eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
پیرهنم رو با دست چنگ زده بودم تا شاید قلبم اروم شه.. نمی تونستم روی پاهام وایسم.. چشمام پی تلفنم بود.. با پیدا کردنش از اتای بیرون زدم.. همه‌ی لامپا رو روشن کردم.. هنوزم  چشمام توی خونه دنبال محمد بود.. شمارشو گرفتم.. با هر بوقی نفسم قطع میشد..جواب نمی داد.. برای بار دوم شماره محمد رو گرفتم..تلفن روی گوشم ثابت نبود..حتما دلیلش لرزش دستم بود.. بوق میخورد.. به هق هق اوفتادم.. کل خونه رو با قدم های لرزیده رژه میرفتم.. تروخدا جواب بده محمد.. ازت خواهش میکنم جواب بده.. قلبم هر لحظه امکان داشت بیرون بزنه..نمی خواستم باور کنم یه خواب بوده.. همین خواب سبک محمد  دمار از روزگارم در اورده بود.. انگار غم و دلتنگی همه‌ی این روزا حالا الان روی سرم اوار شده بود.. لحظه‌ای اروم و قرار نداستم.. نگاهم اطراف خونه می دوید.. مثل یه کبوتر زخمی توی قفس بودم.. بی فایده بود جواب نمی داد و حال زارم رو بدتر میکرد.. پاهام از این همه قدم زدن عرض خونه بی جون شده بود.. توی واتساپ دنبال اسم محمد گشتم.. انگار دیگه بینایی نداشتم که اسمشو جلوی چشمم پیدا نمی کردم.. روی اسمش زدم..چند روزی بود افلاین بود.. سعی کردم نفس عنیق بکشم..اشکام جذب استین پیرهن مشکیم شد.. هیچ نفس عمیقی هق هقم رو قطع نمی کرد.. فضا ساکت بود جز تیک تیک ساعت و صدای خس خس نفسهام..ثابت وایسادم..دستمو روی ویس فشردم..مکث کردم که نفسم بالا بیاد.. کلمات رو از ته گلوم بیرون کشیدم: مح...محمد... محمد ...داداش.. ( صفحه شیشه‌ای گوشی رو تار میدیدم) من...من دیگه..نمیتونم...به ولله .نمی تونم.. من..دیگه نمی تونم..سر قولی که فرودگاه دادیم بمونم... محمد تروخدا..زودتر بیا...من ..عملا دیگه نمی تونم... تمام وجودم خالی کرده..محمد من خیلی دلتنگتم..درسته بچه ها هستن..ولی بخدا که من بی تو غریبم.. میشه زود بیای؟!.. دکمه ارسال رو فشار دادم..تلفن از دستم اوفتاد.. گریه‌م شدت گرفت... اعتراف کردم..به حرفی که دوهفته روحمو خراش میداد.. دیوار های خونه انگار هر بار تنگ تر میشد.. فقط نیاز داشتم یه نفر کنارم باشه.. نه...یه نفر نه...فقط محمد..کاش اون خواب واقعی بود...کاش الان پناه میبردم به آغوش محمد.. اکسیژن توی خونه بود و من داشتم خفه میشدم؟ دستام رو محکم مشت کرده بودم که کمتر بلرزه.. محمد اگه بود چیکار میکرد؟! مشخص بود..روی سجاده مشکلشو حل میکنه.. خم شدمو گوشی رو دستم گرفتم.. سمت بالکن رفتم.. همون جای همیشگی نشستم..باد خنک به صورت خیسم میخورد..هرزگاهی بوق ماشینا به گوشم می خورد.. تلفن رو روشن کردم..نور کمش چشمو میزد.. هنوز ده شب بود.. روی پی وی محمد زدم.. ویس رو سین نزده بود..تپش قلب داشتم..چرا جواب نمیداد..اصلا چرا ویس منو گوش نداده بود؟! نگاهمو گرفتم..بالاتر رفتم.. قبلا یه کلیپ فرستاده بود.. تند خوانی زیارت عاشورا بود.. با شروع شدنش چشمامو بستم.. هق هقم کمرنگ تر شد..قلبم حالا دیگه تمایلی برای بیرون اومدن نداشت.... هر جمله از زیارت عاشورا که توی گوشم زمزمه میشد مثل اب خنکی بود روی اتیش.. با سجده‌ی اخر زیارت عاشور تموم شد.. نفس عمیقی کشیدم.. ارامش عجیبی توی قلبم نشست... دلتنگی محمد هنوزم همون حفره توی قلبم بود.. به اسمون تاریک خیره شدم ..به ستاره ها..به حرفایی که نزدم و ستاره ها شنیدن... _ خب دیگه..!..همه چی رو به محمد گفتم.. گفتم که نمی تونم دیگه روی قولم وایسم.. ( کوتاه و غمگین خندیدم) خواب محمد منو از خود بی خود کرد هااا.. ولی الان خوبم..به لطف امام حسین خوبم.. مخاطبم خدایی بود که توی تاریکی شب بیشتر حسش میکردم.. با صدای  متعدد زنگ در نگاهمو از اسمون گرفتم.. برگشتم..کی بود؟ نکنه محمده؟! بلند شدمو راهم رو سمت در کج کردم.. لحظه‌ای مکث کردم و اروم در رو باز کردم.. اما با دیدن چهره نقش بسته در چارچوب در جاخوردم.. چشمام ترکیبی از ترس و تعجب بود..این..این اینجا چیکار میکرد؟ لبخند کجی گوشه لبش ظاهر شد... •••••••••••••••••••• پ ن : هر کلمه مثل گلوله ای بود روی تنم.. پ ن : فکر میکردم به محمد توهینی شده.. ) پ ن : جای گلوله هایی درد میکرد که به تنم نخورده بود.. ))! پ ن : محمد زنده بود..نفس میکشید.. پ ن : م..محمد..من..بی ..تو اینجا..خیلی..غریب ..بودم.. پ ن : تَوَهُم بود؟!...توهم بود تا وقتی که گرمای دستی به دستم خورد.. پ ن : به لطف امام حسین خوبم..🩵 پ ن : مح...محمد... محمد ...داداش.. پ ن : میشه زود بیای؟!..
هرکسی در دل من جای خودش را دارد ؛ جانشین تو در این سینه خداوند نشد.. فاضل_نظری؛ ... شب‌های هجر را گذراندیم و زنده‌ایم ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود ... .. منتظر ماندن دردناک است. فراموش کردن دردناک است. اما ندانستن اینکه کدام یک را انجام دهی، بدترین نوع رنج است. کیمیاگر، پائولو کوئیلو از اون پارتایی که کلی منو بغضی کرد... یه توجه ویژه به پارت داشته باشین..)) ناشناس باید پر باشه برای پارت هیجانی بعدی🤌
سید مجید بزن ک خووووب میزنیییییی😎ـ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا