1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی بعد نماز یاد تو میوفتم 🤌🏻
#الوُجُوم
https://eitaa.com/Admin_Gando
خب دیگه تمومه
مرسی از همگی که شرکت کردید
و لف ندید، زحمت کشیده شده راضی نیستیم.
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی ممنونم از اطلاعات کاملتون😂💔
#گاندو
https://eitaa.com/Admin_Gando
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایییولللل 🤓👏👏
+عملیات نصب فلش روی گوشی شارلوت
(برشی از قسمت ۲۶)
#گاندو
https://eitaa.com/romanFms
بین نسکافه و قهوه تو همان چای منی ،
همگی شاد و سروشاند، تو ایتای منی 😜❤️
#طنزِ_عاشقانه 😂
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و یکم
محمد
از فرودگاه بیرون اومدم.. هنوز خستگی راه توی عضله های پام جمع شده بود..
کلاه کپ مشکی رو روی سرم تنظیم کردم.. طبق ادرسی که از قبل داشتم اون خونه امنی که نایف بود نباید خیلی از اینجا دور باشه..
خلاف ایران حتی نسیم هایی که می وزید سوزنده بود.. هوا به غروب میزد .. یه غروب دلگیر گرم..
از چندتا خیابون تغریبا بزرگ که رد شدم رسیدم به محله مورد نظر..
دیگه از خیابونای بزرگ خبری نبود.. کوچه های قدیمی باریک خلوت که هر لحظه میشد خطر رو حس کرد.. نگاه های سنگین اطراف بیشتر از هر چیز دیگهای ازار دهنده بود..
.. نفس عمیقی کشیدم یه خونه کوچیک با نمای قهوهای رنگ.. حالا دیگه تغریبا هوا تاریک بود.. نایف از قبل همینجا بود.. دستمو پشت سر هم دوبار روی زنگ فشار دادم.. دستامو توی جیبم فرو بردم.. به انتهای کوچه خیره بودم که صدای در نگاهم رو گرفت..
یه پسر حدودا ۲۸ ساله با پوست گندمی و موهای مشکی : سلام ... ( کنار وایساد) بفرمایید..
_ ممنونم..
رفتم داخل.. یه پذیرایی کوچیک با یه دست کاناپه قهوهای سوخته و کف نسکافهای .. چندتا پله هم میخورد میرفت بالا که احتمالا اتاقاش بود..
روی یکی از کاناپه ها نشستم که خستگی پرواز خودشو نشون داد.. چند دقیقه نگذشته بود که یه سینی روی میز گذاشت یه پارج اب و لیوان.: ببخشید فقط همین بود..
_ ممنون همینم خوبه.. خم شدم و لیوان رو تا نصفه پر کردم..
با فاصله روی کاناپه نشست.. لهجه غلیظ عربی نشون میداد اصلا ایرانی نیست.. براش فارسی حرف زدن سخت بود..
_ خب اولین کار چیه؟!
بعد از خوردن اب لیوان روی میز گذاشتم: اول یه خط امن برای ارتباط ... .
سری تکون داد..
............
رسول
سر کوچه با دیدن داوود که از خونه بیرون اومد ماشین رو روشن کردم.. با عجله سوار شد: سلام ببخشید دیر شد..
_ سلام .. خواهش میکنم..
پامو روی گاز فشار دادم و از محلهشون بیرون اومدم.. راه زیادی تا سایت نبود..
_ با سامان چیکار کردی؟!
چندثانیه نگاهم کرد: بعد از دادگاه یه چندسالی بهش حکم زندان دادن.. شرکت موقتا بستهس .. نصف پولشم رفت برای جریمه.. اون هفتمن هم به عنوان حق ارث صاف شد.. در نتیجه حساب ما با سامان صاف شد..
شونه ای بالا انداختم: اما حق شما بیشتر از اون هفتمنه... درسته؟!
_ اره.. شاید خیلی بیشتر اما خب بازم خداروشکر از شرش راحت شدیم.. باورت نمیشه گاهی فکر میکنم دارم خفه میشم.. اصلا تا حالا شده بعد یه اتفاق تا یه مدت فکر کنی بازم داره تکرار میشه؟!
نگاه گذرایی به چهرهش انداختم: اره شده.. یه وقتایی توی خواب..یه وقتایی هم توی واقعیت..
چیزی نگفت.. ساکت بود.. چشماش هنوز خواب الود بود: داوود؟ بنظرت اقا محمد کی یه خبر از خودش میده؟!
_ اگه تا حالا رسیده باشه باید یه خط امن پیدا کنه که بتونه ارتباط بگیره.. دو تا راه هست..یکی اینکه بعد ارتباط خط رو از بین ببره یا اینکه یه شماره بده برای صحبت های بیرون از سایت..مثل احوال پرسی..
_ خب تا حالا رسیده دیگه اره؟ .. چقد طول میکشه؟ .. کاش همون راه دومی پیش بیاد..
سری تکون داد: اره احتمالا تا حالا رسیده.. مشخص نیست بستگی به شرایط داره..
هوفی کشیدم: عجب..
...
به محض رسیدن سریع پیاده شد و رفت... اما من اروم تر از همیشه پیاده شدم.. گیرم که زود میرفتم بالا.. چی میشد؟ حوصله سایت بدون محمد رو نداشتم.. اصلا دیدن اتاق محمد خودش یه صحنه تراژدی بود..
بی حوصله از پله ها بالا رفتم که فرهمند کنارم روی پله ها ظاهر شد.. همونی که ازم بازجویی کرد.. جاخوردم ..اینجا چیکار میکرد؟
با دیدنم لبخند مرموزی زد: موحد؟
لبخند زورکی زدم: سلام.. بله موحدم..
_ فکر میکردم تا حالا رفته باشی..
منظورشو نگرفتم که با نگاهش خودمو عقب کشیدم... از کنارم رد شد و بالا رفت..انگار عجله داشت.. اینجا چیکار داشت؟!
#رویار_۲
••••••••••••••••••••
پ ن : یه غروب دلگیر گرم..
پ ن :نگاه های سنگین اطراف بیشتر از هر چیز دیگهای ازار دهنده بود.
پ ن : لهجه غلیظ عربی نشون میداد اصلا ایرانی نیست.
پ ن : در نتیجه حساب ما با سامان صاف شد..
پ ن : گاهی فکر میکنم دارم خفه میشم..
پ ن : یه وقتایی توی خواب..
پ ن : حوصله سایت بدون محمد رو نداشتم..
پ ن : همونی که ازم بازجویی کرد..
پ ن : فکر میکردم تا حالا رفته باشی..
پ ن : چرا اینجا بود؟