بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت شصت و دوم
رسول
هیچ درکی از اطرافم نداشتم.. من کجا بودم؟ این نسیم سرد ازکجا به تنم میخورد؟ کدوم نور اینطور چشامرو میزد..
هنوز میترسیدم.. فقط گیج بودم.. گیج از خودم.. سرمسنگین بود..
برای باز کردن چشمام با خودم کلنجار میرفتم.. همه جای بدنم درد میکرد.. گلوم..گلوم تیر میکشید..
چشمام رو به سختی باز کردم که نور بالای سرم خودشو محکم به چشمام زد..
د
اطرافم تار بود.. مبهم.. یک ثانیه ترس تمام وجودمو گرفت.. من کجا بودم؟
با هول و ترس خواستم بشینم که دستای یه نفر روی شونههام نشست و نزاشت کامل بشینم.. با قدرت دستاش دوباره روی تخت اوفتادم.. همون لحظه درد بدی پیچید تو ریهام که اخم بلند شد..
صدای محمد توی گوشام نجوا شد: رسول جان خوبی؟!
صداش روحمو اروم کرد.. محمد بود دیگه اره؟!
اطرافم واضح تر شد.
محمد
چشمم به رسول بود.. که اروم پلکزد و چند ثانیه بعد با هول و سرعت خواست بشینه که سریع سمتش رفتم..
نزاشتم کامل بشینه و دوباره دراز کشید.. همون لحظه اخی از گلوش بیرون اومد..
اروم گفتم: رسول جان خوبی؟.
گیج بود.. به اطراف نگاه کرد.. و بعد به چشمام.. نگران بود: من کجام؟
_ بیمارستان..
انگار باز ترسید.. علتش مشخص نبود.. دستپاچه شد.. دوباره با سرعت خواست بلند شه: من...من...اینجا...نمی...مونم...
به سرفه اوفتاد.. از آنژوکت دستش خون لیز خورد..
دستام رو روی شونه هاش گذاشتم: رسول... رسول اروم باش... نترس چیزی نیست..
برای دراز کشیدن روی تخت مقاومت میکرد..
اشک توی چشماش جمع شد بهمخیره شد: من.. من.اینجا نمی..مونم.. می خوام برم.. میترسم..
اعصابم بهم ریخت.. رسولو تو این حال دیدم دستم مشت شد.. محکم بغلش کردم.. محکم تر از همیشه.. سرشو به سینهم چسبوندم..
فقط یه جمله گفت: من میترسم.. از خودمم میترسم..
قطره اشک از گوشه چشمم لیز خورد پایین.. نفس عمیقیکشیدم.. با صدای خش دار گفتم: تا من هستماز هیچی نترس رسول.. از هیچی.. اروم باش.. من حواسم بهت هست.. .
چیزینمیگفت... فقط سکوت.. شبیه فرزاد بود.. وقتی بابا رفت فرزاد بهم ریخت..
حالا رسول بود...
ارومگفتم: رسول جان عزیزم.. حالت بهتره؟
تکون خوردن سرش رو احساس کردم..
رسول
بغل محمد مچاله شدم.. صدای محکمش کافی بود که قلبم اطمینان بده نترسم.. محمد کنارم بود.. بوی محمد مهمون ریههای داغونم شده بود.. اشکی که از چشمم پایین اومد فقط به شکرانه داشتن محمد بود ولا غیر..
که صدای دلسوزش بازم تو گوشم پیچید: اخ اخ ببین با دستت چیکار کردی..! خون اوفتاده..
#رویار_۲
••••••••••••••••••
پ ن : امان از رسول... امان از خاطرات... امان از خون دستش
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت شصت و سوم
محمد
به صحبت های دکتر گوش میدادم.. خطر از بیخ گوشش رفع شده بود.. برای تنفسش باید میرفتیم پیش دکتر خود رسول..
اینبار پرسید: شوک روحیش اگه ادامه داشته باشه بهتره به یه روانشناس یا تراپی ببرینش..
سرم رو تکون دادم: امشب چی ؟
_ امشب اینحا می مونه فردا صبح مشکلی نداشت مرخص میشه..
تشکر کردم و ازش فاصله گرفتم.. سمت رسول رفتم.. به سقف خیره بود.. متوجه من که شد نگاهم کرد: چی شد ؟ مرخص میشم؟
روی صندلی تکیه دادم: نه امشب هستی اینجا..
هوفی کشید: چرا اخه؟ من که چیزیم نیست..
اروم گفتم: دکتر بهتر از تو تشخیص میده..
_ خب اخه من حواسم به خودم هست.. مرخص شم مراقبم..
با تاسف سری تکون دادم: اره دیدم چقد حواست به خودت بود... یکم دیر تر می رسیدم که معلوم نبود چه بلایی سرت اومده بود..
دلخور گفت: من از اینجا خوشم نمیاد..
_ یه شبه.. اونم به نفع خودته..
چیزی نگفت.. انگار چیزی یادش اوفتاد که گفت: شما چطور در و باز کردی؟
_ به لطف داوود.. کلیدای خونه رو داشت ، خودشو رسوند..
یه بار دیگه اتاق رو نگاه کرد: خب خودش کجاست؟
_ فرستادمش بره..
نفس عمیقی کشید: ببخشید نگران شدی..( مکث کرد) داداش...
لبخند محوی اما شیرین روی لبم نشست..
که باز گفت: یعنی هیچ امکانی نداره من اینجا نمونم؟
_ نه استاد راهی نیست..
بلند شدم: میرم یه چیزی بخرم..میام الان..
منتظر نموندم و از اتاق بیرون اومدم.. محوطه بیمارستان سمت یه سوپری رفتم..
.....
بیرون که اومدم.. تلفن زنگ خورد.. اقای عبدی بود.. صدام رو صاف کردم و جواب دادم: سلام اقا شب بخیر.
_ سلام.. شب بخیر.. شنیدم رسول بیمارستانه.. حالش خوبه؟
اروم قدم بر میداشتم: بله اقا خداروشکر بهتره.. امشب بیمارستان میمونه..
_ خداروشکر.. قراره بازجویی به فردا تغیر کرده..
جاخوردم: اقا رسول همین الانم معلوم نیست کی مرخص شه.. حال روحیش تعریفی نداره.. چرا قرار بازجویی تغیر کرده؟!
_ کاریه که شده محمد.. امکان تغیر رو نمیبینم.. مگر حاد بودن حالش اونم فیزیکی و جسمی ولا غیر..
کلافه شدم.. اروم گفتم: باشه چشم.. هماهنگش میکنم فردا میاد سایت.. .
_ باشه ممنون.. خسته نباشی..
بعد قطع عطیه پیام داد" محمد خوبی؟ امشب میای خونه؟"
شرمنده شدم.. روی یه نیمکت نشستم.. نوشتم" من واقعا شرمنده توامعطیه جان.. حال رسول خیلی خوب نیست، نمی تونم بیام"
چند ثانیه نگذشته بود که جواب داد" رسول؟! الان خوبه؟ خیلی حالش بده؟!"
لبخند کم رنگی زدم " نهنگران نباش خداروشکر الان بهتره."
منتظر پیامش بودم.. چند ثانیه بعد
گفت" خداروشکر....محمد! نمی خوام فکر کنی من ناراحت میشم یا دوست ندارم پیگیری های تو رو نسبت به رسول.. من رسولو مثل برادرم میبینم.. حالش برای منو عزیز خیلی مهمه.. خوشحالم میشیم که هواشو داری"
قلبم به پیام عطیه لبخند زد.. عطیه یه فرشته بود.. یه لحظه دلم برای دیدنش قنج رفت..
براش نوشتم " فدای شما بشم من عطیه خانوم"
_ " خدانکنه.. ما فقط یه دونه از شما داریم"
خندیدم.
رسول
به حرفای محمد فکر میکردم.. اگه واقعا دیرتر میرسید الان شاید تشنج کرده بودم.. محمد فرشته نجاتم شده بود.. از اولم همین بود.. حتما یه کار خوب کردم که خدا محمدو بهم داده.. ولی کاش اینبار دیرتر میرسید..
عمه اگه اینجا بود سریع میگفت " وا عمه.. چرا کفر میگی ؟ ادم که از این ارزو ها نمیکنه خدا قهرش میگیره"
سرم رو چرخوندم.که محمد از در اومد داخل.. پلاستیک خوراکی رو میز جلوی تخت گذاشت و پرسید: خب استاد چی میخوری؟ هر چیکه فکر کردم دوست داری رو برات خریدم.. البته که داوود خبر داد بیشتر اب هویچ دوست داری! درست گفته یا سر به سر ما گذاشته؟!
حرفاش یکم خنده رو به لبام مهمون کرد: زحمت کشیدی اقا محمد.. نه الکی نگفته ..دوست دارم!
سری تکون داد.. اب هویچ بطری رو توی یه لیوان مصرف ریخت و با یه کیک شکلاتی کنارم نشست: خب خوبه دیگه وعده محبوب شما..
ضعف کاری کرد بدون تعارف لیوان رو از دست محمد بگیرم.. اما امان از گلو دردی که مانع خوردنم میشد..
انگار می دونست که گفت: بهش فکر نکن.. چشماتو ببند و همشو بخور..
کوتاه خندیدم..شبیه عمه شده بود حرفاش...
#رویار_۲
••••••••••••
پ ن : قرار بازجویی تغیر کرد
پ ن : فدای شما عطیه خانوم..
پ ن : آدم که از این آرزو ها نمیکنه...
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ فصل دوم پارت شصت و سوم محمد به صحبت های دکتر گو
دلم شکست هماندم که اسمِ من بردی،
صدایِ گریهات، جانم به اشکها سَپُردی
...
برای نظرات شما
https://daigo.ir/secret/21950014681
.....
کانال ناشناسمون
https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
هدایت شده از پناهِ او 🖤🥀
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهید_ابلفضل_طغیانی
#کپی_آزاد
"درثوابنشرسهیمباشید"
"باذکرصلواتیادیکنیمازشهدامون"