eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
یعنی میشه یه نفس راحت هم بکشیم؟!🥲
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهم بگید اونجایی که آقا محمد میگه: « نشونش بده کجاییم» فقط من نیستم که حس ذوق و افتخار کل وجودم رو میبلعه:))))🥲❤️ ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این سکانس اولین و آخرین سکانسی بود که احتمالاً رسول از اومدن محمد اصلا خوش حال نشده😶‍🌫️ قبول دارید؟... ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
این سکانس اولین و آخرین سکانسی بود که احتمالاً رسول از اومدن محمد اصلا خوش حال نشده😶‍🌫️ قبول دارید؟.
ولی بیایید ریز بشیم توی این سکانس نگرانی های آقامحمد واسه رسول:)🥲👨🏻‍🦯 هم تخریب میکنه هم نگرانه:)))
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اونجایی که خودمم آدم شکمویی هستم،امیر رو خیلی خوب درک میکنم🦦 اصلا بدون خوراکی مگه مغز آدم کار میکنه که بخواد ت.م سوژه باشه؟؟😁 ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
وضعیت من الان🦦 #عاشق_حسینــ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
هیچی فقط خواستم بگم من و مدیر توی این موقعیتیم امیدوارم درک کنید🥲🗿
به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم میگذرد آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود،جامه اندوه مپوشان هرگز...! زندگی ذره گاهی ست که کوهش کردیم زندگی نام نگویی ست که خارش کردیم زندگی نیست به جز نم نم باران بهار زندگی نیست به جز دیدن یار زندگی نیست به جز عشق به جز حرف محبت به کسی ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی زندگی تجربه تلخ فراوان دارد دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
واسه پروف هاتون:) گنگ مثل تیم همیشه در صحنه اقامحمد💀♥︎ ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
هدایت شده از شبانه 𝙏𝘽.𝘿𝙀𝙇𝙄
اد جهادی میشم ؛ آمار بالای2k ویو فول💗 @Deli_TEB
سلام .. احوالتون؟! دوتا پارت طولانی و جالب نوشتیم به شرط پر شدن ناشناس 🤌 بخونیم با هم؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت چهل و چهارم رسول. نزدیکای ۹ شب بود.. با داوود چت میکردم.. برام نوشته بود خواهرش‌ جواب داده.. خداروشکری گفتم.. آقا محمد که زنگ زد جواب دادم.. صداش عادی بود اما انگار خیلی آروم نبود.. پرسید: کجایی رسول؟! تنهایی؟! اروم گفتم: خونه‌ام آقا.. اره تنهام.. چیزی شده؟! _ دارم میام سراغت اماده شو بیا پایین.. چشمی گفتم... بعد از قطع کرد.ه . سمت اتاق رفتم و لباسام رو عوض کردم..‌‌ مدام با خودم فکر میکردم که چرا محمد باهام کار داره.. اما خب بی فایده بود.. جوابی نداشتم.. از خونه بیرون زدم.. چند ثانیه بیرون بودم‌ که محمد با ماشین جلوم وایساد.. سوار شدم.. بعد از سلام‌ حرفی نزد.. نم نم بارون شدت گرفت.. بارون همیشه باعث ترافیک میشد.. به ماشینایی که پشت هم بودن نگاه کردم.. هرازگاهی صدای بوق ماشینا به گوش می رسید... سکوت محمد نگرانم میکرد.. سکوتی که فقط صدای بارون شنیده میشد رو شکستم: آقا محمد چیزی شده؟! چیزی می خواین به من بگین؟! نفس عمیقی کشید بهم نگاه کرد..با صدای گرفته گفت: می خواستم فردا سایت بهت بگم اما گفتم امشب بهتره.. چشام منتظر ادامه جمله بود که ترافیک شکست..به راهش ادامه داد.. بارون خیال قطع شدن نداشت.. کنار یه پارک ماشین رو خاموش کرد.. بخاطر بارون پیاده نشدیم.. کمی سمتم چرخید.. یه برگه سمتم گرفت: بخونش.. نگران شده بودم.. برگه رو که باز کردم فقط خط اول رو خوندم که خودش پیشی گرفت: حکم اسلان که مشخص بود اعدامه.. زمان اجرای حکم اومده.. فردا.. به عنوان نیروی من میتونی زمان اجرای حکم حضور‌ داشته باشی، اما این اصلا اجباری نیست.. می تونی سایت بمونی.. به خط آخر برگه رسیدم.. هضم حرفای محمد برام سخت بود... یه بار‌دیگه برگه رو نگاه کردم.. حرفای محمد برام سخت بود.. حکم اعدام اسلان فردا اجرا میشد.. یعنی..یعنی امشب آخرین شب اسلان بود.. مثل همیشه انگار اکسیژن برای رفتن به ریه هام‌ مقاومت میکرد.. من نگران بودم یا ترسیده؟! سکوت کرده بودم.. سکوتی که انگار‌از جنس ترس بود.. شیشه ماشین رو پایین اوردم.. قطره های بارون به صورتم میخورد.. فقط یه صدا از‌ گلوم بیرون اومد: چه ساعتی حکم اجرا میشه؟! _ تغریبا صبح اجرا میشه.. به چشمای محمد نگاه کردم.. از چشماش میشد فهمید که منتظر حرفی بزنم.. اما من فقط‌گفتم: شما میرین؟ من میتونم بیام؟! _ اره میرم.. این‌پرونده منه.. بخوای می تونی بیای.. سرم رو به صندلی تکیه دادم: آقا محمد وحید چی‌ پس؟ وحید که جرمش سنگین تره.. _ به دو دلیل فعلا هیچ حکمی صادر نشده اول اینکه وحید هنوز اطلاعاتی داره که به درد ما بخوره و فعلا مقامات بالا بهش نیاز دارن.. دلیل دوم‌هم این که وحید ادم زرنگی بوده.. بیشتر کاراش رو ادمایی مثل اسلان انجام دادن.. فشار‌ عصبانیت باعث شد اشک جلوی چشام رو بگیره: آدمای بد خوش شانس ترن.. چرا یکی مثل وحید باید فعلا زنده باشه...‌ دستم رو گرفت با لحن محکمش گفت: رسول اسلان به اندازه خودش تمام این مدت مقصر بوده.. اسلان قبل از همکاری با وحید، سازمان کومله فعالیت داشته.. از چشام انگار چیزی فهمید که ارومتر گفت: رسول جان. اسلان فقط قاتل عموی تو نبوده.. این مدت به قتل هایی اعتراف کرده که تو روحت هم خبر نداشته.. پس فقط خون عموی تو این وسط‌ ریخته نشده.. اسلان خون خیلیا رو ریخته.. چه وقتی که کومله بوده چه وقتی که با وحید بوده..   سرم رو اروم‌ تکون دادم.. حرفای محمد فقط حقیقتی بود که آرومم‌ میکرد.. سمتم گفت: اسپری همراهت نیست؟! _ نه آقا باهام نیست.. به فردا فکر‌میکردم.. فردایی که‌معلوم نبود چه اتفاقی بیوفته..  •••••••••••••••••••• پ ن : حکم اسلان صبح اجرا میشه.. پ ن : به قتل هایی اعتراف کرده که حتی روحت هم خبر نداره پ ن : حرفای محمد فقط حقیقتی بود که آرومم میکرد
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت چهل و پنجم رسول عینک روی چشام گذاشتم.. از نماز خونه بیرون زدم اینکه تا چند ساعت دیگه اسلان قراره اعدام بشه تمام تنم رو به لرزه انداخته بود.. نمی‌ فهمیدم دلیل ترسم چیه؟! انگار‌هنوز از اسلان می ترسیدم.. تهدیدش توی زیر زمین یادمه... چرا از دیدنش می ترسیدم..  سوزش چشام نشون میداد کل  دیشب رو بیدار بودم.. حالم مبهم بود.. انگار احساساتم ترکیب شده بود.. سمت اتاق آقا محمد رفتم.. بعد از در زدن رفتم داخل آروم پرسیدم: آقا محمد دیشب گفتین این موقع میرم برای اجرای حکم.. به چشام خیره شد: حالت که خوبه دیگه اره؟! _ اره آقا خوبم.. سوار ماشین شدیم‌.. من آقا محمد و دوتا نیروی دیگه.. یکی از نیرو های سایت پشت فرمون بود . اقا محمد جلو نشسته بود و من و یه نیروی دیگه عقب ... جلوی اونا کمتر صحبت میکرد، فقط گاهی نگاه گذرایی به عقب می نداخت ..‌ خیره بودم به راه.. من اعدام داییم رو میبینم یا قاتل عمو؟! ....... محمد  از ماشین که پیاده شدیم سمت سالن اجرای حکم رفتیم.. بعد از معرفی رفتیم داخل.. رسول ساکت تر از همیشه بود.. پشت سر راه میومد.. انگار‌ قدم‌هاش پشت قدم های من بود... رسول من‌و  دوتا نیروی دیگه یک طرف سالن وایسادیم.. جز‌ ما فقط چندتا سرباز و مامور نیروی انتظامی فرد دیگه ای نبود.. اما محمد با دیدن یه مرد غریبه‌ سمتش رفت و شروع کرد به صحبت کردن.. ...... دستای یخ زدم بیشتر از هر  وقت دیگه‌ای می لرزید.. انگار در و دیوار اجازه نفس کشیدن بهم نمیدادن..  محمد باهام فاصله داشت.. دوست داشتم کنارش وایسم اما امکانش نبود.. در سالن باز شد یه سرباز اسلان رو با دستای دستبند اورد داخل.. . قلبم از حرکت وایساد.. با لباسای ابی ، قدم های آروم حرکت میکرد.. دهنم برای هر حرفی قفل شده بود.. با خونسردی به اطراف نگاه کرد که چشمش به من خورد..چند ثانیه مکث کرد.. از حرکت وایساد خونسرد بودنش برام ترسناک بود.. خندید.. خنده ای که تمام وجودم رو سوزوند.. صداش گوش هام رو خراش میداد: بالاخره به هدفی که داشتی رسیدی.. اما ریوان اینو یادت نره تو فقط منو خاک میکنی اما خاطرات هیچ وقت خاک نمیشن..‌ تو تا ابد همون بچه‌ی توی زیر زمینی که زیر دست و پا های من له شد.. نگاه سنگین ادمای اطرافم رو حس میکردم.. محمد با اخم به سرباز‌ اشاره کرد که اجازه صحبت بیشتری به اسلان نده.. اما من نفرت جلوی چشام رو گرفته بود.. کنترلم رو از دست دادم.. پوزخندش تموم نشده بود که سمتش حمله ور شدم.. سرباز ترسیده عقب رفت.. محکم زمینش زدم.. فقط خون عمو جلوی چشام بود.. دستای مشت شدم محکم روی صورت و بدن اسلان می نشست.. نیروی سایت سریع سمتم اومد و تهدید میکرد که مجرم رو ول کنم.. اما من فقط صدا های آخر عمو رو میشنیدم.. فقط بچگی خودم رو میدیدم که زیر مشتای اسلان خفه شده بودم.. دو تا سرباز برای کمک به اون نیرو اومدن.. یکی از سربازا اسلحه‌اش رو سمتم گرفت.. صدای عصبی محمد مبهم به گوشم رسید: اسلحه‌ات رو بیار پایین.. سمتم اومد محکم آستین لباسم رو گرفت و کشید عقب.. اسلان سرد می خندید..خون صورتش رو گرفته بود.. چشمای عصبی محمد منو به خودم اورد.. با صدای عصبی گفت: رسول برو سایت تا خودم بیام.. بعد به یه نیرو اشاره کرد که ببرم بیرون.. دست مشت شدم زخم شده بود .. صدای محمد عصبی بود.. به دردسر انداخته بودمش: آقای محترم نیروی من کنترلش رو از دست داده ربطی به اختلال در اجرای حکم نداشته... من خودم حلش میکنم.. من خودم نیروی خودم رو توبیخ میکنم نیاز به دخالت نیست .. ••••••••••••••••• پ ن: قدم هاش پشت قدم های من بود پ ن : خنده سردش وجودمو سوزوند پ ن : خطرات رو نمی تونی خاک کنی.. پ ن : اسلحه رو سمتم گرفت پ‌ ن : به دردسر انداخته بودمش پ ن : من خودم حلش میکنم نیاز به دخالت نیست