eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ' رزسفیدمن 'ᴹᵒᵒⁿ
مهدی طارمی حلال‌زاده✨
هدایت شده از پناهِ او ⁦🖤🥀
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"در‌ثواب‌نشر‌سهیم‌باشید" "با‌ذکر‌صلوات‌یادی‌کنیم‌از‌شهدامون"
شروع تب DELI ;'جذب‌+70 ؛@Deli_TEB
پارت طولانی بخونیم؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت هشتاد و نهم رسول لیوان رو زیر شیر اب گرفتم.. از پر شدنش که‌مطمئن شدم سمت اتاق رفتم.. روی تخت نشستم و طبق عادت همیشگی لپ‌تاب رو روشن کردم.. سمت پوشه عکسای قدیمی رفتم.. رندوم  اولین عکس که چهره مامان بود  رو انتخاب کردم. ، چند ثانیه به چشمای مامان خیره شدم ‌‌و بعد اروم رفتم سراغ عکس های بعد.. ثانیه‌ای به چهره های خندون خیره شدم.. من هیرمان و هیراد.. کنار هم.. حیاط تزیین شده پشتمون نشون میداد اون روز عروسی دایی ژاکان بود.. هیراد بین منو هیرمان با لخند سردی دست به سینه  به دوربین خیره شده بود.اما هیرمان خلاف اون با لبخند دندون نما به دوربین خیره بود.. چی شد که اینطوری شد؟ اون موقع هم دل خوشی نداشتم اما اون اتفاقات نحس بعدش شبیه یه طوفان بود... با صدای پیامک نگاهم از عکس گرفته شد.. می دونستم ارسال کننده پیام کیه.. نفس عمیقی کشیدم،تهش می خواست تهدیدم کنه..من که میشناختمش.. با دیدن جمله کوتاهش چشمام تار شد.. سعی کردم با ارامش بیشتری از اول پیام رو بخونم.. دونه دونه کلمات رو با دقت نگاه کردم که مطمئن شم چی گفته " کاری میکنم همون پرچمی که ازش دم میزدی کفن محمد شه... دیر یا زود میفهمین با کیا در اوفتادین.. منتظر باش ..همین روزا به محمد هم میگن شهید " نگرانی شبیه موریانیه به صورتم هجوم اورد.. از روی تخت بلند شدم..عرض اتاق رو تند تند با قدم هام متر میکرد.. قلبم برای بیرون اومدن تقلا میکرد.. عرق سرد و لرزی که به تنم اوفتاده بود شبیه ایستادن زیر بارون بود.. باید..باید به محمد میگفتم.. تنها پناهم الان در خطر بود.. ‌به ساعت نگاه کردم از دوازده گذشته بود، محمد امشب سایت بود.. نمی دونم چطور از خونه بیرون زدم و خودمو روی موتور دیدم... خلوتی خیابون های اطراف ترس رو با موج محکم تری وارد قلبم میکرد.. شهر برام توی یه اضطراب خفه کننده فرو رفته بود.. هر ادم هر ماشینی که میدیدم برام مشکوک بود. هر آن جون محمد در خطر بود.. بار قبلی هم اهمیت ندادم..‌ اهمیت ندادم که عقده‌شو سر داوود خالی کرد ....... با قدم های سریع از پله ها بالا رفتم و سمت اتاق محمد رفتم.. بدون در زدن با هل در رو باز کردم و رفتم داخل.. نگاهشو از ورقه‌ی جلوش سمتم گرفت .. با دیدن حال زارم جاخورد: اینجا چیکار میکنی؟ حالت خوبه؟ رنگ پریده‌م از ده کیلومتری نشون میداد که به حد سکته رسیدم.. سمتش رفتم: اقا محمد...یه...یه ... مشکلی پیش اومده.. _ چی شده.. ؟ ممتظر جوابم بود.. به نزدیک ترین صندلی کنارش نشستم پیامک رو جلوش گرفتم: هی..هیرمان پیام داده...تهدید ..کرده. گرشی رو از دستم گرفت و با خونسردی به تهدیدهای هیرمان خیره شد اخم کم رنگی روی ابرو هاش نشست اما حالت چهره‌ش هیچ تغیری نکرد: خب ؟ همین ؟ از حرفش جا خوردم: همین؟ طرف تهدید کرده.. وقتی منو میشناسه وقتی میدونه شما محمدی.. خب این ینی چی ؟ ینی تهدید، یه تهدید جدی اقا محمد با همون خونسردی نگاهم کرد: هیرمان میدونسته با یه پیام بهم می ریزی.. پس . یه تهدید روانی راه انداخته.. برای ترسوندن.. هیچ دلیل یا امکانی وجود نداره.. اینقد نگرانی هم اصلا نیاز و بجا نیست.. انتظار این حرفا رو نداشتم... من نگران بودم.. نگران جونش: شما نمی دونی ..نمیشناسی چه جونوریه... یه عقده‌ای به تمام معناست.. نمیشه نادیدش گرفت _ نادیده نگرفتم رسول.. اما یه پیام تهدید امیز برای من تازگی نداره.. کلی پروتده بوده که تهدید شدم.. اما این دلیلی روی ترس نداره.. فقط یه تهدید ساختگیه.. اگه می خواست کاری کنه که از قبل اینطوری با یه خط که نمیشه ردش رو زد تهدید نمی کرد..هیرمان بچه  خلاف حرفش نمی دونه داره کیا رو تهدید میکنه.. درضمن از کی تا حالا شهید شدن تهدید محسوب میشه اقا رسول؟ جوابی نداشتم جز نگاه عمیقی به چشمای محمد.. اگر الان‌میگفتم حرفات ارومم نکرد دروغ گفته بودم.. اما محمد انگار نمی دونست چقدر برام عزیزه.. هر چقدر هم دلیل میاورد بازم قسمتی از وجودم نگرانش بود.. _ به علی شماره رو میدم روش کار کنه.. فکر نکنم بشه ردش رو زد اما امتحان کردنش ضرر نداره.. بازم اگه پیامی فرستاد نشونم بده.. مورد مشکوکی بود حتما اطلاع بده.. الان بهتری؟ نگاه خستم رو از چشماش گرفتم: اقا محمد شما حق داری با این سابقه و تجربه نگران تهدیدی که شدین نباشین و  اروم خونسرد باشین اما من نمی تونم همینطور اروم باشم که تنها چیزی که دارمم توسطش تهدید شه.. با موندنم فقط خودمو خجالت میدادم.. اروم با اجازه‌ای گفتم و از اتاق بیرون اومدم.. سمت نماز خونه رفتم.. دوساعت دیگه شیفتم شروع میشد.‌ .. به اندازه یک ساعت پیش نگران نبودم اما اروم هم نبودم.. معلق بودم..
.... با مکالمه‌ی محمد و سعید چشمام نیمه باز شد.. نورِ از پنجره تابیده رو روی صورتم حس میکردم.. نیمه خیز شدم ، سنگینی پتو رو از روی تنم کنار زدم یادم نمیومد موقع خواب پتو رو خودم انداخته باشم.. صدای سعید پیچید تو گوشم: رسولم بیدار شد.. . محمد نگاه گذرایی انداخت.. اروم بلند شدم.. با لبخند خواب الودی سلام کردم و روی میز نشستم.. محمد کنار سماور مشغول بود اما سعید با لبخندی گفت: خوش میگذره؟ _ من حتی تو خوابم به فکرتم.. برای جبران اون روز یه نیمساعتی جای شما خوابیدم با ژانر ازاد.. کوتاه خندید: دست شما درد نکنه.. از روی صندلی بلند شد: من فعلا میرم پایین .. اقا محمد با اجازه.. فعلا رسول.. با رفتنش دستم تیکه گاه سرم شد چشمام رو بستم.. گرد خواب هنوزم روی چشمام بود.. با نگاه سنگینی که احساس کردم چشمام رو نیمه باز کردم.. محمد بود که کنارم نشسته بودو نگاهم میکرد... خودمو جمع کرد.. دستم رو از روی میز برداشتم.. خلاف جدییت چند ساعت پیشش اینبار با لبخند دلسوزی استکان چایی رو کنارم گذاشت: دست شما دردنکنه اقا محمد.. منتظر بود حرفی بزنه.. شاید دنبال کلماتی میگشت..اما ویبره گوشی کوچیک مشکی رنگش اجازه نداد : " بله اقا؟  چشم  میام الان " حدس میزدم اقای عبدی باشه.. بلند شد.. کنار گوشم خم شد : من بخاطر شما حواسم به خودم هست.. لبخند گرمی روی لبم نشست... شایدم حس امنیت .. هر حسی بود دوسش داشتم..تا ابد..) محمد صحبت هاش بوی یه ماموریت میداد.. ماموریتی که رسما هر دوی ما خبر داشتیم از سختیش.. _ چون ماموریت خارج از کشوره نیاز بود مقامات بالا هم‌ یه مطالعه کنن.‌.. خیلی زود نظرشون رو اعلام‌میکنن اما چیزی که مشخصه اینه که این ماموریت حتما انجام‌میشه.. سری تکون داد.. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن : کاری میکنم پرچمی که ازش دم میزدی کفن محمد شه....( پ ن : در ضمن شهید شدن تهدید نیست اقا رسول !) پ ن : نمی تونم ببینم تنها چیزی که دارمم توسطش تهدید بشه،) پ ن : من بخاطر شما حواسم به خودم هست.. پ ن : دوسش داشتم تا ابد.)) پ ن : ماموریتی که رسما هر دوی ما خبر داشتیم از سختیش...
انتخاب یه بیت شعر برای پارت رو می‌سپارم به شما
یه نگرانی قابل درک... برای نظرات شما https://daregooshy.ir/secret/36011771 جواب ناشناس https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
لبنان شبیه بچه‌ی مظلومیه که این وحشی چشم ایران رو دور دیده همه‌ی‌عقده‌ی باختش رو خالی کرده رو لبنان...💔 اما خیالشون راحت.. ما نامرد نیستیم.. کنار خواهر و برادرای لبنان هستیم..تا تهش❤️‍🔥
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
در سینه اگر غصه به اندازه ی عالم دارم کافیست بخندی که فراموش کنم غم دارم .... چه زیبا متچکرم>>