بهانه
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند
فاضل نظری
بگذار اگر اینبار سر از خاک برآرم
بر شانه تنهایی خود سر بگذارم
از حاصل عمر بههدر رفتهام ای دوست
ناراضیام، اما گلهای از تو ندارم
در سینهام آویخته دستی قفسی را
تا حبس نفسهای خودم را بشمارم
از غربتام اینقدر بگویم که پس از تو
حتی ننشستهست غباری به مزارم
ای کشتی جان! حوصله کن میرسد آن روز
روزی که تو را نیز به دریا بسپارم
نفرین گل سرخ بر این شرم که نگذاشت
یکبار به پیراهن تو بوسه بکارم
ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظیاش را بفشارم
+فاضل نظری
درون سينه آهي سرد دارم
رخي پژمرده رنگي زرد دارم
ندانم عاشقم ، مستم ، چه هستم ؟
همي دانم دلي پر درد دارم
فریدون مشیری
انگار یک طوفانی آمد، همهی سیمهای اعصاب و مغرم را پاره کرد و روی هم انداخت و قاطی کرد.
دیدم سر دلم یک چیزی شکست و ریخت. اینها خیال میکنند من دیوانه شدهام. اما من دیوانه نیستم، فقط دلم خیلی خیلی تنگ است.
_سیمین دانشور
شور زندگے بر باد رفته
میلنای عزیز،
کاش دنیا فردا تمام میشد. آن وقت میتوانستم سوار قطار بعدی شوم، به در خانهات در وین برسم و بگویم: میلنا، با من بیا. ما بدون هیچ تردید یا ترس یا محدودیتی همدیگر را دوست خواهیم داشت. چون دنیا فردا تمام میشود. شاید ما بیدلیل عشق نمیورزیم چون فکر میکنیم وقت داریم، یا باید با زمان حساب کنیم. اما اگر وقت نداشته باشیم چه؟ یا اگر زمان، آنطور که ما میشناسیم، بیربط باشد چه؟ آه، کاش دنیا فردا تمام میشد. میتوانستیم خیلی به هم کمک کنیم.
کافکا