بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و یکم
محمد
از فرودگاه بیرون اومدم.. هنوز خستگی راه توی عضله های پام جمع شده بود..
کلاه کپ مشکی رو روی سرم تنظیم کردم.. طبق ادرسی که از قبل داشتم اون خونه امنی که نایف بود نباید خیلی از اینجا دور باشه..
خلاف ایران حتی نسیم هایی که می وزید سوزنده بود.. هوا به غروب میزد .. یه غروب دلگیر گرم..
از چندتا خیابون تغریبا بزرگ که رد شدم رسیدم به محله مورد نظر..
دیگه از خیابونای بزرگ خبری نبود.. کوچه های قدیمی باریک خلوت که هر لحظه میشد خطر رو حس کرد.. نگاه های سنگین اطراف بیشتر از هر چیز دیگهای ازار دهنده بود..
.. نفس عمیقی کشیدم یه خونه کوچیک با نمای قهوهای رنگ.. حالا دیگه تغریبا هوا تاریک بود.. نایف از قبل همینجا بود.. دستمو پشت سر هم دوبار روی زنگ فشار دادم.. دستامو توی جیبم فرو بردم.. به انتهای کوچه خیره بودم که صدای در نگاهم رو گرفت..
یه پسر حدودا ۲۸ ساله با پوست گندمی و موهای مشکی : سلام ... ( کنار وایساد) بفرمایید..
_ ممنونم..
رفتم داخل.. یه پذیرایی کوچیک با یه دست کاناپه قهوهای سوخته و کف نسکافهای .. چندتا پله هم میخورد میرفت بالا که احتمالا اتاقاش بود..
روی یکی از کاناپه ها نشستم که خستگی پرواز خودشو نشون داد.. چند دقیقه نگذشته بود که یه سینی روی میز گذاشت یه پارج اب و لیوان.: ببخشید فقط همین بود..
_ ممنون همینم خوبه.. خم شدم و لیوان رو تا نصفه پر کردم..
با فاصله روی کاناپه نشست.. لهجه غلیظ عربی نشون میداد اصلا ایرانی نیست.. براش فارسی حرف زدن سخت بود..
_ خب اولین کار چیه؟!
بعد از خوردن اب لیوان روی میز گذاشتم: اول یه خط امن برای ارتباط ... .
سری تکون داد..
............
رسول
سر کوچه با دیدن داوود که از خونه بیرون اومد ماشین رو روشن کردم.. با عجله سوار شد: سلام ببخشید دیر شد..
_ سلام .. خواهش میکنم..
پامو روی گاز فشار دادم و از محلهشون بیرون اومدم.. راه زیادی تا سایت نبود..
_ با سامان چیکار کردی؟!
چندثانیه نگاهم کرد: بعد از دادگاه یه چندسالی بهش حکم زندان دادن.. شرکت موقتا بستهس .. نصف پولشم رفت برای جریمه.. اون هفتمن هم به عنوان حق ارث صاف شد.. در نتیجه حساب ما با سامان صاف شد..
شونه ای بالا انداختم: اما حق شما بیشتر از اون هفتمنه... درسته؟!
_ اره.. شاید خیلی بیشتر اما خب بازم خداروشکر از شرش راحت شدیم.. باورت نمیشه گاهی فکر میکنم دارم خفه میشم.. اصلا تا حالا شده بعد یه اتفاق تا یه مدت فکر کنی بازم داره تکرار میشه؟!
نگاه گذرایی به چهرهش انداختم: اره شده.. یه وقتایی توی خواب..یه وقتایی هم توی واقعیت..
چیزی نگفت.. ساکت بود.. چشماش هنوز خواب الود بود: داوود؟ بنظرت اقا محمد کی یه خبر از خودش میده؟!
_ اگه تا حالا رسیده باشه باید یه خط امن پیدا کنه که بتونه ارتباط بگیره.. دو تا راه هست..یکی اینکه بعد ارتباط خط رو از بین ببره یا اینکه یه شماره بده برای صحبت های بیرون از سایت..مثل احوال پرسی..
_ خب تا حالا رسیده دیگه اره؟ .. چقد طول میکشه؟ .. کاش همون راه دومی پیش بیاد..
سری تکون داد: اره احتمالا تا حالا رسیده.. مشخص نیست بستگی به شرایط داره..
هوفی کشیدم: عجب..
...
به محض رسیدن سریع پیاده شد و رفت... اما من اروم تر از همیشه پیاده شدم.. گیرم که زود میرفتم بالا.. چی میشد؟ حوصله سایت بدون محمد رو نداشتم.. اصلا دیدن اتاق محمد خودش یه صحنه تراژدی بود..
بی حوصله از پله ها بالا رفتم که فرهمند کنارم روی پله ها ظاهر شد.. همونی که ازم بازجویی کرد.. جاخوردم ..اینجا چیکار میکرد؟
با دیدنم لبخند مرموزی زد: موحد؟
لبخند زورکی زدم: سلام.. بله موحدم..
_ فکر میکردم تا حالا رفته باشی..
منظورشو نگرفتم که با نگاهش خودمو عقب کشیدم... از کنارم رد شد و بالا رفت..انگار عجله داشت.. اینجا چیکار داشت؟!
#رویار_۲
••••••••••••••••••••
پ ن : یه غروب دلگیر گرم..
پ ن :نگاه های سنگین اطراف بیشتر از هر چیز دیگهای ازار دهنده بود.
پ ن : لهجه غلیظ عربی نشون میداد اصلا ایرانی نیست.
پ ن : در نتیجه حساب ما با سامان صاف شد..
پ ن : گاهی فکر میکنم دارم خفه میشم..
پ ن : یه وقتایی توی خواب..
پ ن : حوصله سایت بدون محمد رو نداشتم..
پ ن : همونی که ازم بازجویی کرد..
پ ن : فکر میکردم تا حالا رفته باشی..
پ ن : چرا اینجا بود؟
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نیم وجبی بااش...
https://eitaa.com/Admin_Gando
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیارتت قبول آقا🥺💔؛))
https://eitaa.com/Admin_Gando
هدایت شده از بشری | کانال بسیج دختران
خلاصه رفقا 🎀🙃
اگر دوست دارید تو جشن تولد رفیقتون شریک باشید و یه گوشه از محبتا و زحمتای ریحانه سادات واسه هیئت قشنگمونو جبران کنید
بسم الله
۶۲۱۹۸۶۱۹۵۱۸۴۸۲۹۹به نام اسرا قبادی (شماره کارت کپی میشه) نیاز به ارسال رسید نیست 😌 دلی هر چقدر دوست داشتید شریک باشید❤️ قطره قطره جمع میشه؛ ان شاالله که بتونیم دو تا برنامه رو با هم خوب پیش ببریم و حق دوستی رو به جا بیاریم :)🌱🫀 بشری | پایگاه بسیج دختران ♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲ ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو مهم بود بمانی که نماندی رفتیی..💔🙂؛))
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و دوم
رسول
چند دقیقه بعد رفتنش راهمو گرفتم رفتم داخل.. سمت میزم رفتم ، سعید و فرشید کنار هم بودن..خیره به اتاق اقای عبدی..
نگاهم سمت اتاق اقای عبدی رفت.. فرهمند بود.. مرتب میخندید کبکش خروس می خوند.. روی صندلی نشستم چه جالب خندیدن هم بلد بود.. نگاهم سمت اتاق تاریک و خالی محمد اوفتاد.. همه چی بود جز اونی که باید باشه.. اهی کشیدم..
نمی دونم چقد چشمام به صفحه روشن خیره بود بر سر عادت ناخوداگاه سمت اتاق اقا محمد برگشتم ، در نیمه باز بود و لامپ روشن.. گیج پا شدم و سمت اتاق رفتم.. دستمو روی دستگیره گذاشتم و بازش کردم نگاهم سمت میز محمد رفت.. پوشه ها جابه جا شده بودن.. فرهمند با استین های تا خورده پشت میز محمد ..خودکار محمد دستش بود..انگار داشتم اشتباه میدیدم: ببخشید؟
سرد نگاهم کرد: بله؟
به خودکاری که حالا دست فرهمند بود نگاه کردم: این اتاق ....
نذاشت جمله رو کامل کنم: از امروز مسئول واحد ۵ منم..
گیج تر از قبل انگار متوجه نشدم: چی؟
پرونده جلوی دستش رو بست: حکم ابلاغ شده.. اقای عبدی اطلاع دارن..
همین..بی هیج مقدمهای.. مثل اب یخی روی سرم ریخت.. چی داشت میگفت؟ چرا.. باید پشت میز محمد باشه؟ بوی عطر محمد هنوز توی اتاق بود.. هنوز..هنوز همون سجاده سبز رنگش گوشه اتاق بود..چطور میتونست اینطور رفتار کنه: شوخی میکنید؟
_ نه ..
جلو تر رفتم: محمد تو ماموریته..
انگار متوجه حرفام نمیشد.. نگاه سردش کلافهم میکرد: بله میدونم..موقتا تا بازگشت اینجا من مسئولم..
به فضای اتاق نگاه گذرایی انداخت: بهتره از الان عادت کنید.. .
بی هیچ حرفی از اتاق بیرون اومدم.. نفسم داشت قطع می شد نمی دونستم عصبیم یا ناراحت.... بی توجه به نگاه سنگین بچه ها سمت اتاق اقای عبدی رفتم.. کمپیش میومد راهم اونجا بیوفته.. در زدم و رفتم داخل نگاهش بالا اومد : رسول؟ مشکلیه.؟
_ چند دقیقه وقت دارین؟
عینک رو از روی چشماش در اورد: اره حتما..
بدون نشستن گفتم: این..اینکه فرهمند جای اقا محمد نشسته..چرا ؟
_ مسئولی برای سایت نیاز بود...
لب خشک شدهم رو تر کردم: اما محمد خیلی زود برمیگرده چه نیازی هست به مسئول جانشین؟
_ ما هم امیدواریم خیلی زود برگرده اما توی سازمان میشه با امید کار رو پیش برد؟
می دونستم نباید زیاد از حد اقای عبدی رو سوال پیچ کنم... اما .. اما چطور خیلی راحت با این مسئله کنار بیام؟ اون بیرون یکی جای خالی محمد رو گرفته بود.. اتاقی که فقط،به حضور محمد عادت داشت..
_ منم نمی خواستم خیلی زود کسی رو جایگزین کنم..اما میدونی که؟ فرهمند پیشنهاد بالا بود مورد دیگهای نبود..
با نگاه خستهای سر تکون دادم: باشه.. با اجازه..
از اتاق بیرون اومدم... فکر میکردم دیگه جایی توی این سایت ندارم.. نکنه دیگه هیچ وقت محمد توی این سایت نیاد؟
هر کی سرش تو کار خودش بود.. یعنی همین قدر زود؟
نگاهم باز سمت اتاق اقا محمد رفت.. چرا؟ همهی کلمات توی گلوم شکسته بود..
پشت میز نشستم.. شماره محمد رو گرفتم..خاموش بود.. هیچ خبری ازش نداشتم.. نگاهم روی انگشتر توی دستم قفل شد.. از اینکه کاری از دستم بر نمیومد حالم بهم میخورد.. سرمو روی میز گذاشتم.. سعی کردم چند ثانیه تمام افکارم رو بزارم کنار..
...
با ضربه ارومی که روی شونهام خورد بی هیچ تمایلی پلک هامو باز کردم.. اما با دیدن چهره فرهمند دستپاچه بلند شدم: سلام..
_ همیشه سر شیفت اینطوری می خوابی؟ مگه خواب کافی نداری؟
بریده بریده لب زدم: نه .. نه .. کاری نداشتم.. چند ثانیه خوابم گرفت..
بدون نگاه کردن به من سری تکون داد: بیا تو اتاقم کارت دارم..
با رفتنش بازم اون حس اشفته سراغم اومد.. چقدر زود برچسب مالکیت روی اتاق محمد زده بود.. عینکم رو روی چشمام گذاشتم.. با قدم های کند سمت اتاق رفتم.. در زدم و رفتم داخل.. هنوزم عادت به حضورش نداشتم.. بغض گلوم رو خراش میداد وقتی میدیدم جای محمد حالا یکی دیگه نشسته.. بی مقدمه گفت: تا اقای وحدت جده هست ما هم باید حواسمون به همین داخلیا باشه.. ( پرونده آبی رنگی سمتم گرفت) این یه پرونده راجب یکی از مهره های اینجاست.. اینکه چرا وحدت تا حالا پیگیر این نشده برام خیلی عجیب بود..
چند قدم جلو تر رفتم و پرونده رو گرفتم: بهتره خودت روش تمرکز کنی اگر کمکی خواستی بهم بگو..
_ اما من و اقا محمد روی پرونده جده داریم کار میکنیم .. پس پرونده اقا محمد..
با نگاهش جمله روی لبم رو قطع کرد: اقای موحد، مافوق این بخش الان منم.. شما هم به عنوان نیرو موظف به انجام دستورات.. فعلا اولویت با دستورات اقا محمد نیست.. در ضمن می تونی وقتی محمد ارتباط گرفت همزمان روی دوتا پرونده کار کنی مشکلی نیست..
مفهوم هست؟!
صدام توی گلوم شکست: بله ..
_ خوبه.. خسته نباشید.. امیدوارم از پسش بربیای..
اروم سری تکون دادم چند قدم رفتم که دوباره برگشتم.. نگاهم روی خودکار روی میز قفل شد: میشه خودکار اقا محمد رو ببرم؟ نگاه سردش روی چهرهم قفل شد. خونسرد شونهای بالا انداخت: اره .. خودکار رو بالا گرفت و دستم داد.زیر لب تشکر کردم و بیرون اومدم.
به عنوان یه نیروی عادی توی سایت چه کاری از دستم بر میومد؟ طبق قوانین فرهمند دستورش باید انجام میشد و احترامش واجب... قوانین سازمان مگه حال من براش مهم بود؟ به اجبار هم بود باید بی هیچ حرفی رعایت میشد.. باید مثل یه ربات همه چی رو نادیده میگرفتی.. اصلا نباید برات مهم باشه کی مسئوله ، فقط باید سرت تو کار خودت باشه و توی سایت مسائل رو شخصی نکنی.. ..و گرنه تهش بدون تغیر هیچی فقط به ضرر خودت تموم میشد. انگار نه انگار تا همین دیروز یه نفر دیگه مسئول اینجا بود و الان هنوز وسایلش اون تو بود.. یه جوری رفتار میکرد انگار همه چی تموم شده بود.. من همه این چیزا رو میدونستم و انتخابش کردم پس حتی اعتراض کردنم یه امر بچگونه بود..
دوباره سمت میزم رفتم.. اینبار شکسته تر از قبل.. انگار...انگار چیزی درونم خورد شده بود..چی بود؟ برای با هزارم تکرار کردم: کاش خود محمد اینجا بود.. کاش خبری از محمد بود.. کاش زودتر بیاد.. خودکارش رو توی یکی از کشو های میز گذاشتم..
بی حوصله پرونده رو باز کردم.. با دیدن صفحه اولش عصبی خندیدم نگاهم برگشت و ثانیهای به اتاق نگاه کردم.. و دوباره به پرونده: این کارش از عمد بود؟! .. این همه ادم بهتر، عدل باید این پرونده رو بده من؟!
#رویار_۲
•••••••••••••••••••••••
پ ن : شما هم به عنوان نیرو موظف به انجام دستورات..
پ ن : بوی عطر محمد هنوز توی اتاق بود
پ ن : از امروز مسئول واحد ۵ منم..
پ ن : به عنوان یه نیروی عادی توی سایت ، چه کاری از دستم بر میومد؟
من از نهایت شب حرف میزنم،
از نهایت تاریکی.
من درد مشترکم،
مرا فریاد کن.
رویار)