هدایت شده از پناهِ او 🖤🥀
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهید_محمدصادق_نظافتی
#کپی_آزاد
"درثوابنشرسهیمباشید"
"باذکرصلواتیادیکنیمازشهدامون"
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
#شما
میشه لینک جایی که جواب ناشناسا رو میدید بزارید؟
.....
بله حتما
https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
خدمت شما🌸
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღویߊܝღ فصل دوم پارت هفتاد و پنجم محمد چند دقیقه از اوم
یه مرور روی این پارت داشته باشین که یادتون بیوفته🥲😅
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت هفتاد و ششم
داوود
جلوی خونه سامان بودم.. هوا تغریبا تاریک شده بود.. یه ویلای باکلاس بالا شهر.. منطقی بود.. با خوردن حق مردم بایدم همچین زندگی برای خودش دست و پا میکرد..
دستم رو روی زنگ فشار دادم که صداش توی کوچه تاریک و خلوت پیچید: تویی داوود؟
_ سلام... اره..
با باز شدن در رفتم داخل.. خیره به حیاط بزرگی شدم که بیشتر شبیه سریالا بود..
سمت در رفتم.. که در رو باز کرد.. با دیدنم کج لبخند زد: به اقا داوود.. بیا تو..
از لبخندش بدم میومد.. داخل که رفتم ، بیشتر لامپای خونه رو روشن کرد.. ترکیبی از رنگای سفید و زرد..
.........
روی مبل منتظر سامان نشسته بودم.. آشپزخونه بود.. حس غریبی داشتم.. با وجود بزرگی خونه حس خفگیداشتم.. انگار باید خیلی زود بهم اکسیژن میرسوندن..
با صداش سرم رو بلند کردم.. روبهروم نشست ظرف شیرینی رو روی میز گذاشت و یه چایی داد دستم.. کی فکرشو میکرد من مجبور شم الان جلوی سامان بشینم؟
چایی خودشو روی میز گذاشت: خب چیکار میکنی این روزا؟ میری سر کار؟
چایی رو روی میز گذاشتم: اره میرم..
_ پس بیکار نیستی .. دوست داشتم بیای شرکت پیش خودم..
صدای تو سرم دهن کجی حرفای سامان رو میکرد: نه اقا سامان من تمایلی به شرکت اومدن ندارم..
شونه ای بالا انداخت.. مهم نبود براش.. اصلا چرا باید مهم باشه؟
چشمای خیرهاش مدام برندازم میکرد: چرا هیچی با خودت نیوردی ؟ فعلا هستی پیش من..
_ اومدنم عجلهای شد.. میرم میارم.. اقا سامان من فقط مدت محدودی میتونم پیشت باشم هاا..
لبخند با حرصی زد: باشه.. از این به بعد هر جا می خواستی بری با من هماهنگ کن.. مدت رو هم عموت مشخص میکنه بچه جون!
کلافه شدم.. اما الان زورم به کجا میرسید؟
_ اقا سامان من خیلی خستهام...فردا هم باید برم سرکار..
منظورمو گرفت.. لبخندش ماسید روی لبش: طبقه بالا اتاق سمت چپی... خوب استراحت کن.. زیادی خستهای..
اروم بلند شدم.. صدای مغزم می پیچید توی سرم: خسته بودنت فقط بخاطر سامانه.. اما چیکار میتونی کنی ؟ تو شبیه گروگان پیش سامان گیر اوفتادی..
توی اتاق بدون روشن کردن لامپ در و محکم بستم.. عصبانیتم رو خالی میکردم روی در و دیوار..
سنگ بزرگی انگار توی گلوم گیر کرده بود.. با خودم کلنجار میرفتم که اشکی از گوشه چشمم پایین نیاد..
یه پنجره تغریبا بزرگ توی اتاق بود.. سمتش رفتم با باز کردنش نسیم خنک شب گونهام رو نوازش کرد.. به اطراف حیاط به اسمون به هر جایی که شاید حواسم رو از خودم پرت کنه نگاه میکردم..
عصبانیت تمام وجودمو گرفته بود.. اما زورم به هیج جا نمیرسید.. گوشی توی جیبم ویبره رفت.. مامان بود.. دلخور بودم.. جوابش رو ندادم.. نگار پیام داده بود " چرا بچه بازی در میاری؟ "
عصبی بودم.. من بچه بودم یا نگار؟ اصلا مهم بود براشون حال من؟؟!
تمام عصبانیتم تبدیل شد به قطره های اشک که از چشمم پایین اومد.. وقتی عصبی میشی زورت به جایی نمیرسه فقط اشک پایین میاد..
گلوم جمع شده بود.. چرا هر چی سنگه مال پای لنگه؟
مغزم دستور می داد که جلوی اشکام رو بگیرم اما خب اگه اشکی بیرون نمیومد که قلبم زیر این فشار له میشد..
از پنجره فاصله گرفتم خودمو روی تخت نزدیک پنجره انداختم.. نور حیاط چشام رو اذیت میکرد.. صدای زنگ زدنای مامان کلافهام کرد.. گوشی رو روی حالت پرواز گذاشتم..
حالم از اینجا داشت بهم میخورد... اینجا داشتم خفه میشدم..
#رویار_۲
••••••••••••••••••••••
پ ن : حق مردم خوردن..)
پ ن : کی فکر میکرد مجبور باشم؟
پ ن : گروگان..
پ ن : وقتی عصبی باشی زورت نرسه حاصلش میشه اشک
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت هفتاد و هفتم
رسول
راهروی مطب نشسته بودم و منتظر نوبتم بودم.. خیلی تغیر زیادی نکرده بود.. چه روزا که من اینجا با عمو حمید منتظر نوبت می موندم.. اون روزا هیچوقت فکر نمیکردم سرنوشتم اینطور رقم بخوره.. به صندلی کنارم نگاه کردم.. محمد نشسته بود و هرزگاهی به یه نقطه خیره میشد..
به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که بعد از این قراره بریم سایت روی مهره پرونده کار کنیم..
صبح داوود سایت نبود.. شمارشو گرفتم.. در دسترس نبود.. محمد که متوجه شد گفت: جواب نمیده؟
نفسم رو دادم بیرون: نه اقا.. نمی دونم چرا این روزا یه جوری شده..
_ باهاش صحبت میکنیم.. درست میشه..
با صدا زدن اسمم اروم بلند شدم و سمت اتاق دکتر رفتم.. به پشت سرم نگاه کردم.. با نگاه اطمینان بخش محمد اروم رفتم داخل..
با دیدن چهره دکتر رحمانی قلبم یکم اروم شد.. من دکتر رحمانی رو میشناختم.. پیر تر شده بود اما هنوزم همون چهره گرم و مهربون رو داشت..
اروم گفتم: سلام..
با دیدنم لبخند گرمی زد: سلام ریوان..
با اشاره دستش سمت صندلی کنار میز رفتم و نشستم..
چروک های صورتش از نزدیک بیشتر مشخص بود.. با لبخند گفت: ریوان موحد.. فکر نمی کردم با پای خودت بیای.. بی معرفتی کردی و دیگه جواب ما رو نمیدادی..
لبخند خجالت زدهای زدم: ببخشید آقای رحمانی..الان بازم اومد..
نفس عمیقی کشید.. خودکار رو لای انگشتاش گذاشت.. پاهام اروم شروع به ریتم زدن..
می خواست گفتگو رو گرم کنه که گفت: ریوان تو برادر داشتی به ما نگفتی ؟ اون موقع فقط با عمو حمیدت میومدی یادته؟
کوتاه خندیدم: شما فکز کن یه برادر گم شده.. اقای رحمانی شما چه حافظه خوبی دارین ماشالا..
با نمک خندید: ریوان تو جز همون بیمارای خاص من بودی که فکر میکنم تا وقتی زندهام یادم می مونه.. ... خبب شروع کنیم؟
اروم گفتم: اره حتما..
_ خب ریوان من دفعات قبلی که زنگ زدم جواب ندادی ..وقتی برادرت گفت قراره بازم با هم صحبت کنیم فهمیدم یه جای کار میلنگه..
سرم رو تکون دادم که به پام که با ریتم تکون می خورد خیره شد: ریوان هنوز عادت های خودتو داری که!
چیزی نگفتم که باز گفت: روزای اولی که تحت نظر من بودی بارها با عموت صحبت کردم.. طبق پروندهت اوضاع وخیمی داشتی .. فکر نمی کنم الان اینطور باشی..
شونهای بالا انداختم: از کجا معلوم اقای رحمانی ؟ شاید حالم بدتر باشه..
_ ریوان جان اگه یادت باشه روزای اول حتی صحبت نمیکردی.. یا کوردی یا هیچی .. مدام میترسیدی یه نفر از در بیاد داخل.. از ترس اروم و قرار نداشتی.. مدام از کابوسای عجیبی و برگشت داییت حرف میزدی یادته؟
یادآواریش حالم رو بد کرد.. ریتم پام تند تر شد: اقای رحمانی اگه میشه دیگه راحب گذشته حرف نزنیم..
لبخندی زد: باشه.. خب ریوان بگو چی شده؟ میدونی که میتونی هر چی رو بگی بهم خب؟
می تونستم همه چی رو به اقای رحمانی بگم.. به هر حال دکتره دیگه..
اروم نفس عمیقی کشیدم: کابوسام برگشته... نمی تونم بخوابم.. با اینکه قاتل عموم اعدام شد ولی حالم بهتر نشده هیچ بدتر هم شده.. زندگیم بهم ریخته... مادربزرگم که از خونه بیرونم انداختم چهل روز پیش فوت کرد.. ( به چشماش نگاه کردم ) اقای رحمانی من مدام میترسم تنها ادمای زندگیم رو از دست بدم..
انگار از این همه اتفاق تعجب کرد: چه پسری هستی ریوان... قاتل عموت؟
_ داییم... همونی که ترس بچگیام بود.. با اعدامش باید راحت میشدم اما نشد که نشد..
چند ثانیه سکوت کرد.. دکتر هم شوکه شده بود چه برسه به خودم..
چندتا جمله یاداشت کرد و بعد سمتم گفت..
#رویار_۲
••••••••••••••••
پ ن : نگاه اطمینان بخش محمد
پ ن : ریوان قصهی ما))!
پ ن : محمدی که برادر شده برای رسول..