11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی ممنونم از اطلاعات کاملتون😂💔
#گاندو
https://eitaa.com/Admin_Gando
21.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیرکی مامور خانم؛
تحسین آقامحمد را برانگیخت!!
#گاندو
https://eitaa.com/Admin_Gando
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط بر میگشت..!!💔🙂
https://eitaa.com/Admin_Gando
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهید_علی_جعفری
#کپی_آزاد
"درثوابنشرسهیمباشید"
"باذکرصلواتیادیکنیمازشهدامون"
پایان تقدیمی دیگه ندین ۱۵ دقیقه دیگه پاک بشند😎
لفت راضی نیستم حتی شما دوست گلیی ریپورت کانالت میشه 🤭😲
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهید_عبدالرسول_سلیمیان
#کپی_آزاد
"درثوابنشرسهیمباشید"
"باذکرصلواتیادیکنیمازشهدامون"
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت نود
داوود
میدونستم بخاطر خستگی زیاد روی کاناپه خوابم برده.. چشمام بسته بود اما تاریکی خونه رو حس میکردم..
جمله های عجیبی که انگار سامان زمزمهوار زیر لب میگفت رو می تونستم بشنوم: بابات هم همینطور بود..وقتی توی اون بیمارستان لعنتی نفس های اخرشو میکشید .، فقط به من نگاه میکرد.. با نگاهش التماسم میکرد..شاید میدونست میتونم چه کارهایی کنم..شایدم فقط نگران تو بود، نمی دونست من اونجا فقط داشتم به این فکر میکردم چطور سهم ارثش رو که بیشتر از من بود رو از چنگش در بیارم.. حتی نزارم قطرهای هم به تو برسه..
خوابم پرید.. گیج نشستم..چشمای خواب الودمو مالیدم روی کاناپه روبه رو خیره به من نشسته بود با لبخندی که انگار بیشتر بخاطر انبقاض عضله های صورتش بود: داری با کی حرف میزنی؟!
لیوان توی دستش رو روی میز گذاشت: با یه ادم احمق..
_ تو هم مثل منی نه؟ صبح به خودت توی اینه که نگاه میکنی به این فکر میکنی چطور سهمت رو بگیری.. چیزی که من براش تلاش کردم .. فکر میکنی نمی دونم تو اون مغز کوچیکت میگذره؟!
پوزخندی زدم: نصف شب باز چیزی خوردی ؟ من الان فقط می خوام بخوابم.!)
دراز کشیدم تغیر لحنش رو حس میکردم: تو اینجا نیومدی بخوابی.. من تو رو اوردم اینجا که ببینم چطور ذره ذره خورد میشی.. چطور هر روز میگذره و شسکته تر میشی.. چطور میگذره و تو نمی تونی هیچ وقت به سهمت برسی.. هیچوقت..
حرفش کلافم کرد اما بی اهمیت چشمام رو بستم.. انگار که هیچ حرفی نزده..
انگار از روی کاناپه بلند شد.. سایهش روی تنم اوفتاد.. سمت میز کنار اشپزخونه رفت.. دنبال چیزی میگشت.. با صدایی که از ته گلو بیرون میومد گفت: داوود ؟....بیداری؟
_ هوم؟
همونطور که وسایل روی میز رو کنار میزد گفت: قرصامو ندیدی؟ اون ورق ابی رنگ..مطمئنم گذاشته بودم روی میز.. تو بهشون دست نزدی؟ نکنه کار توعه؟
انگار قسمت من نبود امشب بخوابم..
نشستم: نه .. من حتی از کنار میز هم رد نشدم.. حالا فردا بخوری چی میشه؟ شاید تاریکه نمیبینی..
لحنش از ارامش به عصبانیت تغیر کرد سمتم برگشت: دروغ میگی .. توام مثل باباتی.. می دونم می خوام چیکار کنی... تو ..تو می خوای وقتی خوابم منو بکشی ..می خوای با کشتنم خودت به هر چی می خوای برسی..
لحنش..چشمای قرمزش..نشون میداد حالش خوب نیست.. بلند شدم.. سعی کردم ارومش کنم: من اومدم اینجا چون تو خواستی.. اصلا امشب تو با من رفتی تو زاویه.. می خوای اصن امشب برمتو حالت بهتر شه؟ ... زمان قرصات دیر شده یکم گیج میزنی..
از کنارش رد شدم.، سمت اشپزخونه رفتم..شیر اب رو باز کردم و با پر کردن لیوان اب رو بستم.. لیوان رو با لبم مماس کردم و خنکی ابی که ازگلوم رد میشد رو حس کردم..
قدمای سامان رو حس میکردم.. انگار سمتم من میومد.. اهمیت ندادم..
صدای خش دارش زیر لب بیرون اومد: دیر یا زود تو ، نگار میاین سراغم....وقتش رسیده.
پشت سرم بود.. متعجب از حرفش برگشتم ... با سرعتی که ازش انتظار نمی رفت بهم هجوم اورد و محکم به کف اشپزخونه کوبیدم.. ضربهای که سرم خورد گیجم کرد.
وزنش رو روی تنم انداخت و دستاش رو دور گلوم پیچید مشت محکمی روی گونم نشست: اگه نباشی..اگه نباشی.دیگه کسی نیست دنبال اموالم باشه! هیچکی..
فشار دستاش هربار بیشتر میشد ، ترسیده بودم ..برای ذرهای اکسیژن تقلا میکردم..
هر ثانیه به خفگی نزدیک تر میشدم.سعی میکردم دستاش رو از دور گردنم کنار بزنم اما فایده نداشت.. پاهام با هر توانی که داشت روی زمین کشیده میشد..
به چشمای قرمزش خیره بودم:سامان..ولکن...نفسم...
سامان خودش نبود.. توهم زده بود: سهمی که دنبالشی فقط قبر خودته..!
دستم بی جون دور و بر چرخید..دستم..دستم به لیوان شیشهای خورد که روی زمین اوفتاده بود..
محکم با لیوان به سرش زدم.. دستاش شل زد اکسیژن با سرعت وارد گلوم شد.. از فرصت استفاده کردم با ارنج زدمش کنار.. چند لحظه طول کشید که سرفه های محکمم تموم شه..شوکه بودم.. بدنش تکون خورد..داشت به خودش میومد.، از. اینکه باز بخواد کاری کنه ترسیدم.
بلند شدم با هول سمت در رفتم.. کسی توی کوچه خلوت نبود.. نمی دونستم کجا باید برم... با این ظاهرم مامان میدید سکته میکرد.. اصلا مگه این مدت من دیده بودم مامان رو؟
فکری مثل جرقه به سرم خورد.. رسول..
رسول
روی تخت چرخیدم و به سقف خیره شدم.. بر عکس خستگی زیاد میلی به خواب نداشتم.. ذهنم مشغول بود . از نگرانی برای محمد تا مهرهی عربستان..
انگار قرار بود اتفاقی بیوفته.. به پیام هیرمان فکر میکردم.. بدی شب همین بود.. انگار همه چی جمع میشد که شب به سرم هجوم بیاره..