eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما کی وقت میکنید تئاتر ببینید؟ الکی میگین؟!🤓 +جدی میگین😐🤐 https://eitaa.com/Admin_Gando
پارت بخونیم؟! ))
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت هشتاد رسول (روز بعد ) کنار میز سعید منتظر بودم از مختصات عملیات پرینت بگیره.. با توانی که داشتم چشمام رو باز نگه داشته بودم.. به چهره اروم سعید که با دقت حواسش به کارش بود خیره بودم.. نگاهم رو سمت ساعت چرخوندم و همزمان گفتم: سعید یکم سریع تر الان جلسه شروع میشه..! _ عجله کار شیطونه.. تمرکزم رو نزن بهم.. دست به سینه به اطراف سایت نگاهی انداختم..پرسیدم: انروز چندمه سعید؟ . _ دهم.. بنظرم تاریخ آشنایی بود.. ینی چه روزی بود امروز؟  با انگشتم به  شقیقه هام فشار اوردم که یادم اوفتاد.. کاش یادم نمی اوفتاد.. حجم خستگی بیشتر شد.. با خستگی زیاد یه صندلی کنار سعید نشستم: سعید عملیات امروزه؟ با تایید حرفم ، مغزم از فرصت استفاده کرد و گفت: دیدی چی شد؟ امروز چهلم فروغه..! اونم روز  عملیات.. حالا کی جواب لیلا رو بده؟ اصلا الان نیما زنگ بزنه چی میگی؟ عمه که نمی دونه یه کار مهم داری فکر میکنه از قصد نمیری.. فکرم رو بلند خوندم و با لحن خسته زیر لب گفتم: خفه شو! اما خب سعید شنید. راضی شد نگاهم کنه و با تعجب گفت: کی خفه شه.؟ نفس عمیقی کشیدم: خودم! تعجب باعث خندش شد: عجب.. شنیده بودم نابغه ها یه رگ دیوونگی دارن هاا ولی باورم نمیشد..  ( مسخره سرش رو تکون داد ) خداروشکر حداقل نابغه نیستیم.. خسته خندیدم که بلند شد: پاشو ، پاشو تا با خودت درگیر نشدی بریم سر جلسه..! وقتی همه روی صندلی نشستیم اقا محمد با دیدن یه صندلی خالی گفت: داوود کجاست پس ؟ فکرم سمت نمازخونه رفت: اقا محمد من میرم سراغش..  بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.. به در نمازخونه که رسیدم اروم رفتم داخل.. اطراف نمازخونه رو نگاه کردم که داوود رو دیدم.. جز داوود کسی نمازخونه نبود.. کنارش که نشستم تعجب کردم.. این وقت روز چرا خواب بود؟ داوود که ته انرژیه..!  با تعجب به چهره خسته داوود خیره شدم.. ریتم اروم نفس کشیدنش مشخص بود که خیلی خسته‌س.. اروم گفتم: اخه ما که دلمون نمیاد بیدارت کنیم.. ببین یه روز با خاله که قهر میکنی همین میشه دیگه.. اروم گفتم: داوود؟  . اما اصلا انگار توی این دنیا نبود.. دستم رو سمت دستش بردم یه ضربه اروم به دستش زدم که یهو از خواب پرید.. با چشمای قرمز نگاهم کرد.. انگار ترسید.. سریع نشست: چیزی شده؟ دلم براش سوخت: نه چیزی نشده.. فقط نگرانت شدم.. خوبی ؟ بی خوابی شایدم خستگی باعث شد با بی حوصلگی بگه: خواب بودم.. خواب که نگرانی نداره.. _ ببخشید.. منتها جلسه شروع شده.. برق از سرش پرید: خب چرا زودتر بیدارم نکردی ؟ من حتما باید اقا محمد دوبار توبیخم کنه؟ _ داوود چرا اینقد حرص میخوری.. خب اومدم بیدارت کردم دیگه.. دستی به موهاش کشید.. بعد اروم گفت: بابت دیروز ببخشید.. خودم عصبی بودم دیگه یه حرفی هم زدم.. لبخندی زدم: نه بابا اشکالی نداره... حالا زنگ زدی خاله سیمین؟ بدون نگاه کردن بهم بلند شد: شب میرم پیشش.. باهاش حرف میزنم.. _ ینی از دیروز بهش زنگ نزدی؟ خب چرا؟ تو که گفتی مشکلی نداری؟ میگفتی به من که زنگ بزنم از این نگران تر نشه.. داوود جان.. تو که هر بار مشکلی بود میومدی خونه من.. میگفتی با هم حلش میکردیم پس الانم چیزی .... بدون اینکه بهم اجازه حرف زدن بده گفت : رسول چندبار بگم مشکلی نیست؟ اینقد نگران مامانی نگران من نیستی.. خونه تو نیومدم چون خونه عمومم.. اگه نگرانی‌ت برطرف شد برم سر جلسه.. داوود بیشتر می موندم یه چیزی از زبونم میکشید بیرون.. چرا باید این آبرو ریزی نگار رو بگم به رسول؟ رسول کم واسه ما زحمت نکشیده بیشتر از من برای مامان کار کرده .. الانم اینو بگم باز شروع میکنه به تلاش هایی که خودم میدونم نتیجه ای نداره.. از پله ها که پایین رفتم تازه فهمیدم چطور با رسول حرف زدم.. صدای سرم با تاسف گفت: با خاک یکسانش کردی.. اینم شد دلسوزی و نگرانی ؟ تو تازه معذرت خواهی کرده بودی.. از خودم از رفتار اصلا از وجودم کلافه شده بودم.. دلم میخواست چند روز بزنم به بیابون.. داشتم با دست خودم رسول‌و اذیت میکردم.. بی حوصله راهم رو سمت اتاق اقا محمد کج کردم.. ••••••••••••••• پ ن : چهلم فروغ.. اونم روز عملیات. پ ن : خفه شو! پ ن : خسته بود خیلی.. ریتم اروم خوابش مشخص بود خسته‌س پ ن : با خاک یکسانش کردی.. پ ن : رسول و داوود )!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت هشتاد و یکم رسول از جلسه چند دقیقه گذشته بود که با صدای سعید به خودم اومد: اقا محمد ما مختصات ملاقات پور رحیمی رو در اوردیم مشخص نیست با چه کسی قرار گذاشته اما امروز مشخص میشه.. چشمم به امیر اوفتاد.. گرفته بود.. خودکار بین انگشتاش گیر اوفتاده بود.. چرا یه همچین رفتاری داشت؟! چندثانیه نگاه مون به هم گره خورد که نگاهم رو سمت داوود چرخوندم ، با دقت به حرفای سعید گوش میداد.. چرا داوود تغیر کرده بود ؟ چرا از وقتی اسلان اعدام شده داوود اینطوری شده؟ اصلا از اون روز به بعد خونه من اومده؟ فکرش هم عذابم میداد.. اخه داوود که منو میشناسه.! یه فکر عجیب به ذهنم هجوم اورده بود که دلم نمی خواست بهش دامن بزنم.. دوباره به چهره‌ش خیره شدم.. چقدر..چقدر شبیه چندسال پیش من شده بود.. فکرش هم عذابم میداد . اصلا نمی خواستم بهش فکر کنم.. اصلا داوود چرا باید شبیه گذشته من باشه؟ ...... جلسه که تموم شد فرشید ، سعید و داوود سمت کافه مورد نظر رفتن.. من سمت میزم میرفتم که تلفن زنگ خورد ، نیما بود.. باز شروع شد.. نفس عمیقی کشیدم جواب دادم که صداش تو گوشم پیچید: سلام رسول چطوری؟ کجایی؟ کی میای مراسم شروع شده خونه مامان فروغ پر شده از ادم.. چشمام رو بستم: سلام نیما خوبی عمه خوبه.. میگم نیما من یکم دیر میرسم.. ینی،..ینی یه کار مهم برام پیش اومده.. میدونی که چی می‌میگم؟ خداروشکر که با لحن ارومی گفت: اوکی.. من به دایی حمید میگم زندایی لیلا هم که بیخیال.. ولی رسول بیای هاا! _ چشم میام فقط یادت نره عمه فکر نکنه از قصد نمیام ها.. به محض تموم شدن کارم خودمو میرسونم.. تلفن رو قطع کردم.. پشت میز نشستم که اقا محمد هم اومد.. منتظر بودیم برسن سر موقعیت. ....... به دستور اقا محمد پشت مانیتور گفتم: داوود چی شد؟ از زمان قرار گذشته.. بی حوصله پشت ایرپادش گفت: نه هیچ خبری نیست.. همه رفت و امد ها رو زیر نظر داریم ولی خبری نیست.. انگار حضور ما لو رفته.. اقا محمد با لحن جدی گفت: رسول هنوزم موقعیت پور رحیمی رو داری ؟ چتدثانیه با دکمه های کیبورد ور رفتم: بله اقا.. یه خونه جنوب شهر.. صد درصد کنسل شده قرارشون.. _ موقعیت رو بفرست برای بچه ها باید دستگیر شه پور رحیمی.. چشمی گفتم به بچه ها اعلام کردم.. سعید با حرف رسول با دوتا موتور سمت موقعیت رفیتم.. عملیات تغیر کرده بود.. دیگه چیزی مهم نبود پور رحیمی باید دستگیر میشد.. وقتی سر موقعیت رسیدیم داوود و فرشید سر کوچه وایسادن و من سمت در خونه‌ای که مشخص بود زنگ زده رفتم.. ایرپادم رو فشار دادم: دارم میرم سمت خونه.. با تایید رسول و اقا محمد زنگ قدیمی خونه رو فشار دادم و منتظر شدم.. صدای گرفته مردی توی حیاط خونه پیچید: کیه؟ جوابی ندادم که کلافه در رو باز کرد با دیدنم تعجب کرد که گفتم: طبق حکمی که داریم شما بازداشتی اقای پور رحیمی .. ترسید از چشماش مشخص بود.. تمام توانش رو توی بازو هاش ریخت و محکم هلم داد و فرار کرد که داد زدم : داوود.. داوود صدای سعید و مردی که سمت ما با سرعت میومد موضوع رو فهمیدم.. سمتم که رسید لوله اسلحه رو روی شقیقه راستش فشار دادم: دستات رو بزار رو سرت.. فرشید سمتش اومد و به دستش دسبند زد.. سعید هم از روی زمین بلند شد.. به ایرپاد توی گوشم گفتم: رسول پور رحیمی دستگیر شد.. عملیات با موفقیت تموم شد.. ما داریم میایم سایت.. خداروشکری تو گوشم پیچید.. رسول نفس عمیقی کشیدم.. اقا محمد با رضایت گفت: خوب شد که دستگیر شد.. اما حیف که سر قرار نتونستیم دستگریش کنیم.. حرفش رو تایید کردم. .. سمت اتاقش رفت.. به ساعتم نگاه کردم خیلی دیر شده بود خیلی .. نیما پیام داده بود " کی میای ؟ مهمونا رفتن . " سمت اتاق اقا محمد رفتم در زدم رفتم داخل.: ببخشید اقا محمد من می تونم برم؟ _ بری ؟ کجا؟ گزارش نوشتی استاد؟ لبخند ژولیده‌ای زدم: نه اقا ننوشتم.. راستش امروز چهلم مامان بزرگمه باید میرفتم تا الان.. با تعجب گفت: پس چرا نگفتی ؟ اگه میگفتی که علی رو جای تو میزاشتم.. _ نه اقا.. علی اصلا کار منو بلد نیست.. الانم دیر نشده ، میتونم برم؟ لبخند کمرنگی زد: باشه برو میدم علی گزارش رو بنویسه.. بهتر بود وقت دنیا رو نگیرم: ممنون اقا.. با اجازه.. لبخندی زد: حواست به خودت باشه.. با لبخند چشمی گفتم و خداحافظی کردم.. •••••••••••••• پ ن : رفتار عجیب امیر.. پ ن : چرا از بعد اعدام اسلان داوود تعیر کرده بود..! پ ن : شبیه من شده بود.. پ ن : ماموریت لو رفته.. پ ن : دستگیری پور رحیمی .
دو تا پارت تقدیم شما 🤌🏻 برای نظرات شما https://abzarek.ir/service-p/msg/2824009 جواب ناشناس https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
منتظر نظرای قشنگتون🥲 پ ن : داستانی که تازه داره شروع میشه...)🙃
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
ناشناس من خالیه هااا👨‍🦯
وحید رهبانی هم هلال احمری شد. https://eitaa.com/Admin_Gando
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 دعوت وحید رهبانی بازیگر سینما و تلویزیون برای شرکت در پویش در جمع امدادگران هلال احمر https://eitaa.com/Admin_Gando