eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
کودکی که نیامده عاقبت بخیر شد:)
سلامم. یه پارت طولانی که ایشالا ناشناس هم پر شه بخونیم؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت هشتاد و چهارم رسول با عجله از روی موتور پیاده شدم.. لباسام زیر بارون خیس شده بود.. با صدای رعد و برق بلندی به آسمون نگاه کردم.. داوود از رعد و برق خوشش نمیومد.. . در خونه رو باز کردم و رفتم داخل.. لامپ اشپزخونه رو روشن کردم.‌ لباسم رو عوض کردم.. عینکم رو پاک کردم.. با صدای در نگاهم رو از روی عینک برداشتم.. با عجله سمت در رفتم . حتما داوود بود، در رو باز کردم که چند ثانیه بهتم زد.. با دیدنش تعجب کردم.. اینجا چیکار میکرد؟ یک سال بود که کلا رفته بود..  جواب تعجبم رو با یه لبخند داد: اجازه هست بیام داخل؟ به خودم اومدم.. از جلوی در کنار رفتم: ببخشید..تعجب کردم..  بیا داخل.. ...... چایی رو روی سینی گذاشتم و سمتش رفتم با لبخندی چایی رو سمتش گرفتم.. توی اتاق یه حوله برداشتم‌...  جلوش نشستم و حوله رو سمتش گرفتم : موهات زیر بارون خیس شده. لبخند کمرنگی زد و تشکر کرد... لبخندی زدم: فکر می کردم ایران نباشی هیراد.. لبخند گرمی زد: نبودم.. البته تا دیروز.. اول یه سر رفتم مهاباد.پیش مامان.قراره اینبار که میرم با خودم ببرمش.. بعدم اومد حال تو رو بپرسم و البته یه مورد دیگه.. ( چند ثانیه مکث کرد ) دستت چطوره؟ وقتی پیش ما بودی اوضاع خوبی نداشت.. کوتاه خندیدم: به لطف کمک های تو خوبه. . ادرس خونه رو چطور پیدا کردی؟ _ مهاباد مهمون ما  که بودی ادرس خونه رو هیرمان داشت.. سرم رو تکون دادم.. مهمون! چه کلمه غریبی.. خود هیراد هم میدونست حضور من اونجا شبیه هر چیزی بود جز مهمون.. سکوت بینمون رو با یه سوال شکست: از روزی که رفتم خبر از هیرمان ندارم... برای تو که دیگه دردسر نداشت ،، داشت؟ _ داشت.. ولی تصمیمی روی دستگیری هیرمان نداشتیم.. به چهره ارومش نگاه کردم.. عجیب بود که هیچ حرفی از اسلان پیش نمیکشید.. سکوت بینمون رو مایل نبود بشکنه. به استکان چایی توی دستش خیره بود.. هیراد از اول فقط یه پسر دایی معمولی بود..اومدنش بعد این همه مدت بی دلیل نبود ، بود؟ اروم پرسیدم: خب اقا هیراد.. نمی خوای بگی چی شد که به ما سعادت دیدار دادی؟ انگار به خودش اومد.. خجالت زده خندید... استکان رو زمین گذاشت.. چند ثانیه فقط سکوت کرد و بعد از کیف کنارش یه فلش کوچیک آبی سمتم گرفت: اومدنم بخاطر این فلشه.. . تعجب کردم.. با تردید دستم رو سمت فلش بردم که دستش رو عقب کشید: عجله نکن.. منتظر بودم حرفی بزنه.. این فلش اینقد مهم بود که از هلند بکوبه بیاد ایران؟ صداش رو صاف کرد : چند روز پیش که وسایلم رو برای اومدن جمع میکردم چشمم خورد به این فلش.. اولش نمی دونستم اصلا چی هست تا اینکه یادم اوفتاد‌. شبی که قرار بود برم هلند این فلش رو بابام بهم داد.. برای دیدن محتوای فلش کنجکاو شدم: خب ؟ ( فلش بک ) هیراد.. با عجله از پله های خونه بالا رفت. هر لحظه به این نتیجه میرسیدکه ریوان هیچ امنیت جانی ندارد.. با ضرب در اتاق اسلان را باز کرد و رفت داخل.. اسلان با اخم محوی به چشمانش خیره شد: صدای در زدنت رو نشنیدم.. کلافه بود.: بابا.. نمی خوای به هیرمان حرفی بزنی ؟ دیر تر رسیده بودم ریوان زیر دستش جون داده بود.. _ فعلا دیدی که داره نفس میکشه هیرمان هم که الان خونه نیست... عصبی خندید: همین؟ جون یه ادم که خواهر زاده خودته اینقد اهمیت داره؟ چشمانش هیچ احساسی نداشت سرد ، سرد: الان چیزیش نشه دیر یا زود باید حذف شه.. رگ گردنش متورم شد.. لحن صدایش بالا رفت: نمی فهمم چی میگی .. این حرفی که داری میزنی راجب ریوان خودمونه.. پسر خاله سحر.. اصلا خاله الان زنده بود بازم اینو میگفتی ؟ ریوان رو دیدی؟ یه جای سالم روی صورتش نداره.. هر لحظه ممکنه بدنش به حالت کما بره.. اون پایین جونش در خطره.. بالاخره نگاهش را از سیگارش به چشمان قرمزم هیراد چرخاند: تاوان هر کسی که تو کار من دخالت کنه همینه.. چه مهدی .. چه ریوان.. و حتی خواهرم سحر.. الکی دل نسوزون برای اون جاش بیشرف.. با قدمای تند سمتش رفت .. دستانش را  روی میز گذاشت و سرش را نزدیک چشمان اسلان: گند بزنن کاری رو که حتی خانواده خودتم در امان نیستن.. نیلا هم تو کارت دخالت کرد؟ . دل نمی سوزونم.. اما همیشه فکر میکردم هر کاری کنی با خانواده خودت نمی کنی.. اون ریوانی که الان در انتظار مرگ نشسته همون پسر بچه‌ایه که تو رو دایی صدا میزد.. انگار سعی میکرد با کلماتش هیراد را ارام کند: پرونده نیلا بسته شده.. _ برای تو نه برای من.. بلند شد موازی شانه های هیراد ایستاد.. سیگارش را خاموش کرد و سعی کرد دلسوزانه به هیراد نگاه کند : هیراد.. این موقعیت نمی خوام با تو درگیر شم.. تو برای من با هیرمان فرق داری.. عاقل تری، ..
سمت یکی از کشو های میزش رفت و فلشی ابی رنگ سمت هیراد گرفت: می خوام این فلش دست تو باشه.. کلی اطلاعات داخلشه.. می خوام خوب نگهش داری.. بهتره همین فردا از ایران بری.. چیزی هم راجب این به هیرمان نگو.. لحنش جدی تر شد: اینو الان بهت میدم که بدونی بهت اعتماد دارم هیراد.. فلش را گرفت.. چند ثانیه خیره شد و بعد تک خنده عصبی روی لبانش نشست: نترس بابا.. من اهل خیانت به خانوادم نیستم.. لبخندی از رضایت زد: خوبه.. به اطلاعات این فلش حواست باشه.. در مورد مهره های خارجی هم هست.. ( پایان فلش بک ) رسول با تموم شدن حرفاش به خودم اومدم: پس اطلاعات مهمی داره این فلش.. سرش رو تکون داد.. چرا هیراد باید اینا رو به من میگفت؟ ابرو‌یی بالا انداختم: نیلا کیه؟ تو مگه به اسلان نگفتی اهل خیانت نیستی؟! با شنیدن اسم نیلا.. حالت چهره‌ش تغیر کرد.. چند ثانیه به سقف خیره شد و بعد: قصه‌ی نیلا طولانیه.. شاید بهواصطلاح خیانتی که میگی به نیلا برگرده.. کنجکاو شدم.. حس امنیتیم گل کرد: خب...نمی خوای چیزی بگی؟ هوفی کشید صداش رو صاف کرد: توی کار و بار اسلان.. پرونده و این جور داستانا با یه دختر اشنا شدم.. یه دختر شیرین سیستانی.. قرار نبود اتفاقی بیوفته اما.. اما عاشقش شدم.. به بابا گفتم.. گفتم قضیه نیلا فرق داره.. گفتم من نیلا رو دوست دارم.. گفتم می خوام با نیلا برم هلند یه زندگی برای خودم بسازم.. نیلا قضیه‌ش با همه دخترا فرق داشت.. اما اسلان قبول نکرد.. وحید هم قبول نکرد( خنده‌کوتاهی با چاشنی بغض روی لباش نشست) گند کاریا‌ی اسلان پای نیلا‌ی بیگناه رو هم گرفت.. ( سکوت کرد..) دو هفته بعد خبر رسید که نیلا تو راه عربستان خودکشی کرده!!! قطره اشک گوشه چشمش رو سریع پاک کرد: بگذریم.. از اون روز با خودم گفتم اگه محکم تر بودم نیلا این بلا ها سرش نمی یومد. اما من همیشه یه ادم سردِ درونگرا بودم که فقط به حفظ خانواده فکر میکرد حتی اگه اون خانواده اسلان بوده باشه.... اما الان که می تونم خیانت کنم نه؟ چیزی نگفتم.. حرفی نداشتم، برای گفتن: به اقا محمد راجب فلش خبر میدم.. ••••••••••••••••• پ ن : به انتظار مرگ نشسته.. پ ن : یه جای سالم روی صورتش نیست.. پ ن : نیلا هم تو کارت دخالت کرد؟! پ ن : نیلا قضیه‌اش با همه فرق داشت
قسم به شب که دلم خسته از خیالات است که هرچه می‌کِشم از دستِ بی‌عدالتیِ تست» برای نظرات شما https://abzarek.ir/service-p/msg/2824009 جواب ناشناس https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
«گناه از من نبود اما تمامِ درد دنیا را به دوشم ریخت تقدیر»
اونجاکه اسماعیل‌ساسانی میگه: گرچه میدانم نمی‌آیی ولی هرروز صبح آب و جارو میکنم این خانه را با چشم تر
ایران همون دانش‌آموزِ ساکت ته کلاسه که سرش تو کار خودشه تا وقتی براش قلدری کنی و بهش زور بگی… بعدش میفهمی که تمام این مدت کمربند مشکی کاراته داشته
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا