2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیا محو اقتدار ماست!!
https://eitaa.com/Admin_Gando
یه پارت خیلی خیلی طولانی به جبران این بی نظمی های اخیر.)))
و به امید نظرات قشنگ شما✨
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت نود و ششم
با چشمایی که ثانیهای از اشک خالی نمیشد نگاهش کردم.. به چشمایی که دردم رو بیشت میکرد.. بحث رو نمی تونست عوض کنه.. اونم الان..
_ ببین اقا محمد ... من متوجه شدم که به ماموریتی میری که هفتاد درصدش برنگشتنه.. جایی که حتی ما هم نمی توینم پشتیبانی کنیم... دوباره از ادامه جملهم ترسیدم.. صدای گریههام هر بار بالا تر میرفت..
اخم ساختگی روی پیشونیش نشست: ینی چی رسول؟
هر ماموریتی اسمی داره.. اسم اینم همینه.. مگه من بار اولمه؟ تا الان چندبار جاهای مختلف رفتم.. از این خطرناک تر،. اقا رسول عمر دست خداست.. جای نگرانی نداره..
حتی .. حتی یه کلمه هم نمی خواستم باور کنم.: حداقل منم بیام.. محمد تروخدا یا منم بیام یا اصلا یکی دیگه بره..
_ نمیشه .. باید تنها برم.. بودن تو باعث میشه خطر بیشتر شه.. اونوقت جون دوتامون در خطره.. اصلا جون من هیچی توام هیچی .. امنیت ایران رو چی میگی؟ ها؟ ببین رسول جان فکر اینکه من تو رو ببرم هم جون تو هم عملیات به خطر بیوفته رو از سرت بیرون کن باشه؟
اگه می تونستم شبیه بچه ها پا می کوبیدم زمین و میگفتم نمی خوام.. سرم نبض میزد و تنم یخ کرده بود..
_ خب حداقل یه نیروی دیگه بره.. شما اصلا باید باشین.. اقا محمد! چرا با اقای عبدی صحبت نمیکنی ..
نفس عمیقی کشید..اروم بود..بر خلاف من: اقا رسول..این پرونده مال منه..من ادمی نیستم پشت میز بشینم مهر بی بازگشت برای نیروهام بزنم..
نفسم برای بالا اومدن توانشو از دست داد.. دستم سمت گلوم کشیده شد: خوبی رسول؟
اشکای زیر چشمم رو محکم پاک کردم: خوبه پس قبول داری می خوای بری که دیگه...
چرا محمد چرا؟ همیشه میگفتی حواسم هست ینی این؟ بخدا نمیشه منو تو این بدبختی های پشت سر هم بزاری بری.. به ولله من نمی تونم.. هزارتا ادم ریخته واسه رفتن..
اینبار لحنش محکم شد: رسول.. ( لبخند کوتاهی که خیلی طولانی نبود) میدونی که برام عزیزی.. براممثل فرزادی..
اما میدونی پای ایران وسطه.. پای وظیفه من برای امنیت مملکتم.. میدونم حرفای تو بخاطر نگرانیه که داری.. ولی نه! نمیشه.. من سر زمان مشخص شده میرم..
زیادی نگرانی.. شاید چون بار اوله که میبینی..
اما من کار خودمو بلدم.. عمر هم دست خداست..
صدای هق هقم بالا رفت.. هیچ کاری نمشید کرد هیچکاری.. با چشمای خودم داشتم میمیدیم محمد داره میره.. اره داشت میرفت..
-به حرفم اعتماد نداری که صدات بالا رفت ؟
چیزی نگفتم.. اصلا چیزی داشتم بگم؟! بدتر از این که محمد داشت میرفت؟
_ اصلا خود من.. من خودم تنها میرم نیازی هم به شما نیست.. فقط کافیه به اقای عبدی بگین..
فکر میکرد زمزمهی زیر لبش به گوش من نمیرسه: یه بار برای رفتن فرزاد راضی شدم واسه. هفت پشتم بسه..
بازم بلند شد..اینبار اروم تر ..از اتاق بیرون رفت.. سرم رو بین دستام گذاشتم..خدایا باید چیکار میکردم؟ رعشه کوتاهی به تنم اوفتاده بود: محمد داره میره..میره که بره..
حتی گفتن این کلمات کوتاه نفسم رو بند میاورد.. این یه خواب بود؟ نه..کابوس بود.از همون کابوسای همیشگی..
بازم نشستنش کنارم رو حس کردم..اینبار خیلی نزدیک تر: یکی از همون اسپری هایی که داری منم دارم...بیا..
نگاه گذرایی انداختم: نمی خوام..نیازی ندارم..
پوزخند کوتاهی زد: رسول مگه پچهای لج میکنی؟
مستقیم نگاهش کردم: بچم؟ اقا محمد من دارم میگم بخدا نمی تونم.. چطور بگم شما باورتون شه؟
همهی مهربونی دنیا توی چشماش جمع شد.. اروم کشیدم سمت خودش، بغلم کرد: رسول؟ مگه نمیگی به حرفم اعتماد داری؟ خب دارم میگم جایی نمیرم که..مدتی هم که نیستم می تونم که بهت زنگ بزنم.. رسول؟ اگه تو اینطوری کنی که من به کی بگم حواسش به بچه های سایت باشه؟ هوم؟
دستش اروم با موهای سرم به بازی گرفته شد..
هق هق بلندم حالا فقط اشکای ارومی بود که خودشون راهشون رو پیش گرفته بودن..
حرفام تموم شده بود.. دیگه اصلا بهونهای نبود.. عطر پیرهنش هر بار این مسئله نحس رو یادم میاورد.: رسول؟..باور کن الکی نگرانی .. زیادی تو سرت بزرگ شده.. مگه من همون اقا محمد نیستم؟ خب میگم اصلا نگران نباش استاد..
باید باور میکردم؟ خب مگه چارهای هم بود؟ نمی دونستم.. هیچی نمیدونستم..منم تموم میشدم..
.............
از راهرو اروم رد میشد که صحبت های اروم بابا به گوشم رسید: ببین مهدی مشکل اینجاست که فکر میکنی دروغ میگم.. اما من اینا رو میشناسم.. اون چیزی نیست که تهران بهت گفتن.. یک درصد فقط یک یکی مث همین اعضای خونه بفهمن واسه چی اومدی که تو رو زنده نمیزارن..
پشت در نیمه بسته وایسادم..اروم نگاهی انداختم.. عمو مهدی روی صندلی نشسته بود و بابا بالا سرش.. لبخند کوتاهی زد: بزرگش میکنی ها؟ چیکار می خوام کنم؟ اصلا من با اینا چیکار دارم؟ اصلا گیریم که کشتن.. مهم پروندس که حل میشه.. بابا کلافه دستی به سرش کشید.. انگار خواست بحث رو عوض کنه: خب می خواین من اصلا اینجا نمونم..خودمم اینجا معذب میشم..
هوفی کشید: نه نزن این حرفو.. سحر یا اسلان فقط نمی خوان ریوان شبیه تو شه..ریوان رو که میشناسی مث خودت یه دندهس.. چه بخوان یا نه شبیه خودته..
لبخند زد.. نگاهش سمت در اوفتاد که سریع خودمو عقب کشیدم..زمزمه وار گفت: ببین..فکر میکنم ریوان شنید..الکی اینم نگران میکنی..
بیخیال ادامه شنیدن شدم.. باور نمیکردم .. عمو راست میگفت بابا الکی شلوغش میکرد.. چرا باید اتفاقی برای عمو بیوفته؟
.. پلکم لرزید..اروم به اطرافم نگاه کردم.. قاب عکسای روی دیوار یادم انداخت که هنوزم خونهی محمدم.. نشستم..نفسی کشیدم..نگاهم سمت راست اوفتاد..جایی که محمد خوابیده بود.. اروم و ساکت.. نور چراغ مطالعه کوچیک روی میز مانع تاریکی مطلق اتاق شده بود... حالا که خواب بود راحت تر میشد خیره به اجزای صورتش شد.. راحت تر میشد به اشکای منتظر اجازهی اومدن میداد..
از دستش میدادم؟ ینی دیگه نمی تونستم اینطور کنارش بخوابم؟ چرا؟
ترسیدم صدای نفسام بیدارش کنه.. دستی به صورتم کشیدم صدای ارومی کنار پنجره توجهم رو جلب کرد.. از چهرهمحمد دل کندم..ارروم بلند شدم و سمت پنجره رفتم.. بارون بود.. اره قطره های بارون بود که اروم به شیشه پنجره میخورد.. قشنگ بود مگه نه؟
مردهی اسلانم داره با زندگیم بازی میکنه.. همهی بدبختیا از اون شروع شد.. مامان میگفت اسلان خوبتو می خواد..اما خود اسلان گفت نمی زارم اب خوش از گلوت پایین بره... موفق شد.. از عمو مامان و بابا گرفته تا همین الان محمد.. پوزخندی زدم..بغض گاهی باعث میشد نتونم حرفی بزنم.. خودش میگفت خاطرات رو نمیشه پاک کرد..من همون بچه کف زیر زمین بودم..بردهی اسلان.. .
به ساعتم نگاه کردم.. سه و نیم صبح..کلافه بودم..نگران..نم نم بارون هنوز ادامه داشت.. برگشتم و نگاهی به محمد کردم..خوابش عمیق بود ، از. بی حرکت موندنش مشخص بود.. دلم طاقت اینجا موندن رو نداشت.. چی داشتم جز دردسر؟
از بالای سر محمد عینکم رو برداشتم و اروم از خونه بیرون زدم...
#رویار_۲
•••••••••••••••••••••••
پ ن : از ادامه جملهم ترسیدم..
پ ن : امنیت ایران چی؟
پ ن : یه بار برای رفتن فرزاد راضی شدم برا هفت پشتم بسه..
پ ن: به کی بگم حواسش به بچه های سایت باشه؟
پ ن : یه نفر از همین اعضای خونه بفهمه می کشت..
پ ن : به اجزای صورتش خیره شدم..
پ ن : یعنی دیگه قرار نبو. کنارش بخوابم؟
پ ن : بارون و غم رفتن محمد >>>
برای نظرات زیبای شما ✨
https://daregooshy.ir/secret/36011771
https://abzarek.ir/service-p/msg/2824009
جواب ناشناس
https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
.
تنهایی
گاهی آدم
به جایی برمیگردد
که دردش آشناست،
نه چون خوب است
بلکه چون
دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.
چارلزـ ـبوکفسکی
اونجاکه حسین جنتی میگه:
صد برگهی سفید پسش دادهام، بس است
کِی خسته میشود فلک از امتحانِ من؟