گفتیم که عقل
از همه کاری به در آید
بیچاره فرو ماند
چو عشقش به سر افتاد...
_سعدی
کلمات اغلب قدرت بالایی دارند گاهاً
میتوانند آنچه را که وجود نداشته را از بین
ببرند و آنچه را که وجود داشته را بی ارزش
جلوه دهند
هدایت شده از لبپَر.
به سمت هنر بروید. نه لزوما به عنوان شغل و با هدف پول درآوردن. انواع هنرها راهی بسیار انسانی هستند برای تحمل پذیر کردن زندگی، برای دوستتان شعر بنویسید حتی دست و پا شکسته، با آهنگ رادیو برقصید، زیر دوش آواز بخوانید. صرف احساس خلق کردن مزایای بیشماری با خود به زندگی می آورد.
روزها رفتند و من دیگر ؛
خود نمیدانم کدامینم؟
آن منِ سرسختِ مغرورم؟
یا منِ مغلوبِ دیرینم؟
- فروغفرخزاد
شهریارت می شوم ، دار و ندارم می شوی؟
ماه رویم ! اختر دنباله دارم می شوی؟
صخره ام ! یاد تو موج روزگاران من است
بی قرارت می شوم اما قرارم می شوی؟
روزی از این روزها دل را به دریا می زنم
نا خدایت می شوم امیدوارم می شوی؟
متهم نه ! من که محکومم به عشقت نازنین
شوره زارم من ولیکن لاله زارم می شوی؟
تا سحر امن یُجیبا بر لبم جاری ست تا
شامی از این شامها شب زنده دارم می شوی؟
واژگون می سازم این تقدیر شوم این ننگ را
گر چه از انصارم اما انحصارم می شوی؟
از اُمید از بیم از رفتن که می گویم شبی
شک ندارم تاسحرچشم انتظارم می شوی؟
#شهریار
احتمالا برایش دوران سختی بود؛
دورانی که تقلا میکرد زندگی کند،
پیشرفت کند
،خوشحال باشد،
اشک بریزد،
اما خاموش نشود،نفس بکشد بدون درد،
نترسد،بجنگد،نرود و بماند،بسازد،انسان باشد.
زنده بماند،زنده بماند،زنده بماند.
باید كسی باشد شبی ماتم بگیرد
وقتی نبودم صورتش را غم بگیرد
باید كسی باشد كه عكس خنده ام را
در لابه لای گریه اش محكم بگیرد
چشمش به هر كوچه خیابانی بیافتد
باران تنهاتر شدن، نَم نَم… بگیرد
هی شهر را با خاطراتش در نَوَردَد
آینده اش را سایه ای مبهم بگیرد
از گریههای او خدا قلبش بلرزد
از گریههای او نفسهایم بگیرد
من! جای خالی باشم و او هم برایم
هر پنج شنبه شاخه ای مریم بگیرد
پویا جمشیدی
من به بند تو اسیرم تو زِ من بیخبری؟
آفرین ، معرفت این است که زِ من میگذری . . !
.
شده باران بزند قلب تو دیوانه شود ؟
همه ی خاطره ها نزد تو بیگانه شود ؟
شده از دست کسی یک دفعه دلگیر شوی ؟
او در آغوش کسی باشد و تو پیر شوی ؟
شده با جان و دلت عاشق و مجنون باشی ؟
او کنار دگری باز تو دلخون باشی ؟
شده با یاد کسی تا به سحر گریه کنی ؟
با خدا درد و دل و پیش همه شکوه کنی ؟
شده روزی برسد بغض امانت ندهد ؟
آنقدر گریه کنی هیچ ز یادت نرود ؟
من پر از دردم و این است غم دیرینم
همچو فرهاد شدم کوه غمم شیرینم :)
شبیه بغض نوزادی که ساعتهاست میگرید
پر از حرفم کسی اما زبانم را نمیفهمد
-حسین منزوی