eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر
مشاهده در ایتا
دانلود
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از دلتنگی برات بگم... یا از بغض شبونه هام؛ یا از دردای بی کسی... یا از اشک رو گونه هام:)🖤 https://eitaa.com/romanFms
سلام علیکم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت نود و دوم رسول منو داوود اتاق اقا محمد نشسته بودیم.. داوود با هر کلمه‌ای که میگفت تعجب چشمای اقا محمد بیشتر میشد.. حقم داشت.کی فکرشو میکرد داوود یه همچین چیزی رو قایم کنه.. نمی تونستم عادی رفتار کنم.. دلخور بودم..  شاید از خودم.، چرا حواسم به داوود نبود؟ این مدت فقط پیچیده بودم به خودم... حتی یه بار هم با هم بیرون نرفته بودیم.. با صدای محمد متوجه شدم حرفای داوود راجب دیشب تموم شده.. دستی به محاسنش کشید با نگاه معناداری سمت داوود گفت: خب..سندی هم راجب اینکه سامان توی شرکت پولشویی میکنه داری؟ چند دقیقه  امیدوارتر فکر کرد: اره.. حساب های بانکی مشکوک سامان کاملا مشخصه و البته مستندات انتقال پول مثل پیامک های مشکوک.. کمک میکنه؟ . تکیه‌ش رو از صندلی گرفت: اره خیلی خوبه.. رسول یه گزارش مینویسه میفرسته برای  بچه های امینت اقتصادی.. اونا هم روش کار میکنن.. داوود با حرف اقا محمد بلند شد: پس با اجازه من فعلا برم.. منتظر نموند و رفت.. حالا فقط من بودم اقا محمد... سکوتی که ایجاد شده بود خجالت زدم میکرد..دیدی چی شد؟ این همه پنهان کاری که تهش اینطوری شه! . بلند شد صندلی کنارم نشست.، حالا عطر روی پیرهنش راحت تر مهمون ریه‌هام میشد: حالت خوبه؟ نگاهم به زمین بود شایدم کفشام: اره..خوبم. دارم فکر میکنم دیر یا زود ازاد میشه.. لحن صداش پر بود از حس امنیت: امکانش نیست.. با گزارش رسول و پیگیری بچه های اقتصاد که مستقیم دادگاه و حبس.. اموال و شرکتی هم که گفتی قاضی راجبش تصمیم میگیره.. جوابم فقط تکون دادن سرم بود... نمی خواستم تهش اینطور شه.. صدای ارومش سکوت رو شکست: گاهی وقتا پنهون کردن مشکلات هیچ فایده‌ای برای حل کردنش نداره.. فقط اذیت کردن خودته.. همه ادما تو زندگیشون یه وقتایی باید دست از قایم کردن مشکلاتشون بردارن..چه بسا با گفتن راحت تر حل شه یا شاید قابل تحمل.. بیشتر از تاثیر کلمات..محمد بود که با بودنش حس ارامش داشت.. شبیه پسر بچه‌ای بودم که بعد کلی خستگی کنار باباش نشسته.. سنگینی نگاهش‌و روی گونه‌م حس کردم: به من نگاه کن.. سرمو بالا گرفتم لبخند کم رنگی زد: هر وقت فکر کردی بازم داری تحت فشار قرار میگیری فقط کافیه بهم بگی باشه؟ سعی کردم مثل خودش لبخند بزنم: چشم اقا محمد... لبخند پررنگ تر شد.. بغلم کرد و بوسه‌ای روی پیشونیم کاشت: افرین.. نفس عمیقی کشیدم.. بابا هم بود همینو میگفت مگه نه؟! ........ به ته کوچه نگاه کردم.. رسول سوار موتور منتظر بود مامان در و باز کنه.. براش دست تکون داد.. کارم رو تکرار کرد..موتور رو روشن کرد و رفت.. با باز شدن در چهره مامان توی چارچوب در ظاهر شد.. لبخند غمگینی زدم.. نگاهش روی صورتم قفل شد.. قبل از انجام کاری محکم بغلش کردم: سلام مامان.. دستشو روی سرم کشید: سلام دورت بگردم.. صداش کنار گوشم زمزمه وار شنیده شد: گونه‌‌ت چی شده؟ با کی اومدی؟ _ چیزی نیست.. ( مکث کردم) رسول انگار با شنیدن اسم رسول خیالش راحت شد.. چشمام رو بستم.. این‌مدت چطور تونسته بودم از مامان دلخور باشم؟ _ بریم تو مامان؟ از اغوش گرمش بیرون اومد: اوهوم بریم.. ........ محمد روبه اقای عبدی نشسته بودم.. مسئله مهمی بود.. ا شاید مهم تر از هر وقت دیگه ای از نگاهش مشخص بود.. اروم سکوت رو شکوند: مسئله‌ای که پیش اومده رو نمی خواستم‌زودتر از این بگم.. شرایطش معمولی نیست.. برای ماموریت عربستان.. نمی خواستم تو رو بفرستم.. اما بالا دستی ها اسم تو رو زدن.. ( مکث کرد گفتن کلمات جدید انگار خیلی سخت بود) محمد.. احتمال اینکه توی این ماموریت زنده برنگردی خیلی زیاده.. چندثانیه فقط خیره نگاهش کردم.: شما دارین اینو میگین پس حتما شوخی بردار نیست.. سری تکون داد: اونجا خاکشونه.. نمی تونیم خیلی دقیق پشتیبانی کنیم.. و اگه مشکوک شن همه چی تموم میشه.. صریح بخوام بگم شاید هیچ برگشتی در کار نباشه.. شونه‌ای بالا انداختم: پای امنیت وسط باشه هر ماموریت بی بازگشتی میرم.. بار اول نیست.. ذهنم پیش رسول کشیده شد.. نگران بودم که نکنه رسول هم باشه.: یه ماموریت یک نفرس درسته؟ _بله.. همین اوضاع رو سخت تر میکنه... خیالم راحت شد.. نگرانی چشماش برای اولین بار کاملا مشخص بود: محمد..‌ میدونستم لحظه ای برای رفتن تردید نمیکنی.. اما میتونی بپذیری که این اخرین باری باشه که از این در بیرون میری؟ اماده بودم؟ اره.. از اول هم به همچین روزایی فکر کرده بودم.. اینکه ته عمرم همیچین روزایی باشه احتمالش زیاد بود ، اصلا با رفتن فرزاد رفتن من جدی تر شده بود : این شغل از اولم همین بوده..همیشه با احتمالش زندگی میکنیم.. شما به من شک دارین اقای عبدی؟
لبخند محوی زد: نه... برای هماهنگی های اخر بهت اعلام میکنم جز بچه های تیم‌ت کسی از این ماموریت خبر نداره... گفتن به بچه‌های تیم‌ت هم با تو.. اروم سری تکون دادم: حتما.. _ محمد یادت باشه..صداقت پیش از حد همیشه کمک نمی کنه، یه چیزایی رو نباید گفت.. منظورشو گرفتم.. بخصوص در رابطه با رسول.. توی اتاق روی صندلی نشستم.. تازه متوجه بعضی از صحبت های اقای عبدی شده بودم.. من داشتم جایی میرفتم که امکان داشت هیچوقت برنگردم.. این تاثیری توی حال خودم نداشت.. ماموریتی بود که انجام میشد.. چه با من چه بی من.. اما ادمای اطرافم چی؟ عطیه، پناه ، عزیز.. بچه های سایت..رسول.. گفتن این حرفا این ماموریت چه بلایی سرشون میاورد..؟ یاد اون روزای رفتن فرزاد اوفتادم.. تمام حس و حال هایی که من تجربه کردم رو حالا رسول باید تجربه میکرد.. ••••••••••••••••••••••••••• پ ن : گاهی پنهون کردن مشکلی رو حل نمی کنه.. پ ن : بودن محمد بود که ارامش داشت.. پ ن : چطور تونسته بودم این مدت از مامان دلخور باشم.. پ ن : یه ماموریت بی بازگشت.. پ ن : صریح بخوام بگم برگشتی نداره.. پ ن : رسول چی میشد؟ پ ن : حالا رسول بود که قرار بود حال منو تجربه کنه
چه سخت است پس از عادتِ به بودنِ کسی به نبودنِ همان کس عادت کنی… برای نظرات شما https://daregooshy.ir/secret/36011771 https://abzarek.ir/service-p/msg/2824009 جواب ناشناس https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
آه، چون از دلِ من برخاست، بی‌اختیار از زبانم رفت / چنان‌چه آتشی در نی، زِ جوشش سر برآورد…**
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 علی علیپور، بازیکن تیم ملی فوتبال: دوست دارم گلی که میزنم را تقدیم رهبر شهید انقلاب کنم https://eitaa.com/Admin_Gando
روزتون مبارک دختراا🤍🌿؛))
دخترای قشنگ و مظلوم میناب.. روزتون تو آسمون ها مباارک🥺؛))
ــ چاکر همه دختر خانومااا 🕶🌝
روزت مبارک کوچولو🙂💔؛)) https://eitaa.com/Admin_Gando