1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا مرا لب پرتگاه دید....زود تر از همه؛ مهدی ♥️ دوید (عجل الله تعالی فرجه الشریف)بیائیم در پی او باشیم
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما جوانان بنی فاطمه اربابیم🕊😎🌱
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خُدٰایٰاپَنٰاهبٰاش؛کِهجُزتوپَنٰاهینیست'️ 🌱🕊
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این یک فیلم هست چرا دلتنگی میکنی🫀🥀
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♡♡♡
یِکحُسینگُفتَموَغَمهاهَمِهاَزیٰادَمرَفت!
هَمهدِلخوشۍمـٰازِجَھـٰاناَستحُسیـن((:♥️
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
بنویسیدکھشبِتارسحرمیگردد؛یڪنفرماندهازاینقومکه برمیگردد! ❤️🩹. #العجلآقاجان️
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ فصل دوم پارت پنجاه و سوم محمد از قبل عطیه و ع
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت پنجاه و پنجم
رسول
از کنار پنجره کنار اومدم.. به من چه خواهر زادشه شاید هر شب میاد..
وقتی نشستم تازه فهمیدم چه ضعفی توی بدنم نفوذ کرده..
خیره شده به قاب عکسای دیوار.. محمد و برادرش فرزاد کنار هم.. اگه عینکم روی چشام نبود و موهام صاف تر بود چقدر شبیه فرزاد میشدم..
نگاهم رو به آش توی سینی چرخوندم دلم ضعف رفت اما هیچ اشتهایی نداشتم..
چند دقیقه که گذشت محمد اومد.. بی صدا کنارم نشست.. کاسه آش رو جلوم گرفت: بیا بخور..
بی اشتها سرم رو تکون دادم: نمی خورم..
محمد
دلخور بود و از چشماش مشخص بود..
شبیه بچه ها زانوی غم بغل کرده بود.. نه حرفی نه نگاهی.. معلوم بود بغض راه گلوشو بسته.. مظلوم و ساکت تز از هر وقت دیگهای
نفس عمیقی کشیدم: رسول.. حالت چطوره؟
دستش رو روی یقه لباسش گذاشت: نمی تونم نفس بکشم..
بلند شدم سمت پلاستیک داروهاش رفتم..اسپری رو برداشتم دادم دستش.. دو پیس از اسپری رو استفاده کرد..
حالش خوب نبود.. بازم باید پیش دکترش میرفت..
نفس عمیق میکشید..
اروم گفتم: الان چیزی نخوری قرص که بخوری بدتر ضعف میکنی..
بازم مثل بچه سرشرو منفی تکون داد.. با حوصله گفتم: خب می خوای چایی بخوری؟!
_ نه..
شاید بهتر بود استراحت کنه.. به اندازه کافیروز عجیبی بود..
_ باشه .. ولی من کاسه آش رو میزارم همینجا.. یکم بخواب حالت بهتر شه..
بلند شدم اما تا خواستم قدمی بردارم.. مچ دستم رو محکم گرفت: میترسم..
با تردید گفتم: از چی ؟
با خواهش گفت: میشه همینجا بمونی محمد ؟
نشستم کنارش: باشه می مونم.. نگفتی از چی میترسی..؟
قطره های اشکش روی گونهاش اوفتاد.: میترسم بخوابم محمد.. میترسم.. میترسم باز بخوابم اسلان به خوابم بیاد..
چشمای قرمزش معلوم بود تشنهی خواب..
با دلسوزی بغلش کرد: این چه حرفیه آقا رسول.. این فقط زیادی بهش فکر کردی..
بغضش ترکید.. چند ثانیه طول کشید تا هق هقش فضا رو پر کرد.. محکم تر بغلش کردم.. نمیتونست درست حرف بزنه: بخ..بخدا.. من..من خیلی..حا..لم بده.. من..از خودم..حالم..بهم... می..خوره..من..من..ادم.خوبی نیستم.. من.. مقصرم...نباید..هیچوقت باهات.. میومدم..محمد..
چند ثانیه چشام رو بستم.: رسول.. گوش کن چی میگم..فکر کردن به این موضوع فقطحالتو بدتر میکنه.. تو آدم بدی نیستی.. تو یه آدم خوبی که اتفاقات بدی براش اوفتاده..!
_ پس...پس چرا... اون..حرفا رو زدی؟!
نفس عمیقی کشیدم: رسول.. تو اونجا مقصر بودی.. گاهی باید چشمت رو روی احساسات خودت ببندی که که اتفاقی نیوفته... اگه من اونجا این حرفا رو زدم مافوقت بودم و تو پرونده رو به خطر انداختی.. مقصر بودی.. اما اینجا برادرتم.که میگم فقط آروم باش و به چیزی فکر نکن..
_ پس...پس بازجویی چی میشه؟ مگه...من کاری..کردم؟..مگه حمله ینی همکاری؟
کوتاه و تند تند نفس می کشید.. آروم گفتم: تو همکاری با اسلان نداشتی پس نگران چیزی نباش.. وقتی یه چیزی نقص میشه این مراحلم پشت سرشه...
چیزی نگفت.. گریه های بلندش به اشکای بی صدا تبدیل شده بود..
ارومتر گفتم: حالا میخوای یکم بخوابی؟
_ بازممی خوام با کابوس بلند میشم..
دستم بین موهاش بود: آروم چشمات رو ببند و به چیزی فکرنکن.همین..
نمی دونم چند دقیقه گذشت که لرزش شونههاش قطع شد..انگار خوابش برده بود..
آروم عینک رو ازروی چشماش برداشتم.. به رد اشکاش خیره شدم.. یه وقتایی شک میکردم این رسول همین رسول همیشگی باشه.. گاهی اونقد شکسته میشد و جلوی چشام با حال بد اشک می ریخت که تشخیصش با استاد رسول سایتی که جدی سرش تو کارش بود سخت می شد.. انگار گاهی بچه میشد.. بچه ای که از همه گلایه داره.. همون رسول بچه ای که فاصله داشت با نیروی سایت..
تلفنم زنگ خورد.. سعید بود.. آروم جواب دادم..
#رویار_۲
•••••••••••••••••••••
پ ن : تو آدم بدی نیستی .. آدم خوبی هستی که اتفاقات بدی براش اوفتاده...
پ ن : گاهی شک میکردم این استاد رسوله سایته