تکون نخورد.. فقط رشتهی باریکی از خون از کنار روسریش رد شده بود و رو سقفی که حالا زیر ماشین بود پخش میشد..
با دست ازادم کمربند لعنتی رو هل دادم..خودمو بیشتر سمتش کشیدم...یه تیکه فلز خم شده کنار پهلوی فائزه گیر کرده بود ، راه رسیدن به اون رو بسته بود.. نفسم هر بار سنگین تر میشد.. مثل ماهی که از اب بیرون اوفتاده باشه تقلا میکردم برای نجاتش..
لحظهای نور مستقیم چراغی از بیرون روی شیشه های ماشین اوفتاد..
صدای باز شدن در.. صدای قدم هایی که روی شیشه خورده های کف جاده.. نشون میداد اون ماشین هنوزم اینجاست..
نگاهم رو به زحمت چرخوندم ..سایه مردی پشت در پیدا شد.. نزدیک شد .. با ارامش چندش اوری که از هر تهدیدی خطرناک تر بود خم شد.. نگاهی به داخل ماشین انداخت... چشاش زیر سایه کلاهش پنهان شده بود..
لبخند کجی زد: زندهای؟!
#رویار_۲
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : مثل همون معجزه ای که رسول ازش دم میزد..
پ ن : مثل یه نشونه ای .. مثل آیه های قران..
پ ن : آیه کوچولوی بابا.!
پ ن : حالا خطر رو بیخ گوش فائزه میدیدم.))
پ ن : بوی تند خون و بنزین.(
پ ن : دستم برای گرفتن دستش تقلا میکرد.. )
پ ن : مثل ماهی که از اب بیرون اوفتاده باشه تقلا میکردم برای نجاتش...
پ ن :لبخند کجی زد: زندهای؟!
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما کی وقت میکنید تئاتر ببینید؟
الکی میگین؟!🤓
+جدی میگین😐🤐
#گاندو
#محمد
#رسول
https://eitaa.com/Admin_Gando