eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
میگم میشه کانالی ک ناشناس رو میزاری رو برامون ت کانال اصلی قرار بدی ؟ ....... بله حتما..‌ https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت صد و نوزدهم رسول چهره هاشون اشنا بود.. دیده بودمشون.. اما اونا انگار اولین بار بود منو میدیدن.. با جمله‌ای که از گلوی یه نفرشون بیرون اومد: ریوان موحد ..شما به اتهام جاسوسی و خیانت به امنیت ملی بازداشتی! صحبتش مثل یه سیلی بود روی صورتم.. سر طناب افکارم از دستم در رفت.. قلبم ترسید ، مغزم شوکه شد و نفسم حیرون موند.. سرم رو به سختی چرخوندم عصبی گفتم: جاسوسی؟ شوخی‌تون گرفته؟ چیکار کردم مگه؟ سکوت سردشون ترسم رو بیشتر میکرد... به لوله سرد تفنگ که با فاصله چند قدمی از شقیقه‌م بود  ثانیه‌ای خیره شدم همین حالمو بد میکرد: اسلحه‌تو بیار پایین.. اگه یه حالت عادی بود حتما باید به دستورم عمل میکرد..اما الان... اگه محمد بود نمیزاشت لوله سرد تفنگ روی شیشقه‌م باشه... دستبند که دور مچ‌هام قفل شد صدای فلزیش مثل صدای مرگ توی خونه پیچید.. هنوزم گیج بودم.. اونقدر که نمی تونستم درست فکر کنم که چه خبره.!. دوتا از مامورا بازو هامو گرفتن و از خونا بیرونم بردن.. پیرزن صاحبخونه روی پله ها با دیدنم شوکه شد.. عرق سرد روی پیشونیم نشست.. توی ماشین بین دوتا مامور نشسته بودم.. از نیرو های سایت بودن اما انگار اولین بار بود که منو دیده بودن.. ضرب اهنگ تند قلبم انگار داشت دنده‌هامو خورد میکرد.. می خواستم داد بزنم ، اما صدام توی گلوم درست جایی که بغض جاخوش کرده بود خشکید.. با صدای گرفته زمزمه کردم: چرا؟ چطور به این نتیجه رسیدین؟ اتهام جاسوسی از کجا رسید؟ ماموری که جلو نشسته بود با صدای سردی گفت: موحد فعلاً بهتره سکوت کنی. هر چیزی که بگی، علیه خودت استفاده می‌شه.. با دستبندی که گوشت مچم رو میبرید به کفشام خیره شدم..نگاه مضطربم بین خیابونا می چرخید.. الان دقیقا چی شده بود؟ من چه بلایی داشت سرم میومد؟ هیرمان دیشب کی از خونه رفته بود؟ منظور اون یاداشت مسخره چی بود؟ ..... توی راهرو های سایت با دستبندی که دور مچم حلقه بسته بود راه میرفتم.. قدم هام خسته بود و هرزگاهی با مامور پشت سرم مجبور میشدم تند تر قدم بردارم.. قلبم برای داوود به تنگ اومده بود.. انگار این سایت همونی نبود که هر روز میومدم.. انگار هیج اشنایی نداشتم..داوود کجا بود؟ سعید چی؟  توی راهرویی میرفتم که برای دیدن وحید و اسلان میرفتم..حالا خودم دستبند به دست محکوم بودم توی همین راهرو قدم بردارم.. شرم داشتم.. از هر کسی که تا دیروز میدیدم و امروز به غلط ابروم‌داشت به تاراج میرفت.. با رسیدن به اتاق مورد نظر نیروی کنارم دستبند و از دستام جدا کرد..رد قرمز رنگی روی مچ دستم مونده بود.. توی اتاق رفتم و بعدش با بسته شدن در دیوار های همین سلول روی سرم اوار شد.. نگران بودم.. هول کرده بودم.. هیچوقت..هیچوقت کار به اینجا نکشیده بود.. بار قبلی محمد نزاشت حتی ماموری سمتم اسلحه بگیره.. "یکی از سربازا اسلحه‌اش رو سمتم گرفت.. صدای عصبی محمد مبهم به گوشم رسید: اسلحه‌ات رو بیار پایین.. سمتم اومد محکم آستین لباسم رو گرفت و کشید عقب.(پارت۴۵) " اما الان چی؟ باید چیکار میکردم؟ اینجا این گوشه صدای من به کی میرسید؟ با باز شدن در نگران نگاهم رو گرفتم..فرهمند بود.. نفسم به شماره اوفتاد.. با اشاره ای که کرد روی صندلی پشت میز نشستم.. نشست و نگاهم کرد: سلام رسول..یا بهتره بگم..همکار سابق؟ _ من هنوزم نیروی این سایتم اقای فرهمند.. صدام رو صاف کردم: اینجا چیکار میکنم؟ چرا باید اینجا باشم؟ نگاه تیزش چرخید و روی چشمام قفل شد: اینو من باید توضیح بدم یا تو؟ فکر نمیکنی دیگه نقش بازی به ته خط رسیده؟! کلافه دستی به سرم کشیدم: نقش چیه اقای فرهمند؟ پرونده توی دستش رو محکم روی میز انداخت.. برای باز کردنش کلنجار میرفتم..با تردید پرونده رو باز کردم.. با دیدن عکسایی که دیدم انگار سقوط کردم.. سقوط توی همون دره‌ای که لبه پرتگاهش بودم.. همه‌ی اون ارامشا..خنده ها‌ی هیرمان حالا برام کاملا واضح بود.. عکسای هیرمان بود..اونم دیشب جلوی خونه‌ی من.. با رنگ پریده نگاهش کردم..مثل کسی بود که بلخره به هدفش رسیده: تعجب کردی؟ اینا توسط نیرویی که تو رو تحت نظر داشته گرفته شده!  تو مشکوک بودی..به دستور خودم چند شب تحت نظر بودی بدون اینکه کسی متوجه شه.. اما دیشب گاف دادی! فکر میکردم دیگه همه چی تموم شده...چطور به عنوان نیوری سایت مثل یه متهم تحت نظر بودم؟ خدایا‌‌..محمد الان کجا بود.؟ ( فلش بک ... شب قبل از دستگیری ) ( راوی امیر سرش را نزدیک تر برد و بار دیگر پیام ناشناس رو رصد کرد" امشب قراره جلوی خونه موحد اتفاقات جالبی بیوفته..بلخره ثابت میشه "  با احتیاط نگاهی به اطراف سایت انداخت..رسول نبود.. داوود هم نبود..اصلا کسی از تیم محمد جز خودش در سایت نبود.. حدس میزد پیام از طرف شخص مورد نظر باشد..  نفس عمیقی کشید.
رسول سه روز بود که تحت نظر بود و امشب شیفت امیر بود..  امشب باید کار را تمیز جمع میکرد.. حتما اگر درست پیش میرفت باز هم پیام ناشناسی دریافت میکرد.. پیام از طرف کسی حتی او را نمی شناخت.. .... روبه‌روی اپارتمانی که رسول زندگی میکرد دقیقا پشت درختی در پارک ایستاده بود.. لامپ ها خاموش بود و یک ساعتی میشد که منتظر اتفاقی بود.. بی حوصله به اطرافش نگاه کرد..خمیازه‌ای کشید و همزمان با دیدن هیرمان برق از سرش پرید.. هیرمان با ارامش به جایی که امیر ایستاده بود نگاهی انداخت .. تلفن توی دستش را روشن کرد و چند عکس از زاویه های مختلف گرفت.. خیلی تمیز و همه چیز از قبل تعیین شده بود.. انگار کار عکاسی امیر که تمام شد هیرمان با فشار کمی به در وارد ساختمان شد و همه‌چیز همانی شد که باید میشد.. با عجله عکس های ثبت شده را برای فرهمند فرستاد..شماره فرهمند را گرفت ، بعد از چند بوق جواب داد.. از درخت فاصله گرفت و شروع به قدم زدن در پارک کرد: سلام اقا.. یه اتفاقی اوفتاده.. یک ساعت بعد از ورود رسول هیرمان افشار رفت خونه.... الانم تغریبا نیم ساعتی میشه پیش همن.. براتون چندتا عکس فرستادم.... فرهمند هم تعجب کرد.. و حکمی داد که باید میداد.. ) یه کاغذ و خودکار رو میز گذاشت.: بنویس.. عصبی بودم.. منشا این عصبانیت چیزی نبود جز ترس: من کاری نکردم که بنویسم.. دیدار منو هیرمان اصلا بار اطلاعاتی نداشت.. به صندلی تکیه داد: نباید خودتو به کسی میفروختی که جون چندین نفر رو گرفته..همه کسایی که امنیت ملی رو به خطر میندازن تا لحظه اخر فکر میکنن کار درستی میکنن.. پام با ریتم تندی تکون میخورد: من خودمو به کسی نفروختم.. تمام این مدت تلاش خودمو کردم.. امنیت ملی رو هم به خطر ننداختم.. پوزخندی زد: باشه.. فعلا میتونی فقط انکار کنی.. •••••••••••••••••••• پ ن : سقوط توی همون دره‌ای که لبه پرتگاهش بودم.. پ ن :رد قرمز رنگی روی مچ دستم مونده بود.. پ ن : امروز به غلط ابروم‌داشت به تاراج میرفت.. پ ن : نمیزاشت لوله سرد تفنگ روی شیشقه‌م باشه...
_‌_ مشکل خاصی وجود ندارد، فقط حس می‌کنم به امان خدا رها شده‌ام. میراندا جولای ... __ حس میکنم مدت هاست سقوط میکنم و به زمین نمی رسم..غرق میشوم و خفه نمی شوم؛ می سوزم و جان نمی دهم.. در پایانی بی پایان به سر میبرم... .احساسات رو اینجا میبینم جانا 🎀
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
_‌_ مشکل خاصی وجود ندارد، فقط حس می‌کنم به امان خدا رها شده‌ام. میراندا جولای ... __ حس میکنم مدت ها
سلام من هر کاری میکنم نمیتونم وارد کانالی که ناشناس ها رو جواب بدید بشم میشه لینشو بزارید تو کانال اصلی ممنون میشم ......... سلام.. بله حتما.. ناشناس ها رو اینجا می خونیم🎀 https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb مشکلی بود بگین..