جایی که نگاه میکرد نگاه کردم: ما کی عملیات دستگیری رو انجاممیدیم؟
چایی رو به لبش نزدیک کرد: اتفاقی نیوفته فردا شب..
سرم رو تکون دادم.: بنظر شما اصلا مهره ی مهمی هست ؟
_ ایندو روز که ثابت شد مواد فروشه پس شاید جرمش مرتبط با پرونده باشه..
............
چشام بسته بود خسته تر از هر وقتی روی میز کار خوابم برده بود.. نور کم رنگ بالکن توی خونه اوفتاده بود..
همه چی خیلی اروم پیش میرفت که یهو گوشیم زنگ خورد گیج و هل بلند شدم دنبال گوشیم گشتم پیداش که کردم صداش رو قطع کردم .. گیج خواب بودم.. به پشتم نگاه کردم اقا محمد خواب بود دو نیم شب بود ترسیدم بیدار شه بلند شدم رفتم تو بالکن بدون نگاه کردن اسم حواب دادم: بله ، بفرمایید ؟
صدای عحیب عمو حمید تو گوشم پیچید: الو رسول جان؟ خوبی ؟ ببخشید خواب بودی..
گیج به اسمش نگاه کردم اره واقعا عمو بود ، ترسیدم صداش گُنگ بود با صدای خواب الود گفتم: عمو حمید چیزی شده این وقت شب ؟
اروم صداش لرزید: رسول جان ....رسول عمو؟ چند ساعت پیش... چند ساعت پیش ..مامان فروغ عمرش رو داد به تو .. صدای گریه مردونش پیچید تو گوشم.. ادامه داد: رسول عمو فردا خاکسپاریه حتما باشی باشه ؟
گیج شدم .. رنگم کامل پرید .. قفل کردم نمی تونستم حرف بزنم... ینی چی که فروغ مرد ؟ همونجا توی بالکن به دیوار تکیه دادم نشستم: چرا عمو ؟ صدای همهمه پشت گوشی مشخص بود..
_ سکته کرد عمو .. رسول اینحا اوضاع بهم ریختس فقط گفتم حتما بدونی یادت نره .. فعلا خداحافظ
حتی فرصت نداد که بگم تهران نیستم ... اب دهنم رو قورت دادم... شوکه شده بودم . مدام چهره فروغ جلوی چشام بود... ارنج دستام رو به زانوم تکیه دادم .. سرم رو بین دستام گذاشتم..
محمد
انگار خواب و بیدار بودم.. چشم خورد به رسول خوابش برده بود .. خواستم بلند شم بیدارش کنم که سرش رو بزاره روی بالشت بخوابه... که گوشیش زنگ خورد.. گیج بلند شد و دنبالش گشت .. به من که نگاه کرد فکر کرد خوابم .. بلند شد رفت تو بالکن..
سایه اش پشت در معلوم بود.. دستش رو بین موهاش برد و بعد انگار نشست..
بلند شدم سمت بالکن رفتم .. اروم در رو باز کردم.. از دیدنش توی اون وضع نگران شدم..
#رویار_۲
•••••••••••••••
پ ن : فروغ عمرش رو داد به تو
چون نباشد دل به جای خود، زره دام بلاست
اهل جرأت را لباس جنگ، پیراهن بس است!
#گنگ
#درخواستی
#اد_استاد
https://eitaa.com/Admin_Gando
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღویߊܝღ فصل دوم پارت پانزدهم داوود بی حوصله گوشه ی خونه
نگار
خواهر داوود
سنش هم ۲۶،۲۷
#شخصیت
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
نگار خواهر داوود سنش هم ۲۶،۲۷ #شخصیت
روی #شخصیت بزنید بقیه هم بالا میاد
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت هفدهم
محمد
روی سرامیک های بالکن نشسته بود سرش بین دستاش بود.. دل نگران گفتم : رسول؟ کی بود این وقت شب؟!
بهمنگاه کرد .. چشماش قرمز بود انگار اشکی شده بود..
کنارش مثل خودش نشستم: چی شده رسول ؟
صداش از ته چاه بیرون میومد: محمد... عمو حمید بهم زنگ زد .. فروغ مرد.. چند ساعت پیش .. حتی وقت نکردمبگم تهران نیستم..
بهتمزد: خدارحمتش کنه رسول... تسلیت میگمبهت ..
سرش رو انداخت پایین دستش رو که گرفتم یخ کرده بود نگران گفتم: رسول... اروم باش حالت بد میشه یه وقت.. میدونم نارحت شدی .. اما چیزیه که شده ، مامانبزرگت چند سال بود که مریض بود..
پوزخند غمینی زد .. از هزارتا گریه هم بدتر بود.. دلم اتیش گرفت.. اروم گفت: داداش ، مشکل من اینجاست نه خوشحالم نه ناراحت سِر سِرم... همیشه از فروغ متنفر بودم .. از همون وقتی که با مامانم مشکل داشت تا همین دو شب پیش.. اما الان حتی خوشحالم نیستم..
از ریختن اشکاش عصبی شد.. محکم با استین لباسش پاکشون کرد: میدونی چرا متنفر بودم ؟ برای اینکه هیچوقت مامان بزرگ خوبی نبود.. هیچوقت خاطره خوبی ازش نداشتم.. وقتی به دنیا اومدم حتی تا شیش ماه سراغی ازم نگرفت .. اصلا با خودش نگفت من یه نوه دارمکه به دنیا اومده.. بعدم مامانم و بابام با پرویی اومدن تهران بهش سر زدن .. اصلا مشکل من اینه که وقتی نیازش داشتم نبود.. وقتی خورد شده بودم نبود..اما الانم که رفته خوشحال نیستم .. خوشحال نیستم که کسی که باهاممثل غریبه سر کوچه رفتار کرد مرد..
قطره کوچیک اشک از چشمم پایین اومد برای غم رسول که روی گلوش سنگینی میکرد..
بغضش ترکید: اصلا من چرا ناراحت شدم هااا،؟ چرا برای فروغ ناراحت شدم، هاااا؟
محکم سرش رو به خودم چسبوندم... محکم بغلش کردم.. تنش مثل یه بچه دوساله میلرزید .. کنار گوشش گفتم: رسول ، اروم باش .. گریه کن ولی اروم باش .. تفس عمیق بکش.. رسول تو ناراحت شدی چون ذاتت شبیه فروغ نیست همین.. فردا برگرد تهران مراسم تشیع شرکت کن منم کارم تموم شد میام..
خواست حرفی بزنه که گفتم : هیس..چیزی نگو .. من خودم تموم شد میام..تو زودتر برو..
انگاربا گریه های رسول قطره های اشک خودم پایین میومد.. مثل یه بچه توی بغلم جمع شده بود و لامپ سفید کم نوریی باعث شده بود اطرافم رو ببینم.. بوسه ای روی پیشونیش کاشتم.. چشامرو بستم و هق هق رسول تو گوشم میپیچید .. رسولی که تنها چیزی که می خواست گریه بود...
#رویار_۲
••••••••••••••••
پ ن : فروغ هیچوقت زمانی که باید میبود نبود...