🕯و ما به فانوس های جشن های شبانه می ماندیم:
رنج و شادی عشق های مکرر ما را می فرسود
والری لاربو (کودکانه ها)
از کتاب عشق در چهار تابستان
پاییز آمد
در میان درختان
لانه کرده کبوتر
از تراوش باران می گریزد
خورشید از غم با تمام غرورش
پشت ابر سیاهی عاشقانه به گریه مینشیند
از کتاب پاییز آمد🍂
_سعید سلطان پور
قایقی وارونه ام در بندری بی اسکله
حال و روزم را فقط از بغض پاروها بپرس
#علی_اصغری
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست که نیست پس از آن فردایی
یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا .آب.زمین
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت
خانه ی دل بتکانم از غم...
فریدون مشیری