eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
962 دنبال‌کننده
499 عکس
604 ویدیو
22 فایل
✿ بسم اللـہ الرحمان‌الرحیم ✿ ٖؒگانـבویی‌ ها🪐 •٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠ ژانر ترس هیجاט یزیـבبازے عاشقانـہ🔥 منبع ؋ـیلم و عکس گاندو🕶 کپی؟لاسید🤝 تولدمون🥺🤍:٠۲/۴/۱۱ آیدی من: @HSPFMNYR
مشاهده در ایتا
دانلود
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ ارشیا: امید چیکار کنم الان این موتور رو بزارم کجااا. امید: ارشیا هر کاری میخوای بکنی بکن فقط سریع تر الان هر کی این موتور اینجا ببینه شک نمیکنه؟؟ میکنه دیگه..سریع.. ارشیا: باشه. فقط امید تو هم اینو ور دار زود تر ببر...اینجا نباشه بهتره... امید: اره.. من میرم تو هم دنبال من بیا.. (مکان گروگان گیری) داوود: چشام رو اروم باز کردم.. من کجا بودم؟؟اینجا کجاست اصن؟؟ سرم خیلی درد میکرد.. چشامو اروم بستم.. با چیزی که به ذهنم اومد سریع چشامو باز کردم... رسولللللل. اره یادمه..یادم اومد یکی به من پیام داده بود و در مورد رسول نوشته بود.. نگاهی به دور و اطرافم کردم.. رسول نبوددـ نکنه اتفاقی براش افتاده... نکنه.... بلند فریاد زدم.. کجایید نامرداااا جوری بلند داد زده بودم که گلوم درد گرفته بود.. در اون اتاق یا بگم سوله باز شد.. فردی سمتم اومد. ـ ارشیا: به به. میبینم که اقا داوودم بهوش اومده. از داداش رسولت خبر داریی؟؟ داوود: خفه شو... یه بار دیگه با اون زبون کثیفت اسمشو به زبون بیاری من میدونم تو!! کجاست داداشم؟؟ ارشیا: عهه... 😂 فک کردم فقط بلدی بگی داداش! اوم..داداشت دیگه داره میمیره. 😂😞 متاسفم داوود: خفه شوووووو(با داد) نمیدونم چیشد.. ولی گرمی خون رو توی دهنم حس کردم. ارشیا: من که از اینکه کسی بهم بگه خفه شو بدم میومد.. زدم تو دهنش.. لب زدم. حالا معلوم شد کی خفه شده.. همون لحظه امید وارد اون اتاق شد.. داوود: سرم گرفتم بالا.. معلومه..دیدی نمی.. خواستم ادامه ی حرفم رو بزنم که.. ای.ن این اینجا چیکار میکردـ. (منظورش امیده) •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: زد تو صورتش.. 🥺💔 پ ن: اینم یزید شدن سر داوود برا اوناییی که می خواستن. پ ن: بنظرتون داوود چرا تعجب کرده؟؟
۲۲ اسفند
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ امید: خب خب.. میبینم که آقا داوود اینجا است. خیلی خوش اومدی داوود جان. خوش حال شدم می بینمت. البته الان نباید اینقدر تعریف کنم ازت. خب بزار از احوال پرسی از خانواده محترم شروع کنم. چخبر.. درسا جان خوبه؟؟ داوود: من که حسابی عصبی شده بودم وقتی اسم درسا رو اورد لب زدم.. خفه شو عوضی. هی هیچی نمیگم میگم خودش خفه میشه میبینم نه.. خیلی ام پرو میشی... امید: اقا داوود!! پسر خاله ی عزیزم اشتباه نکن! کسی که شنا بده هیچ وقت خفه نمیشه! بعدشم مگه من حرفی زدم. چیزی گفتم! من فقط حال عشق ایندم رو پرسیدم!! داوود: دارم میگم خفه شو اشغ.ال. یه بار دیگه فقط یه بار دیگه اسمش رو به زبون بیاری من میدونم تو. امید: هه😂 جدی میفرمایید؟؟ درساا درساا درسا درسا درسا جان منه! در.. داوود: نمیدونم چیشد! ولی بلند شدم و جوری زدم تو صورت امید که... حالا فهمیدی میگم درسا نگو ینی چیی؟؟ 😡 امید: عوضی!! ارشیا خواست بره سمتش که.. تو نرو...فقط بگو برام اون چوب بیارن!! ارشیا: چشم آقا. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: چ.و.ب😈😲
۲۳ اسفند
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد: نمیدونستم چیکار کنم! به طرف اتاق اقای عبدی حرکت کردم.. که قضیه داوود و رسول رو براش تعریف کنم.. در زدم و وارد اتاق شدم.. سلام آقا +سلام. محمد خبریه؟؟ چرا انقدر پریشونی؟؟ چیزی شده؟؟ محمد: اقا راستش.. رسول تصادف کرده بیمارستان هس. داوودم غیبش زده.. (تعریف کردن کل قضیه) آقا من نگرانم نگران نیرو هام یا بهتر بگم نگران داداشام. آقا هم داوود هم رسول برام مثه داداشن.. نمیتونم بدون اونا زندگی کنم.. +محمد امیدت بخدا. خودت که میدونی تا خدا نخواد حتی یه برگم از درخت نمی افته.. به علی بگو ببین میتونه از طریق ردیاب داوود ردش رو بزنه! فقط هر چی شد به من خبر بده!! محمد: چشم آقا داوود: هه...الان مثلا میخوای چیکار کنی امید؟؟ میخوای بزنی؟؟بزن فک نکن من با اینجور کارا کم میارم.. اگه فک کردی بدون اشتباه میکنی!! امید: فک میکردم زبون نداری! ولی داری! ببین داوود یه راه میزارم اگه قبول کردی که هیچ همچی به خوبی تموم میشه! ولی نکردی... دیگه خودت میدونی! خب پیشنهادم برات اینکه به همکارات بگی ساعد رو ازاد کنن! داوود: فکرشم نمی کردم انقدر عوضی باشی.. متاسفم برات!! من هیچ کاری نمیکنم. تو هم هر غلطی میخوای بکنی بکن! •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: حرف های محمد؛)
۲۴ اسفند
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ امید: پس اشتباه کردی! دیگه هیچ راهی ام نداری!!ببین مقصر من نبودم من حتی بهت پیشنهاد هم دادم ولی خودت قبول نکردی؛)) پس دیگه مقصر این کار و این دردی که قرار ه بکشی خودتی نه من! به طرف داوود رفتم.. ببخشید داوود جان من خواستم با حرف درستش کنیم ولی خودت نخواستی. چوب بالا بردم و... شروع کردم به زدنش... ولی انگار نه انگار.. البته میشد از روی عرق پیشونیش متوجه شد.. ولی اینکه حرف نمیزنه و حتی اخ هم نمیگه حرس داره... داوود: با هر ضربه درد بدی توی بدنم می پیچید... لبم رو گاز می گرفتم که صدایی ازم بلند نشه! نمیدونستم چطور دارم تحمل میکنم.. امید:دیگه خسته شده بودم.. حوصلم هم سر رفته بود.. اخرین تلاشم رو کردم که حداقل یه اخی بگه.. چوب رو بالا بردم و اونقدری محکم توی بدنش زدم... چوب شکست.. و من بالاخره تونستم.. داوود: با اخرین ضربه ای که به کمرم خورد دیگه نتونستم تحمل کنم. و صدای اخم بلند شد.... اخخخخخخخ😖 نامرد خیلیی بد زد.. نفسم بالا نم اومد.. اروم نفسی کشیدم... امید: خب آقا داوود دیدی تونستم اخت رو در بیارم؟؟ پس بدون میتونم هر کاری که بخوام رو انجام بدم.. من میتونم اون داداش رسولت هم بکشمم😂 داوود: با دردی که توی بدنم بود لب زدم. اسم رسول رو که اورد دلم لرزید! فقط بهم بگو کجاس؟؟ترو خدا فقط بهم بگو کجاس امید؟؟ امید هر بلایی می خوای سرم بیاری بیار. فقط بگو رسول کجاس؟؟ امید: اومم..... رو تخت بیمارستان! دیگه بخش هس یا تو کما نمیدومم😈 داوود: چیی. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: اخخخخ😖
۲۵ اسفند
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد: باید به بچها میگفتم.. به سمت شون رفتم... لب زدم.. همتون اتاق من.. کارتون دارم!! همه: چشم آقا امیر: سعید چیکارمون داشت بنظرت؟؟ سعید: چی بگم؛)) امیر: سعید چیزی شده؟؟ اتفاقی افتاده که تو و اقا محمد ازش خبر دارید و من ندارم؟؟ سعید اگه چیزی میدونی بگوو! نمیدونم چشده!! ولی مطمئنم یه اتفاق... اصن وایسا ببینم رسول و داوود کوشی؟؟ ن.گوو نگو که یه اتفاقی براشون افتاده🥺 سعید: امیر جان! نفس بگیر یه لحظه! من...از چیزی خبر ندارم.. فقط میتونم بهت بگم باید آماده یه سری اتفاق باشیمم.. که اون اتفاق ها به میل ما نیس.. حالا هم پاشو..پاشو که بریم.. گه دیر بریم بیخ میشیم! به سمت اتاق محمد حرکت کردیم.. در زدیم و وارد اتاق شدیم.. محمد: بشینید! بد از اینکه نشستند شروع کردم حرف زدن.. خب ببینید من باید دو تا خبر بهتون بدم.. که متاسفانه هر دو تا خبر هم بدن! نفسی کشیدم و لب زدم.. ببینید... رسول تصادف کرده!! و تصادفشم مربوط به پرونده هستش! و.. بچها: چییی🥺 سعید: آقا ببخشید میپرم تو حرفتون.. ولی حالش چطوره؟؟ محمد: میخوام همین رو بگم!! تو کما هستش! ارش: آقا اون خبرتون چیه؟؟🥺 محمد: اون یکی هم.. اینکه.....داوود!!داوود نیستش!! گوشیشم خاموشه!! سعید: آقا ش.ما که دا..وود رومیش.ناسیدد🥺 شاید گوشیش خاموش شده!! محمد: مشکل همینه.. ببینید یه پیام اومده بود روی گوشی من در مورد داوود... منم خدا خدا میکردم داوود گوشیش خاموش شده باشه.. ولی اومدم سایت دیدم نیس.. امیر؛آقا ما چیکار کنیممم🥺 رسول اینطور... داوود اینطور.. چیکار کنیم😭 محمد: چی بگم بچهاا علی جان تو ببین میتونی از طریق ردیاب داوود، داوود رو پیدا کنی؟؟ علی: چشم آقا محمد: میتونید برید.. گفتم بیاید که ابنو بگم بهتون! •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: نگرانی بچهاا
۲۶ اسفند
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ سروش: سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم.. رقیه اصن حالش خوب نبود.. حق داشت.. منم اگه با رسول این طور حرف میزدم بد یهو این اتفاق می افتاد معلومه حالم بد میشد.. نمی خواستم حرفی بزنم.. رقیه: سروش؟ سروش: جانم جان سروش رقیه: بهم قول بده.. قول بده که مراقبش باشی...قول بده که هر اتفاقی افتاد بهم زنگ بزنی. سروش: عزیز من! من که بهت گفتم چشم..زنگ میزنم.. رقیه: میدونی چیه؟؟ دلم نمی خواد رسول رو هم از دست بدم.. سروش: از دست نمیدی.. (موقعیت:سایت) محمد:از اتاق اومدم بیرون..همه ی بچها سر میز هاشون نشسته بودن.. ولی....... هیچ کدومشون حوصله ی کار کردن نداشتن.. رفتم پایین...بچها...اگه میخواید اینجور کنید که کلا آقای عبدی باید پرونده رو ازمون بگیره... نمیشه که...کارتون رو انجام بدین.. اگه رسول و داوود هم تا اون موقع.... یه کاری میکنیم دیگه.. سعید:چشم آقا. ولی چیکار...آقا ا.اگه میخواید بجاشون تو این مدت نیرو بیارین... آقا من یکی که نمیتونم.... محمد: سعید من گفتم میخوام نیرو بیارم؟؟ نگفتممم!! کارتون رو انجام بدین.. اینو گفتم و از سایت خارج شدم.. به طرف بیمارستان حرکت کردم... رسول...داداش....اصن یاد این نبودمم..باید هر طور که شده متوجه میشدم.. باید با سروش حرف میزدم... •••••••••••••••••••••••••••• پ ن:...
۲۸ اسفند
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ داوود: حالم بد بود...خیلی بد بودم.. از یه طرف بدنم درد میکرد از یه طرفم نگران رسول بودم.. حالش خوبه یا بد.. بیشتر دوس داشتم تو حالت اول باشه... ولی این جور که این امید حرف میزد... معلومه یه بلایی سرش آورده... در باز شد و یکی اومد داخل.. هه.😂 اون امید کجاست...این دفعه خودش نیومده تو رو فرستاده ناشناس: تو برو خدا رو شکر کن که منو فرستاده.. اگه خودش میومد که زنده نمی موندیی. ببین از نظر من بیا با ما همکاری کن.. البته اگه جون خودتو دوس داری.. داوود: خوب گوشاتو باز کن.. چون یه بار ببشتر نمیگم.. من به هیچ عنوان با شما همکاری نمنیکنممممم فهمیدی یا تکرار کنم؟؟ ناشناس: اوه اوه... بله..متوجه شدم..البته باید یه خورده ازت پذیرایی کنیم.. شاید زبون در آوردی.. داوود: هه..به همین خیال باش.. ببین من جونم رو هم میدم..ولی حتی یه کلمه از اون اطلاعات رو بهت نمیگمم. ناشناس: میبینیم.... به سمت رفتم..و دستاشو بستم به اون ستون.. داوود: با اولین ضربه نفسم رف... محمد: ببین نمیدونم از اینکه رسول یه برادر داشته یا ن خبر داری یا ن.. ولی....ببین چند وقت پیش یه عکس ی دست رسول بود که...منم داشتم... ینی من ی جورایی حدس زدم که رسول.... •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: داوود..
۳۰ اسفند
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد: ینی من ی جورایی حدس زدم که... رسول برادرم هستش. سروش: ی.ن.ی چ.یی ال.ان ین.ی شما برادر رسول هستید محمد: نمیدونم سروش.. نمیدونم....سروش ازت میخوام کمکم کنی... سروش: من چه کمکی میتونم بکنم؟؟ محمد: ببین ازت میخوام ب جای رسول همسرت بیاد... سروش: وقتی گف همسرت اولش شک شدم.. چشم.....من باهاش حرف میزنم... هر چی گف بهتون میگم حتما.. محمد: ممنونم ازت.. سروش: نه آقا این چه حرفیه.. داوود: دیگه جون تو بدنم نبود.. دیگه حتی نمی تونستم نفس بکشم... اروم ی خورده تکون خوردم.. همون لحظه امید وارد اون سوله شد.. امید: به بچها گفته بودم این پسره رو تا جون داره بزنن.... خودم رفتم ی سر بزنم بهش ببینم چطوره... وارد سوله شدم.. دیگه نمی تونست تکون بخوره... خنده ای کردم و لب زدم... بهت گفته بودم باهام همکاری کنی ب نفع خودتههه. الان ی نگاه به خودت بکن.. حتی نمی تونی تکون بخوری.... داوود: ب.بی.ن ام.ید من ه.یچ وق.ت با شم.ا هم.کار.ی نمی.کنم امید: باشه هر جور که راحتی.. ولی نظرت چیه دوستات رو بیارم پیشت.. داوود: ت.و غل.ط میک.نی پا.ی او.نا رو بیاری وس.ط امید: باشه میبینیم😒 اینو گفتم و از سوله بیرون رفتم.. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: درخواست کمک از طرف محمد
۲ فروردین
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ سروش: فقط آقا محمد یه فرصت کوچیکی بهم بدید که من باهاش حرف بزنم..؛) حتی اگه شما بتونی الان بمونید پیش رسول من میرم باهاش حرف میزنم.. و میارمش..؛) محمد: آره آره حتما.... چرا که نه...خودمم خیلیی مشتاقم..که زود تر متوجه بشم.. سروش: لبخندی زدم...و بلند شدم.. داشتم می رفتم که یهو یاد چیزی افتادم برگشتم سمت آقا محمد و لب زدم... آقا محمد؟؟ محمد: اول بگم راحت باش و اینقدر بهم نگو آقا.. بعد هم...جانم؟؟ سروش: ببخشید. چشم.. راستش اگه من الان بتونم رقیه رو هم راضی کنم.. باید فردا برا آزمایش بیاد.. محمد:آره..اینو میدونم... سروش: پس من امروز باهاش حرف میزنم تا فردا... محمد: نمی دونستم...اگه رسول برادرم باشه..باید عزیز هم خبر دار بشه از این ماجرا.. من چطور باید بهش بگم.... اینم به عزیز نگم داوود رو چطور به خانوادش بگم... داوود: از اون موقعی که امید اومد تو اتاق و رف دیگه کسی نیومده بود. می ترسیدم ن برا خودم...نگران رفیقام..رسوللل🥺 خانوادم..این دیونه اگه یه بلایی سرشون بیاره چی.... دلم برا بچه ها آقا محمد...همه تنگ شده بود.. خیلیی بده که الان ازشون خبر ندارم.. از حال رسول......🥺 همون لحظه کسی وارد شد.. چشام رو بستم تا نور با چشام برخورد نکنه.. در که بسته شد چشام رو بستم.. هااا...پدر امید؟؟ احمد: یعنی واقعا مرتضی به تو سلام گفتن یاد نداده؟؟ متاسفم..... داوود: اتفاقا یاد داده... ولی نه به کسایی مثل تو و پسرت... احمد: مگه منو پسرم چ مونه؟؟ می دونی تو الان بخاطر کار بابات اینجایی؟؟ می‌دونی اگه اون این کار رو میکرد الان اینجا نبودی؟؟ •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: پدر امیدد پ ن: چ کار کرده پدر داوود؟؟
۳ فروردین
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ داوود: چی میگی؟؟بابام مگه چیکار کرده؟؟ اهاا... حتما اون کاری که تو میخوای رو انجام نداده.. احمد: آفرین...چه خوب متوجه شدی حالا آقا پسر باهوش... نمی خوای به ما کمک کنی؟؟ ببین بیا به هم یه قولی بدیم.. تو قول بده کمک ما کنی همه اطلاعات رو پیدا کنیم... منم قول میدم که هیچ کس نفهمه که تو به ما حرفی زدی.. چطوره پسر؟؟ داوود: خواستم حرفی بزنم که.... احمد: بیین عزیزم نمی خواد الان حرفی بزنی یا چیزی بگی... بزار اول فک کن بعد بگو... قبول؟؟ داوود: پیشنهاد خوبیه... احمد: پس عالیههه.. سروش: از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه رفتم... وارد خونه شدم... رقیه: تو خونه نشسته بودم.....نگران داداشم بودم.....اگه من... همون لحظه صدای در اومد... سریع بلند شدم... با دیدن سروش تعادلم دیگه دست خودم نبود.. نمی‌دونم چی شد که یهو افتادم روی مبل... سروش: واییی... رقیه: سروش چیشدههه🥺😭 داداشم چیشده💔 سروش: عزیز من.. مگه حتما باید براش اتفاقی افتاده باشه ک من بیام خونه.. رقیه: پس چیشده.. سروش: میگم بهت.. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: داوود می خواد اطلاعات بده؟؟😳
۴ فروردین
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ رقیه: سروش.میگی یا میخوای من سکته کنم... سروش: آروم باش... بهت میگم بابا..فقط تو آروم باش... رقیه: سروش چرا متوجه نیستی من آرومم... خوبم..فقط نگران داداش هم هستم.. سروش: رقیه گوش کن.. اصن الان کاری که باهات دارم مربوط به رسول نیس.. ببین آقا محمد.... کل قضیه رو براش توضیح دادم.. رقیه: ی.یعنی چی؟؟ یعنی......🥺😭 سروش: عزیز من..اروم باش.. این فقط یه حدس هست... رقیه: فیلا نمی خواستم از اون گردنبند چیزی به کسی بگم.. حتی سروش.... اول خواستم مطمئن بشم.....بد در موردش چیزی بگم.. خب خب..... الان باید چیکار کنم.... سروش: هیچی... فقط باید فردا بیای آزمایشگاه بیمارستان خودمون.... همین... رقیه: الان نمیشه؟؟ 🥺 سروش: نه عزیزم.. الان که نمیشه....باید تا فردا صبر کنی... رقیه: باشه... فقط سروش... سروش: جان سروش رقیه: پاشو برو پیش داداشم.. سروش: چشم... من الانم فقط اومدم که به تو بگم این موضوع رو... من رفتم... •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: خماریی🤌🏻
۵ فروردین
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ داوود: خب بیا یه کاری کنیم.... من به شما اطلاعات رو میدم... ولی باید بزارید فک کنم.... یعنی من تا شب بهتون میگم که اطلاعات میدم یا نمیدم.. احمد: باشه... فقط برای خودت بهتره که به ما اطلاعات بدی... وگرنه بلایی سرت میارم که.... خودت دیگه میدونی... داوود: ن دیگه نشد اگه می خوای این طور با من حرف بزنی بگو من اصلا فک نکنم.... احمد: نه نه هر چقدر دوست داری فک کن.. نه من نه بچها هیچی نمیگیم.. تو راحت فکر کن.. داوود: باشه..... احمد: از اتاق بیرون رفتم.... باورم نمیشه میخواد اطلاعات بده.. داوود پسر مصطفی بخواد به من اطلاعات بده.. وارد اتاق خودمون شدم.. امید: داشتیم با بچها حرف میزدیم که همون لحظه در اتاق باز شد و بابا اومد... من زود تر بقیه بلند شدم.. لب زدم بابا چیشد؟؟ اطلاعات میده یا نه. احمد: اون طوری که خودش گفت می خواد فک کنه.. امید: یعنی می خواد اطلاعات بده؟ احمد: شاید... امید: امکان نداره! بابا شما اون عوضی رو نمی شناسید.. جونشم بگیری هاا اطلاعات نمیده! احمد: حالا شاید داد... •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: هاا داودد...
۷ فروردین