شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
سمت راست #شهیدعبدالرحیم_فیروزآبادی سمت چپ #شهیدمحمدتقی_سالخورده @Ahmadmashlab1995 خاطره ای زیبا ا
مراسم وداع با پیکرشهید محمدتقی سالخورده بود
یه دختر کوچولو به اسم زینب داره
چندهفته پیش که باجمعی از خانواده شهدا برای عرض تسلیت خدمت خانم فیروزابادی رسیدیم
این خانم هم اومده بود
و مضطرب و نگران
امشب دختر کوچکش رو بالای تابوت گذاشتند
تا باپدر خداحافظی کنه
قبل از رسیدن به مصلی نکا مغازه دارهای اطراف کم کم داشتند مغازه ها رو می بستند
ساعت حدود نه
صدای مجری می امد
و شهدا رو یکی یکی نام می برد
یکی از مغازه دارها با تمسخر نام شهیدی رو تکرار می کرد
دلم می خواست برم جلو وبهش بگم
تگر این ها شهید نمی شدند تو الان راحت نمی تونستی کرکره مغازه ت رو پایبن بکشی
باید ....
اما نکته قابل گفتن
مجری از پدر شهید سالخورده نقل می کرد
وقتی
مادر شهید ایشون رو باردار بودند پدر شهید سالخورده خواب شهید هاشمی نسب رو می بینند
که در بیست و نه سالگی شهید شده بود
به پدر شهید گفتند نام پسرت رو به یاد من محمدتقی بگذار
و جالبه
که
شهید سالخورده هم در بیست و نه سالگی شهید شدند
همسر شهید فیروز ابادی چندروز پیش شهید رو درخواب می بینند که بسیار خوشحالند
و میگن قراره یکی از دوستام بیان پیشم
شهدا که عند ربهم یرزقون هستند
برای خانواده شون دعا کنید
که بهشون صبر عنایت کنه...
#شهید_محمدتقی_سالخورده ❤️
#شهید_عبدالرحیم_فیروزآبادی ❤️
@Ahmadmashlab1995
#خاطرات_شهدا
#از_شهدا_الگو_بگیریم
✨ در مدت زندگی مشترک خصلتهای بسیار خوبی از او مشاهده کردم. اخلاق و کردار نیکوی او، محبتهای بیمنتش، ساده زیستیاش و...که موجب شد تا به امروز بخاطر همه ی این خصایص خوبش جای خالی او را هر ثانیه احساس کنم و در دلتنگیاش غوطهور باشم.
🌺 من از عبدالرحیم تماماً خوبی دیدم و دلسوزانه بفکر من و بچهها بود. همین دسته از آدمها هستند که خدا انتخابشان میکند تا در کنار خودش منزل بگیرند.
عبدالرحیم نقش پررنگ و فعالی در بسیج داشت. همیشه سعی میکرد در همه ی مراسمات مذهبی و فرهنگی شرکت کند.
👥 جوانان محل را با ترفندهای مختلف به مسجد و بسیج میکشاند و به آنها آموزش نظامی میداد. دغدغه کار فرهنگی داشت و بدنبال جذب حداکثری نوجوانان و جوانان به مسجد بود.
بیست آبان ماه ۹۴ عازم سوریه شد. من مخالفتی با رفتنش نداشتم، چون اعتقاد و باور هر دویمان برای این مسیر یکی بود و اینکه به رفتن و آمدنهای او عادت داشتم، ولی دفعه آخر به او گفتم که نمی گویم نرو، برو، ولی این دفعه کمی رفتنت را به تاخیر بینداز تا دلتنگی من و بچهها برطرف شود ...
🤔 یادم هست که رفته بود سوریه، یک هفته از او خبر نداشتم و هیچ تماسی با من در آن مدت نداشت. منزل پدرم بودم که تماس گرفت. از شدت دلتنگی نتوانستم خودم را کنترل کنم و گریه ام گرفت.
💫 آن لحظه دلم میخواست عبدالرحیم کنارم میبود تا یک دل سیر چهره به چهره با او حرف بزنم .
#راوی_همسر_شهید
#شهید_عبدالرحیم_فیروزآبادی
@AhmadMashlab1995