eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
از اونجایی که رویار این روزا خیلی احساساتی شده.. کاملا قابلیت اینو داره واسه خالی بودن ناشناس بزنه زیر گریه
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
از اونجایی که رویار این روزا خیلی احساساتی شده.. کاملا قابلیت اینو داره واسه خالی بودن ناشناس بزنه زیر گریه
یکم از امروز💔😁؛ <رفقای حضوری>
یه پارت خیلی خیلی طولانی به جبران این بی نظمی های اخیر.))) و به امید نظرات قشنگ شما✨
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت نود و ششم با چشمایی که ثانیه‌ای از اشک خالی نمیشد نگاهش کردم.. به چشمایی که دردم رو بیشت میکرد.. بحث رو نمی تونست عوض کنه.. اونم الان.. _ ببین اقا محمد ... من متوجه شدم که به ماموریتی میری که هفتاد درصدش برنگشتنه.. جایی که حتی ما هم نمی توینم پشتیبانی کنیم‌... دوباره از ادامه جمله‌م ترسیدم.. صدای گریه‌هام هر بار بالا تر میرفت.. اخم ساختگی روی پیشونیش نشست: ینی چی رسول؟ هر ماموریتی اسمی داره.. اسم اینم همینه.. مگه من بار اولمه؟ تا الان چندبار جاهای مختلف رفتم.. از این خطرناک تر،. اقا رسول عمر دست خداست.. جای نگرانی نداره.. حتی .. حتی یه کلمه هم نمی خواستم باور کنم.: حداقل منم بیام.. محمد تروخدا یا منم بیام یا اصلا یکی دیگه بره.. _ نمیشه .. باید تنها برم.. بودن تو باعث میشه خطر بیشتر شه.. اونوقت جون دوتامون در خطره.. اصلا جون من هیچی توام هیچی .. امنیت ایران رو چی میگی؟ ها؟ ببین رسول جان فکر اینکه من تو رو ببرم هم جون تو هم عملیات به خطر بیوفته رو از سرت بیرون کن باشه؟ اگه می تونستم شبیه بچه ها پا می کوبیدم زمین و میگفتم نمی خوام..‌ سرم نبض میزد و تنم یخ کرده بود.. _ خب حداقل یه نیروی دیگه بره.. شما اصلا باید باشین.. اقا محمد! چرا با اقای عبدی صحبت نمیکنی .. نفس عمیقی کشید..اروم بود..بر خلاف من: اقا رسول..این پرونده مال منه..من ادمی نیستم پشت میز بشینم مهر بی بازگشت برای نیروهام بزنم.. نفسم برای بالا اومدن توانشو از دست داد.. دستم سمت گلوم کشیده شد: خوبی رسول؟ اشکای زیر چشمم رو محکم پاک کردم: خوبه پس قبول داری می خوای بری که دیگه... چرا محمد چرا؟  همیشه میگفتی حواسم هست ینی این؟ بخدا نمیشه منو تو این بدبختی های پشت سر هم بزاری بری.. به ولله من نمی تونم.. هزارتا ادم ریخته واسه رفتن.. اینبار لحنش محکم شد: رسول.. ( لبخند کوتاهی که خیلی طولانی نبود) میدونی که برام عزیزی.. برام‌مثل فرزادی.. اما میدونی پای ایران وسطه.. پای وظیفه من برای امنیت مملکتم.. میدونم حرفای تو بخاطر نگرانیه که داری.. ولی نه! نمیشه.. من سر زمان مشخص شده میرم.. زیادی نگرانی.. شاید چون بار اوله که میبینی..  اما من کار خودمو بلدم.. عمر هم دست خداست.. صدای هق هقم بالا رفت.. هیچ کاری نمشید کرد هیچ‌کاری.. با چشمای خودم داشتم میمیدیم محمد داره میره.. اره داشت میرفت.. -به حرفم اعتماد نداری که صدات بالا رفت ؟ چیزی نگفتم.. اصلا چیزی داشتم بگم؟! بدتر از این که محمد داشت میرفت؟ _ اصلا خود من.. من خودم تنها میرم نیازی هم به شما نیست.. فقط کافیه به اقای عبدی بگین.. فکر میکرد زمزمه‌ی زیر لبش به گوش من نمیرسه: یه بار برای رفتن فرزاد راضی شدم واسه. هفت پشتم بسه.. بازم بلند شد..اینبار اروم تر ..از اتاق بیرون رفت.. سرم رو بین دستام گذاشتم..خدایا باید چیکار میکردم؟ رعشه کوتاهی به تنم اوفتاده بود: محمد داره میره..میره که بره.. حتی گفتن این کلمات کوتاه نفسم رو بند میاورد.. این یه خواب بود؟ نه..کابوس بود.از همون کابوسای همیشگی.. بازم نشستنش کنارم رو حس کردم..اینبار خیلی نزدیک تر: یکی از همون اسپری هایی که داری منم دارم...بیا.. نگاه گذرایی انداختم: نمی خوام..نیازی ندارم.. پوزخند کوتاهی زد: رسول مگه پچه‌ای لج میکنی؟ مستقیم نگاهش کردم: بچم؟ اقا محمد من دارم میگم بخدا نمی تونم.. چطور بگم شما باورتون شه؟ همه‌ی مهربونی دنیا توی چشماش جمع شد.. اروم کشیدم سمت خودش، بغلم کرد: رسول؟ مگه نمیگی به حرفم اعتماد داری؟‌ خب دارم میگم جایی نمیرم که..مدتی هم که نیستم می تونم که بهت زنگ بزنم.. رسول؟ اگه تو اینطوری کنی که من به کی بگم حواسش به بچه های سایت باشه؟ هوم؟ دستش اروم با موهای سرم به بازی گرفته شد.. هق هق بلندم حالا فقط اشکای ارومی بود که خودشون راهشون رو پیش گرفته بودن.. حرفام تموم شده بود.. دیگه اصلا بهونه‌ای نبود.. عطر پیرهنش هر بار این مسئله نحس رو یادم میاورد.: رسول؟..باور کن الکی نگرانی .. زیادی تو سرت بزرگ شده.. مگه من همون اقا محمد نیستم؟ خب میگم اصلا نگران نباش استاد.. باید باور میکردم؟ خب مگه چاره‌ای هم بود؟ نمی دونستم.. هیچی نمیدونستم..منم تموم میشدم.. ............. از راهرو اروم رد میشد که صحبت های اروم بابا به گوشم رسید: ببین مهدی مشکل اینجاست که فکر میکنی دروغ میگم.. اما من اینا رو میشناسم.. اون چیزی نیست که تهران بهت گفتن.. یک درصد فقط یک یکی مث همین اعضای خونه بفهمن واسه چی اومدی که تو رو زنده نمیزارن..