لب هایش را بوسیدم، مزه ی خون میداد
مشخص بود که بارها و بارها حرف هایش را در دهانش کشته بود
مشخص بود که در تلاطم زندگی چند وقتی است که به او سخت میگذرد
به اندازه ی کافی سختی کشیده بود
کاش شانه ایی به وسعت درد ها و قلبی به سختی روحش داشتم
وکاش تکیه گاه بی پناهی های او من بودم نه کاغذو قلم...
–من
از خانوادم و به خصوص مامانم ممنونم بابت اینکه هیچوقت مجبورم نکرد کارای خونه رو به بهونه ی اینکه خونه ی شوهر بره بگن بلد نیست چی...دختره باید حتما بلد باشه و حرفایی از این قبیل انجام بدم .
امیدوارم همیشه باهم بخندیم ولی اگر نشد مشکلی نیست امیدوارم حداقل تو بخندی
تو خوشحال باشی
تو مهمی