بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت چهل و ششم
محمد
عصبانیت باعث برآمده شدن رگ گردنم شده بود.. هیچ وقت فکرنمی کردم رسول این رفتار رو داشته باشه.. نگران دستش بودم.. به قد خمیدش که با یه نیرو سمته بیرون میرفت نگاه کردم.. که مامور پشت سرم گفت: آقا کجا میره نیروی شما؟ نیروی شما باید جوابگو باشه.. خواست سمت رسول بره که جلوش وایسادم: بله درسته من حساسیت موضوع رو متوجهام ..موحد نیروی منه.. کنترلش رو از دست داده ربطی به اختلال در اجرای حکم نداشته.. من این قضیه رو پیگیری میکنم..
پوزخند عصبی زد: آقا محمد نیروی شما به یه متهم حمله کرده انگار نسبت فامیلی هم داشته از کجا معلوم پشت این حمله نیتی نبوده ؟!
نفس عمیقی کشیدم: ما قبل از اجرای حکم همه چیرو برسی کردیم موحد هیچ همکارای با متهم نداشته.. و این کاملا ثابت شده.. خود موحد در اجرای متهم تاثیر داشته..
بی توجه سری تکون داد: باشه معلوم میشه.. و بعد سمت دو سرباز گفت: متهم رو ببرین بازداشتگاه..
عصبانیتم بیشتر شد.. سمتش گفتم: متهم باید حکمش اجرا بشه.. من ناظر این پرونده هستم و باید حکم اجرا شه..
انگار با قبول کردن مشکل داشت کلافه گفتم: چند دقیقه صبر کنید..
ازش فاصله گرفتم و به آقای عبدی زنگ زدم.. خبر ها از خودم زودتر رسیده بود جواب که داد می دونست برای چی زنگ زدم بعد از سلامگفتم: آقا کاری از دست شما بر میاد؟! من رسول رو تضمین میکنم.. مسئولیتش با من.. حکم اسلان نباید عقب بیوفته..
نفسش رو بیرون داد.. چند دقیقه بعد قطع تلفن مجوز صادر شد..
لبخند محوی از رضایت روی لبم نشست.. سمت اون مامور رفتم: اجازهی اجرای حکم رو گرفتم.. مشکلی نیست دیگه ؟
حرفی نزد.. هنوز عصبی بودم.. این آخر ماجرا نبود.. رسول به دردسر اوفتاده بود...
..........
حکم اجرا شد.. اسلان اعدام شد.. اینکه رسول ازش می ترسید باعث شده بود خیالم راحت شه.. امیدوار بودم همه چی خوب پیش بره.. آقای عبدی ازم خواسته بود به محض رسیدن برم اتاقش... جسد به پزشک قانونی منتقل شد..
.............
رسول
تمام وجودم می لرزید.. محمد گفت برم سایت اما من بیرون سالن بودم.. یکی از نیروی های سایت که کلافه شده بود سمتم گفت: می خوای آقا محمد عصبی تر شه؟
خب به دستوری که داد عمل کن دیگه.. برو سایت سریع یا میتونی بمونی که به جرم اختلال در حکم دستگیر شی..
چیزی برام مهم نبود فقط می خواستم بدونم اسلان اعدام شده یا نه...
انگار سرم داغ بود.. دستم درد میکرد.. که نیروی همراهم دستش رو روی گوشش فشار داد سرش رو تکون داد و بعد سمتم گفت: حکم اسلان اجرا شده.. با آمبولانس به پزشک قانونی منتقل میشه.. نفسم گرفت.. با بغض دستم روی گلوم فشاردادم.. دوست نداشتم جلوش گریه کنم.. با صدای لرزیده گفتم: من میرم سایت..
_ الان؟ چی شد اونوقت؟!
نمی تونستم جلوی لرزش صدام رو بگیرم: مگه نگفتی به دستور مافوقم عمل کنم؟!
سری تکون داد.: اره.. طبق دستور آقا محمد میریم سایت.. اما تو توبد دردسری اوفتادی..
هیچی نگفتم.. فقط به اتفاقات فکر میکردم..
#رویار_۲
••••••••••••••••••••
پ ن : سعی کردم جلوی لرزش صدام رو بگیرم..
پ ن : تو بد دردسری اوفتادی
پ ن : اسلان مرد
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت چهل و هفتم
محمد
به محض رسیدن به سایت سمت اتاق آقای عبدی رفتم.. قبل از در زدن خودمو برای هر حرفی اماده کردم.. رسول مقصر نبود من مقصر بودم..
در زدم و آروم رفتم داخل..
جدی بهم سلام کرد.. اشاره کرد بشینم... بعد از نشستن سرم رو انداختم پایین: شرمنده آقا..
جدی بود شاید بیشتر از همیشه.: ازت انتظار نداشتم محمد... نباید اجازه حضور رسول رو میدادی.. میدونی که باید همه جوره همه چی رو در نظر میگرفتی..
جوابی نداشتم.. شرمنده گفتم: درست میگین آقا.. اشتباه از من بود..
با تاسف سری تکون داد: اگه حکم اسلان اجرا نمی شد عواقب خوبی برای رسول و پرونده نداشت..
آروم گفتم: الان چی ؟!
_ از رسول بازجبویی میکنن.... مسئول پرونده تویی محمد.. کوچکترین کار رسول زیر ذربین رفته.. موقعیت رسول همین الان هم بخاطر نسبتش با اسلان حساس بود.. چه برسه الان که این اتفاق اوفتاده.. رسول و حتی تو مورد بازجویی قرار میگیرین و این برای سابقه تو خوب نیست..
نگرانگفتم: یعنی مشکلی پیش میاد؟!
_ نگران نباش.. یه گزارش راجب کار رسول بنویس.. من بعد از تماس خبر بازجویی رو میدم....
چند ثانیه مکث کرد سمتم گفت: یه تذکر کتبی به عنوان توبیخ برات رد میکنم.. ایندفعه با عجله جلو رفتی..
سرم و انداختم پایین..
از اتاق بیرون اومدم.. نگران رسول بودم.. اگه بازجویی رسول خوب پیش نره چی ؟! نگرانی زیاد باعث عصبانیتم شده بود.. خودمم توبیخ شده بودم.. تذکر کتبی همون توبیخ محترمانه بود که باعث میشد تشویقی های اخیرم رو پاک کنه شامل اضافه کاری هم میشد.حالا بماند که دوست نداشتم چندنفر بازجویی کنن ازم ..برام سنگین بود که بعد از این همه مدت یه تذکر نامه برام ثبت شه.... آقای عبدی درست میگفت.. بی فکری کردم.. و این جوابش بود که دوتا تو دردسر بیوفتیم.
............
رسول..
بعد رسیدن به سایت بدون توجه به حرفای داوود و بچه ها مستقیم سمت اتاق آقا محمد رفتم.. روییکی از، صندلی ها نشستم.. پام با ضرب تندی تکون می خورد.. سرم داغ شده بود ، نبض میزد.. نمی تونستم نفس بکشم.. دستم بی حس شده بود.. اگه اسلان مرده چرا من هنوز میترسم.. هر بار چشام رو میبستم فقط اسلان بود که نگاهم میکرد.. از بستن چشام می ترسیدم.. نمی دونم چی شد که اشک بی صدا از چشام پایین اومد.. اینجا جای امنی برای اشکای بی پناهم بود. به دست زخمم که خونش خشک شده بوده خیره شدم..
حس کردم آقا محمد سمت اتاق میاد.. اشکام رو پاک کردم، به محض باز کردن در بلند شدم و به رفتنش سمت میز نگاه کردم.. ابرو های گره خوردش ناخودآگاه منو ترسوند.. اخمش مصنوعی نبود واقعی بود... عصبانیتش کاملا مشخص بود.. هیچ حرفی نزد... جونی برای ایستادن نداشتم.. خواستم بشینم که صدای جدی محکمش پیچید تو گوشم: کی گفت بشینی؟!
#رویار_۲
••••••••••••
پ ن : کوچیک ترین کار رسول زیر ذره بينه
پ ن : سرم نبض میزد..
پ ن : بازجویی..))
پ ن : کی گفت بشینی
چگونه عمری از این قصه دل بکنم؟ / که هر چه رفت، گذشته، و هیچ چیز نماند؟
..
برای نظرات قشنگ شما ))
کانال ناشناسمون
https://eitaa.com/Nashnas_Admin_Gando
اد تقدیمی میشم آمارت +1.5K بود بیا پی
همه چنلای آمار و ویو بالا دستمه
@Bahar_Hamjid
اینفو :
https://eitaa.com/joinchat/2238055821C42c137deef
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨️🌿
اگر که میخوای سرباز امامزمان(عج) باشی،
باید توانایی های خودتو خیلی بالا ببری!
شیعه باید همه فن حریف باشه
و از همه چی سر در بیاره ...!
شهید دهقان
https://eitaa.com/Admin_Gando
#اد_اباصالح
جان فدات هستیم حضرت آقا 🌱❤️✨️
https://eitaa.com/Admin_Gando
#اد_اباصالح