ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ فصل دوم پارت چهلم رسول نیم ساعت گذشته بود.. د
این پناه خانوم هم چه بامزه شده 💛✨
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت چهل و یکم
یک هفته بعد
رسول
به موهای مرتب توی اینه نگاه کردم کردم.. لبخند ژولیده ای برای خودم زدم.. دو سه یه روزی بود مرخصی داوود تموم شده بود..
تلفن که زنگ خورد از تصویر خودم جلوی آینه دل کندم.. عمه بود.. با لبخند جواب دادم: سلام ما به عمه ی عزیزم..
مثل همیشه محبتش قلبم رو گرم کرد.: رسول پسرم یادت نره واسه ناهار بیای..
_ نه عمه مگه میشه ما یادمون بره اول یه سری کار دارم بعد میام..
صداش همیشه آروم بود: دردت بسرم باشه پس منتظرم.. ،
_ خدانکنه عمه..
بعد از خداحافظی اماده شدم رفتم سایت..
..........
دستم روی گذاشتم روی شونهی داوود: به آقا داوود خوبی ؟ کلیهات درد نمیکنه؟!
خندید: سلام.. نه خداروشکر چرا درد کنه .؟
شونهای بالا انداختم : به هر حال عمل کردی..
پوکر نگاهم کرد: استاد یه هفته گذشت تموم شد..
خندیدم که گفت: تو که قرار نبود بیای؟ چی شد اومدی؟
_ جلسه داشتیم .. گفتم باشم بعد برم..
.......
دور میز نشسته بودیم که مثل همیشه آقا محمد با بسم الله الرحمن الرحیم شروع کرد: موضوع جلسه قبلی مسعود عزیزی بود.. با بازجویی که انجام دادیم فهمیدم که فقط به یه نفر ارتباط داشته به اسم فریدون پور رحیمی که به احتمال زیاد پور رحیمی با وحید ارتباط داشته..
با نگاه کردن به سعید، سعید به برگه های دستش نگاه کرد: با استعلام تماس های پور رحیمی فهمیدیم یه چند وقتیه اومده تهران.. بیشتر با خط سفید صحبت کرده..
فرشید گفت: شاید برای دیدن کسی اومده..
محمد حرفش رو تایید کرده : درسته.. بعد چند سال برگشته تهران، یه خونه قسمت های جنوبی تهران به اسمشه..
پرسیدم: خب کی دستگیرش میکنیم؟!
_ باید یکم صبر کنیم ببینیم با کسی ارتباط داره یا نه..
سرم رو تکون دادم...
آخر جلسه گفت: فرشید و داوود دوربینای سمت جنوب رو چک کنن رسول توام مکالمه های پور رحیمی رو پیدا کن..
جلسه که تموم شد همه که بیرون رفتن سمت محمد گفتم: آقا محمد؟!
_ بله؟!
آروم گفتم: حکم اسلان معلوم نشد کی اجرا میشه؟!
چند ثانیه نگاهم کرد.. صداش رو صاف کرد: تا فردا جوابش میاد.. چرا ؟
نفس عمیقی کشیدم: هر چی زودتر تموم شه بهتره..
انگار فقط چشمایی که خیلی محو نگران بود جوابم بود.: توکل کن به خدا ، درست میشه..
چیزی نگفتم که گفت: مگه شما نمی خواستی بعد جلسه بری؟
با لبخند گفتم: چرا آقا.. البته اگه شما اجازه بدین..
سرش تکون داد: باشه آقا رسول ولی دیگه از این مرخصی ها خبری نیست..
خندیدم: چشم.
بعد از خداحافظی از اتاق بیرون اومدم..
داوود انگار نگران گوشی رو روی گوشش گذاشته بود.. سمتش رفت گفتم: خواهرته؟!
سرش رو تکون داد: اره.. از صبح جواب نمیده.. آنلاین هم نیست..
_ نگران نباش بچه که نیست.. شاید یه جاییه نمی تونه جواب بده..
گوشیش رو گذاشت تو جیبش: همین دیگه اینکه الان کجاست منو نگران میکنه..
هوفی کشیدم.. که حالت چهرهاش تغیر کرد با خنده گفت: خب کجا دعوتی حالا؟
خندیدم: خونه عمم..
_ خوبه پس خوش بگذره..
تشکر کردم..
بعد از خداحافظی سمت خونه عمه حرکت کردم..
#رویار_۲
•••••••••••••••••••••
پ ن : لبخند ژولیده ای به خودم زدم..
پ ن : البته اگه شما بزارین..
پ ن : دردت به سرم! )
پ ن : اینکه الان کجاست منو نگران میکنه ..
این دوتا پارت تقدیم شما 🤌
برای نظرات شما( یه وقت بی توجهی نشه به پارتا )
کانال ناشناسمون
https://eitaa.com/Nashnas_Admin_Gando
( نظرات کم باشه قهر میکنیم میریم👨🦯)