eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت چهل و سوم داوود توی حیاط دور از چشم مامان یه بار دیگه به نگار زنگ زدم.. جواب نمی داد .. نگرانی‌ کلافم کرده بود براش نوشتم " کجایی تو؟؟ پیام منو دیدی زود زنگ بزن.." خواستم برم خونه که تلفن‌ زنگ خود دستپاچه نگاهش کردم نگار بود.. نفسم رو داد بیرون انگار فشار قلبم‌کم شد آروم شدم.. شاکی جواب دادم: الو.. نگار‌؟ کجا بودی از صبح هااا؟ خیلی حال نداشت: بیرون بودم.. سر کلاس بعدم گوشیم آنتن‌ش پرید.. صدام‌ ارومتر شد : خیلی خب .. دیگه از این بچه بازیات نکن.. جواب نمی دادی مجبور بودم اون همه راه بیام سراغت.. آروم بود.. همین آروم بودنش عجیب بود.. با صدای گرفته‌گفت: داوود؟ میگم‌تو هیچ خبری عمو نداری ؟ میگن بعد فوت بابا وضعش خیلی خوب اصلا میگن سهم ارث و میراث ما رو هم‌ بالا کشیده.. پوزخند عصبی زدم: عمو کیه نگار ؟ اون دیونه رو میگی؟ خب‌به ما چه؟ اون وقتی که‌پول نداشتیم برای درمان بابا و بابا جلوی چشامون پر پر شد  در حالی که عمو حق ما رو داشت می خورد ..‌همون موقع همشون‌ مردن.. مامان میدونی سر این موضوع حساسه.. حرفات رو‌ بشنوه بازم قلبش درد میگیره.. _ باشه.. منتظر جواب بیشتر نموندم و خداحافظی کردم... یه گرد نگرانی روی قلبم نشست...  رفتار و حرفای نگار عجیب بود.. اینکه چرا الان به این موضوع گیر داده بود بی دلیل نبود... به آسمون نگاه کردم که هلال ماه رو وسط آسمون دیدم. لبخند محوی روی لبم نشست.. نفس عمیقی کشیدم... ............ لیلا با خونسردی جلوی آینه نشستم.. خط چشم رو باز کردم و آروم سمت چشم بردم که در باز شد... مژگان بود.. اومد لبه‌ی تخت نشست.. با حرص گفت: بگو چی‌ شده .. بدون نگاه کردن بهش گفتم: چی شده؟ پوزخند عصبی زد: پور رحیمی برگشته تهران.. چند ثانیه طول کشید که سمتش بگم: چرا برگشته؟ چرا نمی‌تونی ادمایی که بهت سپردم و کنترل کنی ؟! الان چی ؟ عصبی شد: این یا رو حتی با من هماهنگ نکرد... یا براش یه بلیط میگیریم می‌فرستیمش یا همینجا حذفش میکنیم.. فک نکنم مامورا اینقد باهوش باشن که بخوان سریع بهش شک کنن.. حرفی برای گفتن نداشتم.. مژگان کارشو بلد بود.. پرسیدم:  اون پسره چیکار‌میکنه؟ _ کدوم پسره؟! نگاه گذرایی انداختم: پسر اسلان.. اسمش چی بود؟ آها هیرمان... _ هیچی همین طرفا‌س انگار از حکم اسلان چیزی میدونه... فقط منتظره زهر خودشو بریزه.. سرم رو تکون دادم: حواست باشه فعلا کاری نکنه... باید بزاریم وحید و اسلان کارشون تموم شه.. از طرفی تمام تلاشمون رو باید کنیم که مبدا چیزی از خارج کشور بفهمن.. _ نترس .. وحید و اسلان که اعدام میشن.. پور رحیمی هم خودمون حذف میکنیم چیزی نمی مونه.. ••••••••••••••••• پ ن : حق ما رو کشیده بالا.. پ ن : همون موقع که پول درمان بابا رو نداشتیم اونا مردن .
این دوتا پارت خدمت شما 🍂 نظرات یادتون نره..) کانال ناشناسمون https://eitaa.com/Nashnas_Admin_Gando
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
https://eitaa.com/Nashnas_Admin_Gando/4313 خانوم مدیر کجایییی؟ .... 😅🥲
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
صبررررر😁🥲؛)) با رفیقم با همیم.. اونم باید تایپ کنه دیگه.
بله بله🙃 بچه‌ها صبر كنید بیچاره‌ها لابد سرشون شلوغه تا اونجایی که اطلاع دارم امتحاناشونم هنوز تموم نشده 🥲 ممنون از صبر و شکیبایی ممبر ه‍ای عزیز:)
https://eitaa.com/romanFms اینجا رند بشه؟!❤️🥺 رمان،کانال،فعالیت،همشوون عالیهههه هاااا🤍🥲؛)))
راااستی عیدتون مبااارک🤏🤍
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
صبررررر😁🥲؛)) با رفیقم با همیم.. اونم باید تایپ کنه دیگه.
که صبرررر، اره؟ پس توام صبررررر داشته باش تا من اونو بهت بدم😌😂
من با رفیقم حرف بزنم بد میگم پارت کی میدیم..