از پنجره ، بوی سوختگی می آید!
انگار همین حوالی ، یک نفر تمام گذشتهاش را آتش زده.
جنگلی را سوزانده ، تا درختی را فراموش کند..
آدم فقط وقتی درد می کشد ، آگاه است. نمیدانم چرا همه خیال می کنند که باید آدم را درمان کرد؟
شاید درد تنها سرمایهی واقعی او باشد.
وقتی از او پرسیدند که "چگونه در میان این همه شلوغی او را پیدا کردی؟" گفت کدام شلوغی؟ من که جز او کسی را ندیدم.
نمیدانم چهها گفتم. فقط میدانم هیچ نمیتوانستم آن چه را که احساس میکردم بیان کنم. فقط میدانم که به او گفتم عمر من است، یعنی که در او زندگی میکنم. رودخانهای هستم که او بستر من است و بی او قلب من هرز میرود.