سلامعلیکم🦦.
اومدیم با یه تقدیمی ِپرجذب...🔥
این پیامُ فور کن چنل قشنگت ،
[ ࢪیحانہ ] ،
[ دُنیـٰاےسونـٰا ] ،
[ بُلوࢪآقـٰاجوݩ ] ،
[ گـٰاندویۍها ] ،
و [ دلـٰاࢪام ] عضو باش ؛
ما هم خوراکئ ِمورد ِعلاقهتون ُحدس
میزنیم☕️!
_جهتتگ؛ @sadat_13500
[شات از عضویت فراموش نشه ! ]
سلامعلیکم🦦.
اومدیم با یه تقدیمی ِپرجذب...🔥
این پیامُ فور کن چنل قشنگت ،
[ ࢪیحانہ ] ،
[ دُنیـٰاےسونـٰا ] ،
[ بُلوࢪآقـٰاجوݩ ] ،
[ گـٰاندویۍها ] ،
و [ دلـٰاࢪام ] عضو باش ؛
ما هم خوراکئ ِمورد ِعلاقهتون ُحدس
میزنیم☕️!
_جهتتگ؛ @sadat_13500
[شات از عضویت فراموش نشه ! ]
https://eitaa.com/Sound_Quran7/32
جزء نهم قران کریم به صورت صوتی تقدیم حضورتون شد🌹
خوشحال میشم اگه گوش دادید برای ظهور اقا دعا کنید و بهم داخل پیوی پیام بفرستید⚡️
@Hfxfjj
https://abzarek.ir/service-p/msg/2642229
#ریحانہ☝️🏻
آمار قرآن خون هامون زیاد باشه ها💗
{https://eitaa.com/Admin_Gando}
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت هفتاد و چهارم
رسول
بیخیال سوزش چشمام تراول ماگ لبریز از چایی رو برداشتم و سمت میز داوود رفتم.. به مانیتور جلوش خیره شده بود.. غرق فکر بود و متوجه حضورم نشده بود.. دستم رو روی شونهاش گذاشتم که نگاهم کرد: خوبی؟ .
_ اره خوبم.. چیزی شده؟
لبخند زدم: نه.. بریم پایین؟
با تردید گفت: چرا بریم پایین؟
_ پیام دیشب یاد رفته؟
انگار یادش اوفتاد که اروم بلند شد...
روی یه نیمکت نشستیم.. خیره به روبه روش بود.. تراول ماگ رو دادم دستش: چاییه . داخل تراول ماگ دیرتر سرد میشه.. ، تشکر کرد..
ساکت بود.. انگار تمایلی به گفتن ندلشت.. قبل از اینکه باز غرق افکارش بشه پرسیدم: خب دهقان فداکار.. چی شده؟ چی می خواستی بهم بگی؟
گفتن براش سخت بود یا من اینطور فکر میکردم؟
_ یه تصمیمی گرفتم.. من..خب میدونی چیه من تصمیم گرفتم..
کنجکاو پرسیدم: خب چه تصمیمی؟
نگاه گذرایی به اطرافش انداخت: تغریبا دیروز عموم اومد خونمون.. من تصمیم گرفتم یه مدت پیش عموم زندگی کنم...همین..
جملهی اولش کافی بود که تعجب توی چشمام جمع شه: عموت؟ خاله سیمین مگه با عموت مشکل نداشت؟ اصلا تو چرا می خوای بری ؟!
صداش رو صاف کرد: دیروز یه آشتی کوچیک اتفاق اوفتاد.. عموم ازم خواست.. میدونی این مدت حتی یه بار هم ندیده بودمش..
باور کردن حرفش برام سخت بود.. اگه داوود اشتیاق داشت که الان با هیجان راجبش حرف میزد.. من که میدونستم داوود از عموش دل خوشی نداره..
فاصله بینمون رو کمتر کردم..ارومگفتم: مطمئنی همه چی رو گفتی؟ داوود..می خوای اگه مشکلی هست بیای پیش خودم؟
نفس عمیقی کشید.با لبخند گفت: همه چی رو گفتم..مشکلی پیش نیومده فقط یه مدت پیش عمو بودن بده؟
لبخند ژولیدهای زدم: خداروشکر که همه چی خوبه.. نه بد چرا.. عمو که خیلی خوبه. اگه خودت دوست داری مطمئن باش خوش میگذره..
با لبخند سرش رو تکون داد اروم دستش رو از دستم کشید بیرون و بلند شد: من میرم بالا ، سرم خیلی شلوغه.. بابت چایی هم ممنون..
لبخندم جواب حرفش بود..
به رفتنش خیره شدم.. چرا هیچی بهم نگفت؟ به حرفاش هیچ حس خوبی نداشتم..مشخص بود یه چیزی که خیلی مهم تر بود رو نگفت.
داوود
روی صندلی که نشستم نفسم رو دادم بیرون.. رسول حرفامرو باور کرده بود.. اصلا چرا باور نکنه؟
اما خودم چی؟ به خودم که نمیخواستم دروغ بگم..مجبور بودم برم. معلوم نبود چه دردسرایی تو راه بود و خودم نمی دونستم.. با نگار و مامان صحبت نمیکردم.. نه اینکه قهر باشم..فقط دوست نداشتم..
الان فقط خودم می دونستم و خودم..
#رویار_۲
••••••••••••••••••
پ ن : غرق افکارش بود..
پ ن : مطمئنی همه چی رو گفتی ؟
پ ن : یه چیز مهم تر بود که انگار نگفت..
پ ن : خودمو نمی تونستم گول بزنم..من مجبور بودم..