سلام علیکم !)) احوال شما؟!)
بازم از اون پارتای خعیلیی طولانی داریم( عملا باید بگیم دو پارت)
هستین؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم.
پارت صد و سوم
رسول
.. با دیدن صفحه اولش عصبی خندیدم نگاهم برگشت و ثانیهای به اتاق نگاه کردم.. و دوباره به پرونده: این کارش از عمد بود؟! .. این همه ادم بهتر، عدل باید این پرونده رو بده من؟!
به جزییات پرونده خیره شدم ... فونت بزرگ مشکی رنگ " هیرمان افشار" و فونت کوچیکتر پشت سر هم " مضنون به ادم ربایی" سر گروه پرونده " رسول موحد"
لبم رو گزیدم: بازم این... بازم هیرمان..
تیتر توی سرم فقط یه جمله بود.. فرهمند از قصد این کار رو کرده..
به عکس هیرمان خیره شدم.. حتی توی عکس هم داشت نگاهم میکرد.. همون نگاه تحقیر امیز..
محکم صندلی رو عقب کشیدم و بلند شدم.. سمت سرویس گوشه سایت رفتم..
مشت پر شده از اب خنک رو روی صورتم پاشیدم.. صدای خنده های هیرمان توی سرم اکو میشد.. روی عصاب بود.. صدای هیرمان .. نگاه هیرمان.. روی اعصاب بود.. به بار دیگه کارم رو تکرار کردم.. اینبار با اب بیشتر..
چشمای بستهمو اروم باز کردم و به چهره خودم توی ایینه خیره شدم.. رگای ریز قرمز رنگ چشمام بیشتر مشخص شده بود..
_ اینبار نه.. اینبار وقتش نبود غرق شم.. من..من به محمد قول دادم.. نگاه فرهمند به من بود.. من که نمی خواستم زیر قولم به محمد بزنم؟ من که نمی خواستم نگرانش کنم؟!
به چشمام خیره بودم.. چشمام هم همینو میگفتن؟ من درگیر شدن با این ادما بار اولم نبود که بود؟!
_ فرق داشت.. دفعات قبل هر بار به عقب نگاه میکردی محمد بود که نگاهت میکرد.. اما اینبار خودت تنهایی..
چهره توی اینه با التماس نگاهم میکرد..بی اهمیت تکرار کردم: نباید غرق شم.!
چهره توی اینه رو به حال خودش رها کردم و راهمو سمت میز کشیدم..
اینبار با دقت بیشتری به جزییات پرونده خیره شدم.. " ادم ربایی"
جالب بود.. فکر میکردم تمام عمرش دستیار وحید بود.. اما نه.. انگار خودش یه پرونده داره... یه پرونده از تمام کارایی که برای وحید و اسلان کرده بود..
به برگه بعدی نگاه کردم.. اسم چندتا مدلینگ و باشگاه که به همین پرونده ربط داشت.. شماره های تماس.. پرینت پیامای مختلفی که داده بود..
و پشت سر هم عکس دخترایی بود که احتمال داده میشد به وسیله هیرمان انتقال داده شده بودن..
هوفی کشیدم.. حتی پروندهش هم حال بهم زن بود..
به صندلی تکیه دادم..
""
به اسمون نگاه کردم .. تیزی افتاب باعث شد زود سرمو پایین بندازم.. قدمای کندش روی اعصابم بود.. برگشتم: هیرمان چرا اینقد اروم میای؟ بیا دیگه خب .. .
خودشو بهم رسوند: ببخشید ما مث شما نیستیم بعد مدرسه خسته میشیم..
هوفی کشیدم.. با دیدن سایه درختای پارک سمتشون قدم برداشتم.. اینطوری راحت تر بود.. پارک کوچیک قدیمی میانبر خوبی برای زودتر رسیدن بود..
صدای قدمای هیرمان پشت سرم قطع شد.. برگشتم: باز که وایسادی..
به چند متر اونطرف تر خیره بود: اونجا رو نگاه..
نگاهم چرخید.. یه دختر بچه که اسکیت بازی میکرد: خب؟!
لبخند کجی زد.. همون لبخندی که ازش متنفر بودم.: میدونی چیه؟ من عاشق کارایی هستم که میکنم.. لذت عجیبی داره..
قبل از اینکه حرفی بزنم کیفش رو روی دو شونهش انداخت: شرط ببندیم ؟ هر کی زودتر رسید خونه..
با سرعت شروع به دویدن کرد..سمت همون راهی که اون بچه بازی میکرد.. گیج نگاهش کردم.. چیکار میخواست کنه؟
به بچه که رسید محکم بهش تنه زد.. برگشت با خنده نگاهی کرد و با همون سرعت رفت..
بعد رفتنش صدای گریهاش سکوت سر ظهر رو شکوند.. عصبی لب گزیدم.. پسره احمق.. قدم هامو سمت اون دختر بچه تند کردم.. سریع از روی زمین بلندش کردم و خاک روی لباسش رو با دستم کنار زدم: حالت خوبه؟
گریهاش هنوزم ادامه داشت.. ارنجش خراش برداشته بود.. دستپاچه بودم.. اب معدنی گوشه کیفم رو برداشتم.. بازش کردم و دادم دستش.. مردد چند قلپ اب خورد.. اینبار اروم تر شد: حالت خوبه؟
به دستش نگاه کرد انگار از خون میترسید: دستم زخم شده..
سعی کردم قضیه رو ماسمالی کنم: اسکیت بازی کردن زمین خوردنم داره دیگه اره؟ لبخند تلخی زدم اما: نخیرم.. اون پسره هلم داد..
_ خب.. عیبی نداره.. حتما حواسش نبوده. ببینم دستتو ؟ چیزی نیست یه کوچولو زخم شده.. خونتون کدوم طرفه ؟ میتونی تنهایی بری؟
اشکاشو پاک کرد: اره خودممیرم.. ازکنارم رفت.. بلند شدم و به رفتنش نگاه کردم..
وقتی رسیدم خونه روی تخت گوشه حیاط نشسته بود .. لیوان شربت رو زمین گذاشت: دیدی من بردم؟ تو باختی .. شرط هر چی باشه باید قبول کنی...
کیفمو کنار حوض گذاشتم و دستمو توی اب فرو بردم: ببند دهنتو..
_ چیه؟ باختی جنبه نداری؟ بهت گفته باشم ریوان سر به سر من نذار..
دست داوود رو روی شونهم حس کردم: رسول بریم؟!
به اطراف سایت نگاه کردم سرمو تکون دادم: باشه بریم.. پرونده رو بستم.. سیستم و خاموش کردم و همراه داوود رفتم پایین..
فاصله زیادی تا خونه نداشتیم که داوود یخش باز شد: پرونده امروز صبح راجب چی بود؟
نگاه گذرایی انداختم: هیرمان..
با چشمای گشاد نگاهم کرد: هیرمان؟ حالا چرا هیرمان؟
شونهای بالا انداختم: گمونم فرهمند از قصد پرونده رو داده .
_ چطور؟
با زدن راهنما مسیر رو با پیچیدن به خیابون سمت راست راه رو عوض کردم: میدونی داوود فرهمند سر قضیه بازجویی روی من هنوز مشکوکه.. این پرونده هم چیزی نیست جز بازی فرهمند ..
نگاه گیجش رو که دیدم خودم ادامه دادم: فکر کردی مثلا الان توی قسمت مهم جده اهمیت خاصی داره حل پرونده هیرمان؟ نه.. فرهمند هنوز فکر میکنه شاید نفوذی سایت باشم.. از بعد بازجویی اسلان ..حالا پرونده پسر دایی خودمو داده دست خودم.. اگه بتونم حلش کن که خب براش ثابت میشه..
اگه به هر دلیلی نتونم از پسش بر بیام خیلی راحت برچسب هم دستی با هیرمان رو میزنه بهم.. هوم؟
_ هوفف.. این فرهمند به چیا که فکر نمیکنه..
با رسیدن به دست انداز سرعت ماشین رو کم کردم: اره.. استعداد خاصی توی ایجاد کردن فشار داره.. خیلی راحت گذشته منو تبدیل به اهرم فشار کرده.. دارم به این فکر میکنم بار قبلی اگه میتونست خودش مینداختم بیرون..
_ اره.. بار قبلی به اقا محمد گفته بود که قراره درجهتو بیاره پایین و انتقالت بده یه جای دیگه.. اما خب اقا محمد نزاشته بود .. نمی دونم چطوری ولی خب انگاری اصراری چیز یکرده بود..
لبخند تلخی روی لبم نشست: جدی؟ ( مکث کردم) اینبار حتی محمدم نیست.. حتی یه خبرم ازش نداریم
سکوت لحظهای رو با زمزمه ارومی شکوند: عیب نداره رسول.. درست میشه.. با هم درستش میکنیم!.
لبخند محوی زدم.: با هم...))
#رویار_۲
••••••••••••••••••••••
پ ن : صدای خنده های هیرمان توی سرم اکو میشد..
پ ن : اینبار وقتش نبود غرق شم.
پ ن : دفعات قبل هر بار به عقب نگاه میکردی محمد بود که نگاهت میکرد..
پ ن :لبخند کجی زد.. همون لبخندی که ازش متنفر بودم.
پ ن : با هم...))
ولی تضاد هیرمان و رسول ...))
از اون پارتایی که ناشناس خالی باشه میزارم میرم
هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
یکی که چند نفر رو مرامی بفرسته این طرف....همونم نداریم؟)🥲💔
#فورمرامی
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آری..
این پرچم زمین نمیموونه!!✨💛.
https://eitaa.com/Admin_Gando