2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
Core:
اینجا ایرانه:)
اینم خانوم ایرانی!
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
برای زیباسازی پروفایلهاتون😌🤍
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منظور از نگاه معرف آقامحمد😁😂
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماکان...💔
پسر بچهی هفت سالهی میناب:)
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت نود و چهارم
روای
موتور را خاموش کرد و از پایش به عنوان جک موتور استفاده کرد.. کلاه کاسکتش را بالا زد.. به اپارتمان شش طبقه سمت راستش خیره شد.. اینبار اگر نوبتی هم بود..نوبت اعضای طبقه پنجم بود.. لبخند کجی روی لبانش نشست. هیرمان اگر می فهمید اینقدر زود خانه را پیدا کرده حتما تحسینش میکرد.. کافی بود.. موتور را روشن کرد و ماماند سایهای در تاریکی گم شد..
فرشید
چندقیقه شده بود که نمازم تموم شده بود اما همونجا نشسته بودم.. به مهر هیره بودم اما فکر پیش محمد بود.. نگران بودم.. مثل همهی اعضای تیم.. محمد با رفتنش تمرکز همه ما رو بهم میزد..
با صدای آیهان به خودم اومدم..
فائزه
اروم سمت بالکن رفتم.. لامپ زرد رنگش رو روشن کردم به محض باز کردن در بالکن با دیدن سایه بزرگی روی دیوار جیغ خفهای کشیدم و یه قدم عقب تر رفتم.. دستمو روی قلبم که با ریتم تندی میزد گذاشتم.. گربهای با دیدنم به پایین بالکن کشیده شد و انگار ناپدید شد.. با تعجب سمت دیواره بالکن رفتم: چطور از پنج طبقه میره پایین.؟
بیخیال کاری که داشتم از بالکن بیرون رفتم.. سمت اتاق رفتم . کنار چاچوب در وایسادم.. فرشید و آیهان مشغول نقاشی بودن که اروم گفت: فرشید؟
_ جونم؟
لبخند سردی زدم: میگم میشه لامپ بالکن رو عوض کنی.؟
_ چرا؟ سوخته؟
چند قدم جلو تر رفتم: نه سالمه.. فقط از لامپ زرد میترسم.. ینی خوشمنمیاد..
آیهان سمتم اومد و نقاشیشو نشونم داد: قشنگه مامان؟
به خط های کج ابی رنگی که دقیقا مشخص نبود چه حیوونیه گفتم: اره مامان خیلی قشنگه..
_ بابا کشیده..
خندم گرفت..به فرشید نگاه کردم که گفت: من از بچگی کلا استعداد نقاشی نداشتم..
هنوز خنده روی لبام بود : اتفاقا برای شروع خیلی خوبه..یواش یواش یاد میگیری..
با لخند بلند شد: خب خداروشکر..
سمت اشپزخونه رفت..پشت سرش رفتمو روی کاناپه نشستم.. به حرکات دستش که با حوصله خیار ها رو پوست میکند نگاه کردم : حالا چرا میترسی از لامپ زرد؟
فکر سمت گذشته رفت.. وقتی که هنوز یه دختر کوچیک بودم..
ابرویی بالا انداختم: بچه که بودم لامپ حیاطمون زرد بود.. یه وقتایی که توی پذیرایی میخوابیدم نور زرد حیاط می تابید روی دیوار های خونه.. گاهی سایه درختا و اون نور زرد به حدی منو میترسوند که با گریه زیر پتو قایم میشدم.. گاهی هم میرفتم سعید و از خواب بیدار میکردم..
_ که اینطور.. باشه.. فردا که از سرکار برگردم لامپ میخرم میارم..خوبه؟
لبخندی زدم: اره..
غرق فکر شده بودم.. به این فکر میکردم چطور باید بهش بگم.. ذوق ریزی توی قلبم بود.. فرشید خیلی خوب بود..حتما خیلی خوشحال میشد..
رد شدن فرشید رو کنارم حس کردم.: آیهان بابا بیا اینم خیار که خواستی.!
نشست کنارم .. سرم رو بالا گرفتم که با لبخند مهربونی نگاهم میکرد چشمک ریزی زد: فائزه خانوم مشکوک میزنی..
دستپاچه خندیدم: نه.. مگه چی شده؟
شونهای بالا انداخت: کلی میگم دختر خوب..
چشمم به آیهان اوفتاد.. انگار دلم خیار خواست..فرشید انگار متوجه شد: می خوای برات خیار بیارم؟
_ اوهوم..
بلند شد.. چند دقیقه نگذشته بود که با یه بشقاب با قاچ های خیار کنارم نشست: تو که خیلی خیار دوست نداشتی..
_ اما حالا دارم..
لحظهای یاد اتفاقات اخیر اوفتادم..ناخوداگاه نگران شدم..
زمزمه وار گفتم: این روزا که میرم خونه مامان یا آیهان رو میبرم مهد فکر میکنم دوتا چشم یخ زده پشت سرمه.. انگار زیر سایه ساختمونا وامیسه و دنبالم میاد.. تند میرم تند میاد اروم میرم اروم میاد.. توی شلوغی بازار یا. خلوتی خیابون سر صبح میتونم حس کنم که زیر نظرم..
چندثانیه ثابت نگاهم کرد: یعنی تعقیب میشی؟
_ نه..یعنی نمی دونم.. شاید خیالاتی میشم..
انگار ذهنش به جایی کشیده شد: باید احتیاط،کنی.. به هر حال احتیاط شرط عقله.. اگه روزای دیگه هم همین احساس رو داشتی زنگ بزن..من نبودم زنگ بزن سعید..
_ طوری میگی کا ترسیدم..چرا مگه؟
حالت چهرش تغیر کرد لبخند پهنی زد: ترس چرا دورت بگردم.. تا وقتی که من هستم نباید از هیچی بترسی چرا؟ چون من هستم..
قند توی دلم اب شد.. به تقلید از خودش لبخند زدم..
#رویار_۲
••••••••••••••••••
پ ن : انگار دوتا چشم یخ زده دنبالمه..
پ ن : بابا کشیده
پ ن : حتما خیلی خوشحال میشد..
پ ن : حالا اگر نوبتی باشد نوبت اعضای این طبقه بود..(