در شب تیره چو گوری که کند شیطانی
وندر آن دام دل افسایش را
دهد آهسته صفا،
ز یک وز یک، ز یک زایی
لحظه ای نیست که بگذاردم آسوده به جا.
بال از او خیسیده
پای از او پیچیده.
شده پرچین اش دامی و منش دام گشا.
معرفت نیست دریغا! در او
آن دل هرزه درا.
که به جای آوردم
وانهد با خود، در راه مرا.
ز یک وز یک، ز یک زایی
لحظه ای نیست که بگذاردم آسوده به جا.
نیما یوشیج
من تنها وقتی خودم را به درستی حس می کنم که به حد غیر قابل تحملی غمگین باشم.
فرانتس کافگا.