بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت نود و سوم
منتظر پر شدن استاک چایی موندم.. حالا که رسول اینجا بود.. موقعیت خوبی بود..
از پله ها پایین رفتم.. به مانیتور خیره بود اومدنم رو نفهمید..اروم گفتم: چطوری رسول ؟ نیم خیز شد ، دستمو روی شونش گذاشتم: بشین ..
چایی رو کنارش گذاشتم و روی صندلی کنارش نشستم: خوبی؟
خسته بود..خمیازه کشید: اره اقا خوبم..شما خوبی؟
_ خداروشکر.. نرفتی خونه چرا؟
نگاه کوتاهی به اطراف انداخت: من که بیرون کاری ندارم گفتم گزارش رو کامل کنم بعد برم..
سرم رو تکون دادم که به چایی نگاه کرد: دست شما درد نکنه..
_ نوش جان ( بهگزارش نگاه کردم) کدوم گزارش و کامل میکنی؟!
نگاه رو زا چایی گرفت: ماموریت عربستان رو ... فکر میکنم ماموریت جده باشه درسته؟ از همینجا می تونیم یه نیرو بفرستیم که اوضاع رو زیر نظر بگیره..
انگار وقت گفتن بود.. خودمو روی صندلی جمع کردم: نیروی دیگه نمیشه ، خودم باید برم..
جاخورد.: کجا ؟ جده.رو میگین؟!
_ اره.. مستقیم میرم تو زمین ابو رحمان..
چند ثانیه انگار مغزش قفل کرد.. فقط نگاهم کرد: اقا محمد شما؟ خود شما؟ ما این همه نیرو داریم تو سایت چرا شما باید بری؟
این ماجرا تازه شروع شده بود: اسم من در اومده.. کار من اینه.. بیشتر وقتا برای ماموریت های خارجی..
_ تنها که نمیرین دیگه اره؟ میریم! این ماموریت خیلی سخت و پیچیدس.. اصلا اگه بمونمم تنهایی نمی تونم کاری کنم..
به چشمای پر از تردیدش نگاه کردم.. منتظر بود مطمئنش کنم.. از چی؟..: معمولا ماموریت های خارجی یکنفرس... من باید تنها برم..
تردیدش تبدیل به حسی شد که نمی تونستم درست بفهمم: ینی چی ؟ اصلا مگه میشه؟
با سرعت دنبال کلماتی میگشت که بتونه جملاتش رو کامل کنه اما بی فایده بود..
رسول
هر لحظه حرفاش جدی تر میشد... جدی انگار شوخی نمیکرد... خنده عصبی روی لبام نشست: این انصاف نیست اقا محمد.. منو شما بیست و چهار ساعت تو ماموریت ها کنار هم بودیم..
شما حق ندارید اینطور راحت بگید می رم..
من...من بدون شما، وسط این همه حساسیت .. مهره..پرونده ..عملا هیچیام...
حالت چهرهش تغیر کرد با واقع گرایانه ترین شکل به چشمام نگاه کرد: گوش کن رسول،..من اینو به عنوان دستور نمیگم ، به عنوان واقعیت میگم .. میرم..بدون تو..
عصبی شدم... نمی خواستم حتی ثانیهای ادامه داشته باشه.. چرا داشت این حرفا رو میزد؟ منتظر بود حرفی بزنم؟ خب چی باید میگفتم: بقیه بچه ها هم میدونن؟
_ همون چیزی که تو میدونی رو میدونن..
قلبم شروع کرد به کوبیده شدن.. پس حتما جدی بود کهگفته بود.. شوکه بودم.. اصلا نمی دونستم دقیقا باید چیکار کنم..
که بازم اروم گفت: یادته رفتی مهاباد چقد طول کشید؟ حالا این یکی کوتاه تره.. اگه خیلی مهم بود که بدون تو یا بقیه اعضای تیم نمی رفتم ، می رفتم؟ مطمئن باش چیز مهمی نیست که می خوام تنها برم و برگردم..
درست میگفت؟ .. نگاهش کردم.. نگرانی که ایجاد شد بیشتر از این حرفا بود که بخواد با چارتا جمله از بین بره..
اما قبل از اعتراض کردنم بلند شد: حالا که می خوام برم پایین منتظرم تو رو هم برسونم.. بیا پایین..
رفت.. خودمو جمع و جور کردم.. سیستم رو خوموش کردم گوشی رو دستم گرفتم.. به ایینه اسانسور خیره بودم.. به خودم...حرفای محمد رو مرور میکردم.. برای خودم..قلبم..روحم..
محمد
ساکت نشسته بود.. سرعت ماشین گاهی با رسیدن به دست انداز کم میشد.. دنبال راهی برای عوض کردن حالش بودم: خب استاد.. جده سوغاتی چی بیارم برات؟!
پوزخندی زد : جده هم سوغاتی داره مگه؟
شونهای بالا انداختم: امتحانش ضرر نداره.. اما خودت پیشنهادی داشته باشی راحت تره..
چشماش ریز شد.. انگار داشت فکر میکرد: نظرتون چیه به عنوان سوغاتی منو ببری جده؟ همیشه از بچگی دوست داشتم سفرای خارجی برم..
کوتاه خندیدم: پیشنهادت رد میشه مقبول نبود..
پوکر نگاه گذارایی انداخت.: من سوغاتی هیچی نمی خوام .. چون اصلا نمی خوام شما بری..
_ بچه شدی هاا..
دنبال بهانهای بود برای ناراحت شدن: اره اصلا شما فکر کن ما بچهایم.. هر وقت یهو نرفتین یا مجبور شدین منو با خودت ببری متوجه میشین..
مصنوعی نگاه معناداری انداختم: تهدید میکنی؟ خیلی خب موفق باشی..
سرشو به صندلی تکیه داد.. چشماش لحظهای زیر چراغ برق زد صداش لرزید: کی میرین؟ اصلا چقد طول میکشه؟
_ دقیق مشخص نیست..اما خیلی زود.. تا تو سرت گرم کارات باشه یهو میبینی برگشتم.. رسول؟ باز کاری نکنی منو دق بدی؟ نمیدونم اقا محمد گند زدم..اقا محمد حواسم نبود دستم پیچ خورد .. اقا محمد تصادف کردم..اقا محمد مریض شدم..داروهامو نخوردم.. آقا محمد ببخشید حواسم نبود نمی دونستم اینطوری میشه.. آقا محمد نخواستم مزاحم شم ، نگفتم... آقا محمد گاف دادم آقا محمد شب سایت موندم خونه نرفتم و امثالهم..
لبخند تلخی زد ..انگار دیگه نتونست حرفی بزنه سرشو تکون داد و زود نگاهش رو به خیابون روبه رو دوخت..
گرد ناراحتی ته گلوم نشست که باعث سرفه کوتاهی شد.. ارنج دستم رو به شیشه تکیه دادم و .ناخوداگاه انگشت اشارهم با لبم مماس شد.. کلافه شدم.. از دورغ بزرگی که به رسول میگفتم.. گه گاهی حرفای اقای عبدی توی سرم پخش میشد " صریح بخوام بگم شاید هیچ برگشتی نباشه " رسول میفهمید مسئله به این مهمی رو نگفتم شاید هیچ وقت نمی بخشیدم..
.....
رسول
با خداحافظی ارومی پیاده شدم.. با لبخند خداحافظی کرد و مثل همیشه گفت : مراقب خودت باش.. خیلی زود ماشینش از کنارم دور شد.. چند دقیقه همونجا خیره به رد چرخ ماشین بودم.. بغضی که تمام مدت قایم کردم حالا با قطره گرمی خودشو نشون داد.. کلید و توی در چرخوندم.. میبینی مامان ؟ اینم از این.. حالا معلوم نیست اقا محمدم چند روز می خواد بره و نباشه.. می دونی چیه؟ ادما همیشه از اونی دور میشن که بیشتر از همه دوسش دارن
محمد
هنوز بیرون بود اینو از اینه عقب میتونستم ببینم.. فکر میکردم نیاز دارم هر لحظه کنارش باشم.. که یه وقت حسرت نشه.. دلم می خواست بشینم کلی نصیحتش کنم.. کلی عکس با هم بگیریم.. نمی دونستم..فقط می خواستم از اخرین لحظات بهترین استفاده رو کنم.. می خواستم اگه یه وقت برنگشتم خاطرهای باشه برای مرور...
خوب بود که خودش نمی دونست.. شاید اگه یهو خبری از کشته شدنم میشنید راحت تر بود تا اینکه هر لحظه منتظر شنیدن خبری باشه..مگه نه؟! ادما همیشه اونی رو از دست میدن که بیشتر همه بهش وابستهن...
#رویار_۲
••••••••••••••••••••••••••
پ ن : باید برم.. تنها..بدون تو..
پ ن : انصاف نیست.
پ ن : دورغ بزرگی که به رسول میگفتم..
پ ن : دلم نمی خواست حسرت بمونه..
پ ن : دوست داشتم تا لحظه اخر کنارش باشم..
پ ن : ادما همیشه از کسی دور میشن که بیشتر بهش وابستهن
چه سخت است پس از عادتِ به بودنِ کسی
به نبودنِ همان کس عادت کنی…
برای نظرات شما
https://daregooshy.ir/secret/36011771
https://abzarek.ir/service-p/msg/2824009
جواب ناشناس
https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
خلاصه که نمیتونم درس بخونم از دست گاندو😔😂؛)
دهقان فرداکار🥲😂