eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ با رویش جوانانمان چه میکنید؟؟(: ما همچین فرزندانی داریم! ‌ ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
«اگر خواستی سرزمینت را آزاد کنی، ده گلوله در تفنگت بزار؛ نه گلوله برای خائنین و وطن فروشان، و تنها یك گلوله برایِ دشمن ڪافیست».
یکی از دوستان خیلی حال خوبی نداره و نیاز داره به دعاهای شما 💛 سه تا الهی به رقیه بگیم براش ؟❤️‍🩹
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عکس‌تیمی‌ملی‌پوشان‌به‌یاددانش‌آموزان‌شهید‌ میناب https://eitaa.com/Admin_Gando
یه پارت طولانی بخونیم با هم؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت هشتاد و سوم داوود به ته کوچه نگاه کردم.. در ماشین رو اروم باز کردم که صدای خسته سامان به گوشم رسید: منتظرت می مونم.، زود بیا.. حرفی نزدم و از ماشین پیاده شدم.. با قدمای اروم سمت در قدیمی خونمون رفتم.. چند شب بود نیومده بودم؟ نگاهی به پشت سرم انداختم..ماشین سامان همونجا بود.و سامان خیره به ماشین هایی که از‌کنارش رد می شدن.. حس یه زندانی رو داشتم.. جلوی در انگشتم رو روی زنگ فشار دادم... با صدای مامان که‌ گفت " کیه؟ " ، تپش قلبم بالا رفت.. بغض راه گلومو بست، با صدایی که از ته چاه بیرون رفت گفتم: منم مامان ،! صدای تند شدن قدم هاشو شنیدم.. با باز شدن در چشمای اشکی مامان جلوم ظاهر شد.! چند ثانیه نگاه سنگینش روی اجزای صورتم چرخید: داوود مامان خوبی؟ چیزی نگفتم.. که تن بی جونم رو به اغوش کشید.. بوی مامان باعث شد قطره اشکی از گوشه چشمم پایین بیاد. چقدر دلتنگش بودم .. چشمام رو بستم خیسی پلک‌هام رو حس میکردم . دلخور بودم.. از مامان ، نگار .. دلخور خودمو از آغوش گرم مامان بیرون کشیدم.. با لحن بی رحمی جواب نگرانی مامان رو فقط با یه جمله گفتم: اومدم لباس ببرم.. زود باید برم... مثل شکنجه دادن خودم بود اینطور رفتار کردن اما دلخوری من از مامان و نگار از حد گذشته بود.. با چشمای بی حس از کنارش گذشتم..که پشت سرم اومد: حالا چه عجله‌ای مامان ؟ یکم بمون بعد میری.. چرا جواب منو نمیدادی؟ در خونه رو باز کردم و رفتم داخل: باید زود برم .( پوزخندی زدم)  زندان بانم سر کوچه منتظره.. سمتم اتاق رفتم در و که باز کردم نگار رو دیدم.. سمت میزم رفتم و با کنایه گفتم: میزاشتی یه بلایی سرم بیاد بعد اتاق رو تصاحب میکردی.. _ چته داوود باز اون مود دیوونه گری‌ت اومده بالا؟! کلافه صدام بالا رفت: سیمین خانوم چی میگه دخترت؟ ( به چشمای نگار نگاه کردم) دِ اخه من نبودم که تو الان زندان بودی.. مامان بازم با بیقراری کنارم وایساد: داوود مامان می خوای امشب بمونی؟ فکر میکنم حالت خوب نیست.. چشمام رو روی هم فشار دادم: متوجه نیستی چی میگم مامان؟ هر بدبختی دارم از همینجاست.. میدونستم دارم گند میزنم.. کوله‌م رو برداشتم  قدمام سمت در تند شد که باز سمت مامان برگشتم چشمای غم زدش مشخص بود از خونه بیرون بزنم بازم قلبش درد میگرفت با لحن محکم گفت: درضمن.. مامان بیزحمت دفعه اخر باشه به رسول زنگ میزنی .. من گندکاری های خانواده رو به کسی نمیگم.. نه به من زنگ بزن نه به رسول یا هر کس دیگه‌ای.. فکر‌ کن همون روزی که رفتم یه بلایی سرم اومده.. سرم داغ کرد وقتی اشکای مامان روی گونه‌ش اوفتاد.. اما من چی میشدم؟ مشکلات من؟ من داشتم خفه میشدم اما کی منو میدید؟ توی حیاط کفشام رو پوشیدم.. چند ثانیه به آسمون تاریک نگاه کردم که بازم مامان با لحن ارومی گفت: داوود مامان تو الان حالت خوب نیست... بهتر شدی زنگ میزنی؟ زبونم برای گفتن حرفی این دل و اون دل میکرد.. می دونستم این حرفو بزنم با دست خودم قلب مامان‌و میشکونم ..اما. اما زبون لعنتی توی دهنم چرخید: چیه مامان؟ تو که همین جماعت یه بار بابا رو ازمون گرفتن.. منم روش.. فکر کن منم بخاطر همین پولای کثیف مردم.. اون از بابا حالا نوبت منه.. بدون اینکه منتظر بمونم از خونه بیرون زدم و در ‌و محکم بستم.. بغضم رو محکم قورت دادم.. به ته کوچه نگاه کردم ، سامان با دیدنم چراغای ماشین رو روشن کرد.. روی صندلی ماشین که نشستم سرمو به عقب تکیه دادم.. مثل بچه ها اشکام روی گونه هام سرازیر شد.. دلم لک زده بود برای رسول.. مطمئن بودم اگه حرفای منو میشنید با اخم بهم خیره میشد و میگفت: باز تو تحت فشار قرار گرفتی هر حرفی زدی؟ مگه نگفتم احترام خاله رو همیشه داشته باش.. ..... روی مبل نشسته بودم.. بارون میومد.. حدودا ده شب بود.. خسته به سریالی که پخش میشد خیره بودم.. که سامان سمتم اومد: داوود بیا این کارت‌و بگیر برو واسه من یه بسته سیگار بگیر حالم خوب نیست.. تعجب کردم: بارون داره میاد هاا.. چتر ندارم.. _ بارون که نمی خورت.. میگم حالم بده.. همون لحظه صدای گوش خراش رعد و برق توی خونه پیچید.. چطور باید توضیح میدادم؟!.. سعی کردم خودمو بزنم به اون راه که خب، یادم رفته بود سامان کلا دیوونس.. لحن صداش بالا رفت کلافه راه میرفت : داوود نشنیدی چی گفتم؟ چندثانیه خیره نگاهش کردم..  بلند شدم کارت رو گرفتم از خونه که بیرون زدم تازه متوجه صداهای پی در پی رعد و برق شدم.. با پشیمونی خواستم برگردم که یاد حال سامان اوفتادم.. ترسیدم..اروم شروع کردم راه رفتن.. سعی میکردم حرفای رسول رو توی سرم بچرخونم " رعد و برق که ترس نداره داوود، اصلا چرا ادم باید از رعد و برق بترسه؟ .. اصلا هر وقت رعد و برقی چیزی زد از خونه بیرون‌نرو "
نزدیک مغازه که رسیدم قطره های داغ اشک رو روی گونه‌هام حس کردم.. ترسیده بودم از همه چی.. تک تک سلول های تنم احساس تنهایی میکرد.. کاش می تونستم به رسول زنگ بزنم.. کاش مجبور نبودم با این وضع بیرون بیام. ••••••••••••••••••••• پ ن: اغوش گرم مامان پ ن : زندان بانم منتظره.. پ ن : اول بابا حالا نوبت منه. پ ن : اگه رسول اینجا بود..
چه سخت بود که بغضِ من، به گریه راه وا نداد دلم شکست و هیچ‌کس، شکستنم صدا نداد» برای نظرات شما https://abzarek.ir/service-p/msg/2824009 جواب ناشناس https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb