ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
فکر کنم این داداشمون روزه بوده چایش دور شده اعصابش بهم ریخته😂🤭 #عاشق_حسینــ¹²⁸ https://eitaa.com/Ad
جوک شوهر عمهای نوشتم به جای کامت برید حال کنید😌😂
سلام احوال شما ؟!
روزه هاتون قبول 🌸
قبل از افطار پارت بخونیم.. ؟
اما ناشناس پر باشه
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت هفتاد و دوم
داوود
خیره به چشمای سامان بودم.. خب شرطش چی ربطی به من داشت؟!
صبرم تموم شد که با لبخند کجی گفت: گیرم که من هفت میلیاد در قبال نزول برادرزادم دادم.. از کجا معلوم گه نگار باز به بهانهی ارث میراث پیداش نشه؟ هوم؟
نگار دنبال هر راهی برای زودتر تموم کردن بحث بود که گفت: عمو خیالت راحت من اصلا میرم پشت گوشمم نگاه نمی کنم.. خوبه؟
ابرو بالا انداخت: نه..نشد.،تو خیلی شبیه به منی.. تضمینی برای تو وجود نداره.. نگران نباش ، شرطی نیست که محال باشه..
کلافه گفتم: نمی خوای بگی ؟ خب نمی خوای پولو بدی ،نده چه اصراری داری؟
چایی توی دستش رو روی سینی گذاشت.: من درقبال اون هفت میلیارد می خوام یه مدت مشخصی برادرزادم پیشم زندگی کنه همین..
نگار پوزخند مسخرهای زد: چه علاقهای با زندگی با من داری عمو؟
_ تو نه.. ( به من خیره شد) منظورم داووده.. این مدت خیلی ازش دور بودم..دلم می خواد مدتی کنارم باشه.. مدتش رو خودم مشخص میکنم.. اینطوری خیالم از توام راحت تره..به هر حال داوود برادرته..
کلافگی که داشتم به اوج رسید: چرا فکر میکنی من یک ثانیه هم پیش تو می مونم؟ اصلا چرا باید پیش تو باشم؟
بلند شدم.. صدام بالا تر رفت: اتفاقا یه شرط محاله اقا سامان.. من با باعث و بانی مرگ بابام ده دقیقه هم زیر یه سقف نمی مونم.. راستشو بگو باز چی تو سرت میگذره؟ هفت میلیارد بدی بیام پیش تو؟ نگو که فقط بخاطر علاقست که من یکی خندم میگیره..
عصبی از خونه زدم بیرون.. توی حیاط با سرعت کفشام رو پوشیدم.. سمت در رفتم که نگار بلند صدامزد.. سریع بازومو عقب کشید.خودشو جلوی در گذاشت: نمی زارم بری بیرون..
جدی گفتم: برو کنار نگار..
مظلومنمایی کرد.. اون دوتا تیلهی مشکی از اشک برق زد: داوود مرگ من .. داوود بخدا الان گفت پشیمون شه میره پشت سرشم نگاه نمیکنه..
_ خب بره .. از اولم کارت اشتباه بود.. پای سامان نباید به خونه ما باز میشد..
قطره اشک از گوشه چشمش پایین اومد: داوود ینی چی؟ تو اصلا برات مهمه؟ کی مث سامان یهو پیدا میشه این پولو بده؟ چرا ادای ادمای پولدارو در میاری؟
لحنش اروم تر شد: داوود.. مرگ من..بخدا من خواهرتم.. ( بغض کرد) داوود ما پولو نمی تونیم بدیم.. دو هفته دیگه دستبند به دستم میزنن میندازنم زندان.. من نمی تونم تحمل کنم، نمی تونم چندسال گوشه زندان جوونیم بره.. داوود بابا اینطور رفت منم گوشه زندان می پوسم..
کلافه نگاهم بین حیاط چرخید که ادامه داد: داوود کار خاصی نیست.. بخاطر من یه مدت سختی بکش.. اصلا بر فرض پیش مقصر مرگ بابا باشه..اصلا بده بری یه خونه بالا شهر زندگی کنی؟ اگه من بودم با کله میرفتم..
نمی دونستم باید چی بگم.. بلد بود مظلوم نمایی کنه..
نمی دونستم تمام این مدت مامان داره میشنوه که پشت سرم گفت: اگه نگار نبود از خونه می نداختمش بیرون..اما داوود مادر تو که میدونی چه وضعی پیش اومده..
تحت فشار بودم..دلم می خواست وسط حیاط بشینم و مطلقا هیچ کاری نکنم.. با اینکه نگار تحت تاثیر قرارم داد اما کلافه نگاه گذارایی به اسمون کردم و سمت مامان گفتم: هر فداکاری کنم بخاطر توعه مامان... لبخند مصنوعی زد.. نگار خیالش راحت تر شد از در فاصله گرفت..
سمت در خونه رفتم..کفشام رو در اوردم و سمت سامان گفتم: بر فرض که اومدم .. کی بدهی رو صاف میکنی؟
_ خیلی زود.. بعد از چند روز..
سرم رو تکون دادم..
.....
بعد از پوشیدن کفشاش سمت در رفت.. مامان و نگار خونه بودن و من باهاش تا پیش در رفتم.. به جای خداحافظی گفت: فردا شب منتظرتم بیای.... شبیه باباتی..اینو بدون کاری بخوای کنی میزنم زیر همه چی.. من بدهی رو صاف کنم از نگار سفته میگیرم.. پس با یه اشاره میتونم بندازمش زندان..
لبخند کجی زد: فعلا..
به رفتنش خیره شدم..کلافه بودم.. عصبی بودم..
#رویار_۲
•••••••••••••
پ ن : داوود یه مدت پیش من باشه..
پ ن : من ده دقیقه هم با تو زیر یه سقف نمی مونم..
پ ن: فقط بخاطر مامان..
پ ن: تهدید سامان
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت هفتاد و سوم
محمد
هوا تاریک بود دراز کشیده بودم و خیره صفحه گوشیم بودم.. رسول فقط چند قدم باهام فاصله داشت و خواب بود.. عطیه چون شهرستان خونه مامانش بود ، خونه رسول مونده بودم.. نگران بودم که بازم حالش بد شه و پیشش نباشم..
گوشی رو خاموش کردم.. نفس عمقیقی کشیدم.. یک و دو شب بود چند ثانیه سرم رو چرخوندم و رسول و نگاه کردم..
خونه تاریک بود.و فقط نور زرد رنگ خیابون روی دیوار خونه اوفتاده بود..
ساعد دستم رو روی چشمام گذاشتم.. خوابم نمی گرفت.. چشمام بسته بود و به اتفاقات امروز نگاه میکردم..
که صدای ضعیف رسول به گوشم خورد.. انگار فارسی حرف نمی زد.. شبیه کوردی بود..
نشستم..نگاهش کردم.. اره واقعا داشت حرف میزد.. اروم کنارش رفتم. از عرق سرد روی پیشونیش گمونم باز کابوس می دید..
رسول
بین خواب و بیداری بازم گیر اوفتاده بودم.. بین چشمای قرمز اسلانی که خیره شده بود به من.. جای کبودی روی گردنش که صد درصد بخاطر خفگی بود.. چی از جونم می خواست؟ چرا دست از سرم بر نمی داشت؟ بلند شد سمتم اومد.. تمام تنم لرزید.. راهی برای فرار بود؟ با زبون کوردی گفتم: چی از جونم می خوای؟
که انگار یه صدا بیرون تر از این فضا خیلی مبهم صدام کرد: رسول..رسول .
نمی دونم چی شد که از خواب بیرون کشیده شدم.. با ترس چشام باز شد با بهت نشستم.. چشمام به تاریکی عادت نکرده بود.. صدای محمد پیچید تو گوشم : خوبی رسول؟ باز کابوس دیدی ؟
به اطرافم نگاه کردم.. محمد منتظر جوابی بود که چشمام رو مالیدم : اره خوبم... فقط یه خواب بود..
_ یه خواب که مدام تکرار میشه اره؟
سرمرو تکون دادم.. بلند شد..سمت اشپزخونه رفت..لامپ اشپزخونه رو روشن کرد.. چشمام ثانیه های اول اذیت شد.. نفس عمیقی کشیدم.. فقط یه کابوس بود یه کابوس مسخره...
بلند شدم صورتم رو شستم..سمت بالکن کوچیک خونه رفتم.. نسیم خنک به صورت خیسم می خورد و ارومم میکرد.. به ماه نصفه جا خوش کرده وسط اسمون خیره شدم.. شب ارامش عجیبی داشت.. اما برای منی که شبا اغاز کابوس بود خیلی اروم نبود..
به پیامکای گوشیم نگاه کردم.. داوود چند ساعت پیش پیام داده بود" فردا باید یه چیزی بهت بگم " .. فکرم درگیر شد.. چرا ندیده بودم پیامش رو ؟ من گفتم این پسر یه چیزیش هست..
با اومدن محمد گوشی رو خاموش کردم..
محمد
لیوان آب رو دستش دادم: بخور اروم تر شی ..
نور زرد خیابون صورتش رو روشن کرده بود.. خیابون خلوت سکوت رو بیشتر کرده بود..
ساکت بود.. آب رو که خورد گفتم: قبلا از این کابوسا دیدی؟ مثلا اون اوایل که اومدی تهران؟
اروم سرش رو تکون داد: اره.. تغریبا هر شب..
ناخوداگاه حرف اون دکتر توی سرم پیچید " شاید بهتره پیش یه روانشناس یا تحت نظر یه دکتر باشه "
اینبار پرسیدم: گفتی اون موقع تحت نظر بودی؟
_ اره.. عمو حمید می بردم پیش یه دکتر. فک کنم اقای رحمانی.. ( پوزخند زد) فکر میکرد این کابوسا و البته اون اوضاع دیونم میکنه..
#رویار_۲
••••••••••••••••
پ ن : گمونم باز کابوس می دید
پ ن : نسیم خنک آرومم میکرد..
پ ن : شب آرامش عجیبی داشت..اما نه باری من..
پ ن : دکتر رحمانی..
.....
برای نظرات شما
https://daigo.ir/secret/21950014681
.....
کانال ناشناسمون
https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
هدایت شده از پناهِ او 🖤🥀
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهید_سجاد_ذبیحی
#کپی_آزاد
"درثوابنشرسهیمباشید"
"باذکرصلواتیادیکنیمازشهدامون"
https://eitaa.com/Sound_Quran7/31
جزء هشتم قران کریم به صورت صوتی تقدیم حضورتون شد🌹
خوشحال میشم اگه گوش دادید برای ظهور اقا دعا کنید و بهم داخل پیوی پیام بفرستید⭐️
@Hfxfjj
https://abzarek.ir/service-p/msg/2642229
#ریحانہ☝️🏻
آمار قرآن خون هامون زیاد باشه ها💗
{https://eitaa.com/Admin_Gando}