هدایت شده از ورطه.
من خواهم مرد،علتش را در خاطرات جستجو کن،روزی چشمانم را گشودم و فکر کردم قرار است هر آنچه در روز های آتی سپری کرده بودم را از سر بگذرانم.ولیکن به خود آمدم و برق خنجر خاطرات،چشم هایم را کور و زخم هایم را شکافت.
عزیز من،جرعه هایی که مینوشیدم از میراث باقی مانده ات به انتها رسیده.و حالا. تصاویرِ حناق شده را بیرون میریزم.تمام شد.دنیا چشم دیدن لبخند هایمان را نداشت.زین پس مرا در قاتل خویش جستجو کن،دلتنگ که شدی چشمانت را سیاه کن و چو یاقوتِ سرخ انار،دانه های نقرهٔ خنجری که زخم هایم را درید را به یاد آور.