حتی برفِ بلورینِ زمستان، با آن سفیدیِ چشم نواز، نتوانست سکوت و سردیِ باغ را پنهان کند؛ گویی هر دانه برف، روایتگر لحظهای از تاریکیِ درونِ خاک بود. و در میان این همه سفیدی، ژاکتِ قهوه ایِ کهنه ای که بر تنِ درختی خزان زده آویزان بود، همچون یادگاری گرم از ریشه ها، تنهاییِ فصل را در آغوش میکشید.
آینه به پرنده گفت: "تو آزادی"
پرنده به آینه گفت: "تو تمامِ جهان را در یک نگاه جا میدهی، اما خودت هیچجا نیستی."
از آن روز، هر بار که باران میآید، هر دو گریه میکنند، اما دلیل غم شان را فراموش کردهاند.
در این تنهاییِ سنگین،
قلم چون چراغ میسوزد
و نقاشی میکند بر دیوارِ زمان
تصویرِ رؤیایِ روشن.
فروغ فرخزاد
در آستانهٔ شب، باران تند میزند به شیشه.
از پاکت سیگارِ خیس، آخرین نخ را درمیآورم…
هندزفری میاندازم، اما آهنگی که پخش میشود،
نوایِ مرگی آرام است، همنوا با ریتمِ قطرهها.
کتام را تنگتر میبندم؛
بدنم که از سرما میلرزد،
نه فقط از سرمای هوا،
بلکه از موجِ سکوتی که
در فاصلهٔ نفسهای کوتاه و حلقههای دود،
رگبهرگ در رگهایم جاری میشود…
باران ادامه دارد.
سیگار به ته میرسد.
شاید مرگ همین نزدیکیهاست،
پشتِ پنجرهٔ بخارگرفته ایستاده،
و من فقط به صدای باران گوش میدهم
که ترانهاش را برایم زمزمه میکند.