eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم یکم زیبایی به روحمون تزریق کنیم : )🪴💅🏻
تقصیر من است اینکه، کم می آیی . هر گاه شدم اسیر غم می آیی . این جمعه و جمعه های دیگر حرف است . آدم بشوم ، سه شنبه هم می آیی .🪴💚 ¹²⁸
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بریم یکم زیبایی به روحمون تزریق کنیم : )🪴💅🏻
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دلم می خواد همش عیدو تبرک بگم😅🥲
منم همینطور منم همینطوررر https://eitaa.com/Admin_Gando
-آقا جان تو به دنیا آمدی که امیدِ روزهای تلخ فرزندان علی باشی💚
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گمنامان بی ادعا روزتان مبارک! صحبت های جالب وحید رهبانی درمورد سربازان گمنام امام زمان https://eitaa.com/romanFms
روز عیدی پارت بخونیم؟
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت پنجاه و دوم محمد نمی دونم با چه سرعتی رفتم سمتش دستمو گذاشتم رو شونه‌اش: رسول ،، رسول میشنوی ؟ نفس کشیدنش کند شده بود.. بازو‌شو کشیدم و سرش رو از روی سنگ قبر برداشتم .. به چهرش نگاه کردم.. جون نداشت.. نیمه باز بود.. تنش انقدر داغ بود می ترسیدم بلایی سرش اومده باشه.. بی جون بغلم اوفتاد.. فقط ریتم کند قلبش رو میشنیدم.. لبش تکون میخورد.. به آروم ترین لحن فقط زمزمه میکرد: می ترسم.. نمی تونستم اون صحنه رو ببینم.. رسول زیر بارون به چه حالی اوفتاده بود..  سرفه های پشت سر همش نشون میداد بازم نمی‌تونه نفس بکشه و این خطرناک بود.. نگران‌گفتم: چیکار کردی با خودت برادر من.. زیر دستش رو گرفتم و بلندش کردم.. با تمام سرعتی که داشتم بردمش سمت ماشین.. ماشین و روشن کردم.. سمت نزدیک ترین بیمارستان حرکت کردم.. تب و لرز داشت.. پیرهنش خیس بود.. نفس کشیدنش خیلی کند بود.. یه چشم به خیابون بود یه چشمم به رسول.. _ رسول میشنوی دارم چی‌میگم؟! چیزی نگفت.. به بیمارستان که رسیدیم سریع با کمک یه پرستار بردیمش سمت اورژانس.. .......... نگران و دست به سینه به معاینه دکتر نگاه میکرد.. رسول بخاطر فشار تب قرمز بود.. یه ماسک اکسیژن به نفس کشیدنش کمک میکرد.. حالش بهتر بود و هر چند دقیقه یک بار چشماش رو باز میکرد.. معاینه دکتر که تموم شد همراهش بیرون اتاق رفتم پرسیدم: خب آقای دکتر ؟! _ بیمار شما موادی مصرف کرده؟! با تعجب گفتم: نه _ پس شوک عصبی سنگینی  بوده.. بیمار شما تحت فشار بوده.. برای تبش سرم زدم.. ماسک اکسیژن هم زدیم.. امشب بمونه بهتره.. و البته صحبت با دکترای تخصصی خود بیمار تشکر کردم... رفتم داخل کنار رسول نشستم.. چشماش رو هرازگاهی باز‌ میکرد.. به داوود زنگ زدم‌جواب که داد نگران بود گفتم: داوود جان نگران نباش رسول پیش منه.. تلفن رو که قطع کردم به رسول خیره شده.. دستش رو که گرفتم داغ داغ بود.. آروم گفتم: رسول این کارا چیه با خودت میکنی ؟! الان خوبی؟ پلکاش میلرزید: آقا...محمد..چرا...اومدین؟ ..من..من الان..زیر ذره بینم.. واسه ..شما هم..بد میشه.. دلخور بود.. _ این حرفای عجیب چیه میزنی ؟ باید استراحت کنی.. چشمش زود خیس شد: میشه منو ببری؟ _ کجا ببرم ؟ الان حالت خوب نیست حالت فردا هم باید بری پیش دکترت.. نفس کشید: من....نمی تونم..بمونم،،.اینجا..حالم..رو بدتر میکنه.. می‌خواستم حالش عوض شه که گفتم: باشه با رضایت شخصی میبرمت پیش خودم فردا هم میریم دکتر.. رفتم بیرون با مشورت دکتر‌ کارای ترخیص رو انجام دادم.. رسول با کمک محمد رفتم نشستم تو ماشین.. هنوز تنگی نفس داشتم.. تب و لرزم قطع نشده بود.. از‌ محمد دلخور بودم اما بیشتر از هر وقت دیگه ای نیاز داشتم کنارش باشم.. آروم گفتم: منو میشه بزاری در خونه؟ همون طور که دور میدون پیچید گفت: نه.. با این حالت خیلی هم مراقب خودتی بزارم‌بری... _ من حواسم هست آقا..  نوچی کرد: نمیشه..‌‌ اسپریت خونس؟! _ شکسته .. قابل استفاده نیست.. اروم‌گفت: باشه.. ........ سمت دارو خونه رفت.. می دونستم کاملا مقصر بودم اما بازم دلخور بودم.. به باند پیچیده شده دور دستم خیره شدم... انگار‌ داشتم سرما می خوردم.. چشام بدجور می سوخت..  ساکت بودم.. سکوتی بعد از گریه.. سوار ماشین شد یه کیسه پر‌از دارو روی پاهام گذاشت..    ••••••••••••••••••••• پ ن : چیکار کردی با خودت برادر من..!‌ پ ن: من الان زیر ذره بینم برای شما هم بد میشه.. پ ن : لحن دلخور رسول..نگرانی محمد. پ ن : نه با این حالت خیلی مراقب خودتی !