eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
-دعای روز هفتم ماھ رمضان🌙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/Sound_Quran7/30 جزء هفتم قران کریم به صورت صوتی تقدیم حضورتون شد🌹 خوشحال میشم اگه گوش دادید برای ظهور اقا دعا کنید و بهم داخل پیوی پیام بفرستید🌈 @Hfxfjj https://abzarek.ir/service-p/msg/2642229 ☝️🏻 آمار قرآن خون هامون زیاد باشه ها💗 {https://eitaa.com/Admin_Gando}
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی بیایید قبول کنیم رسول واسه پشت میز نشستن ساخته شده تعقیب سوژه خدایی اصلا بهش نمیاد😁🤦🏻‍♀ ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکر کنم این داداشمون روزه بوده چایش دور شده اعصابش بهم ریخته😂🤭 ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
سلام احوال شما ؟! روزه هاتون قبول 🌸 قبل از افطار پارت بخونیم.. ؟ اما ناشناس پر باشه
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت هفتاد و دوم داوود خیره به چشمای سامان بودم.. خب شرطش چی ربطی به من داشت؟! صبرم تموم شد که با لبخند کجی گفت: گیرم که من هفت میلیاد در قبال نزول برادرزادم دادم.. از کجا معلوم گه نگار باز به بهانه‌ی ارث میراث پیداش نشه؟ هوم؟ نگار دنبال هر راهی برای زودتر تموم کردن بحث بود که گفت: عمو خیالت راحت من اصلا میرم پشت گوشمم نگاه نمی کنم.. خوبه؟ ابرو بالا انداخت: نه..نشد.،تو خیلی شبیه به منی.. تضمینی برای تو وجود نداره.. نگران نباش ، شرطی نیست که محال باشه.. کلافه گفتم: نمی خوای بگی ؟ خب نمی خوای پولو بدی ،نده چه اصراری داری؟ چایی توی دستش رو روی سینی گذاشت.: من درقبال اون هفت میلیارد می خوام یه مدت مشخصی برادرزادم پیشم زندگی کنه همین.. نگار پوزخند مسخره‌ای زد: چه علاقه‌ای با زندگی با من داری عمو؟ _ تو نه.. ( به من خیره شد) منظورم داووده.. این مدت خیلی ازش دور بودم..دلم می خواد مدتی کنارم باشه.. مدتش رو خودم مشخص میکنم.. اینطوری خیالم از توام راحت تره..به هر حال داوود برادرته.. کلافگی که داشتم به اوج رسید: چرا فکر میکنی من یک ثانیه هم پیش تو می مونم؟ اصلا چرا باید پیش تو باشم؟ بلند شدم.. صدام بالا تر رفت: اتفاقا یه شرط محاله اقا سامان.. من با باعث و بانی مرگ بابام ده دقیقه هم زیر یه سقف نمی مونم.. راستشو بگو باز چی تو سرت میگذره؟ هفت میلیارد بدی بیام پیش تو؟ نگو که فقط بخاطر علاقست که من یکی خندم میگیره.. عصبی از خونه زدم بیرون.. توی حیاط با سرعت کفشام رو پوشیدم.. سمت در رفتم که نگار بلند صدام‌زد.. سریع بازومو عقب کشید.خودشو جلوی در گذاشت: نمی زارم بری بیرون.. جدی گفتم: برو کنار نگار.. مظلوم‌نمایی کرد.. اون دوتا تیله‌ی مشکی از اشک برق زد: داوود مرگ من .. داوود بخدا الان گفت پشیمون شه میره پشت سرشم نگاه نمیکنه.. _ خب بره .. از اولم کارت اشتباه بود.. پای سامان نباید به خونه ما باز میشد.. قطره اشک از گوشه چشمش پایین اومد: داوود ینی چی؟ تو اصلا برات مهمه؟ کی مث سامان یهو پیدا میشه این پولو بده؟ چرا ادای ادمای پولدارو در میاری؟ لحنش اروم تر شد: داوود.. مرگ من..بخدا من خواهرتم.. ( بغض کرد) داوود ما پولو نمی تونیم بدیم.. دو هفته دیگه دستبند به دستم میزنن میندازنم زندان.. من نمی تونم تحمل کنم، نمی تونم چندسال گوشه زندان جوونیم بره.. داوود بابا اینطور رفت منم گوشه زندان می پوسم.. کلافه نگاهم بین حیاط چرخید که ادامه داد: داوود کار خاصی نیست.. بخاطر من یه مدت سختی بکش.. اصلا بر فرض پیش مقصر مرگ بابا باشه..اصلا بده بری یه خونه بالا شهر زندگی کنی؟ اگه من بودم با کله میرفتم.. نمی دونستم باید چی بگم..  بلد بود مظلوم نمایی کنه.. نمی دونستم تمام این مدت مامان داره میشنوه که پشت سرم گفت: اگه نگار نبود از خونه می نداختمش بیرون..اما داوود مادر تو که میدونی چه وضعی پیش اومده.. تحت فشار بودم..دلم می خواست وسط حیاط بشینم و مطلقا هیچ کاری نکنم.. با اینکه نگار تحت تاثیر قرارم داد اما کلافه نگاه گذارایی به اسمون کردم و سمت مامان گفتم: هر فداکاری کنم بخاطر توعه مامان... لبخند مصنوعی زد.. نگار خیالش راحت تر شد از در فاصله گرفت.. سمت در خونه رفتم..کفشام رو در اوردم و سمت سامان گفتم: بر فرض که اومدم .. کی بدهی رو صاف میکنی؟ _ خیلی زود.. بعد از چند روز.. سرم رو تکون دادم.. ..... بعد از پوشیدن کفشاش سمت در رفت.. مامان و نگار خونه بودن و من باهاش تا پیش در رفتم.. به جای خداحافظی گفت: فردا شب منتظرتم بیای....  شبیه باباتی..اینو بدون کاری بخوای کنی میزنم زیر همه چی.. من بدهی رو صاف کنم از نگار سفته میگیرم.. پس با یه اشاره میتونم بندازمش زندان.. لبخند کجی زد: فعلا.. به رفتنش خیره شدم..کلافه بودم.. عصبی بودم.. ••••••••••••• پ ن : داوود یه مدت پیش من باشه.. پ ن : من ده دقیقه هم با تو زیر یه سقف نمی مونم.. پ ن: فقط بخاطر مامان.. پ ن: تهدید سامان