در آستانهٔ شب، باران تند میزند به شیشه.
از پاکت سیگارِ خیس، آخرین نخ را درمیآورم…
هندزفری میاندازم، اما آهنگی که پخش میشود،
نوایِ مرگی آرام است، همنوا با ریتمِ قطرهها.
کتام را تنگتر میبندم؛
بدنم که از سرما میلرزد،
نه فقط از سرمای هوا،
بلکه از موجِ سکوتی که
در فاصلهٔ نفسهای کوتاه و حلقههای دود،
رگبهرگ در رگهایم جاری میشود…
باران ادامه دارد.
سیگار به ته میرسد.
شاید مرگ همین نزدیکیهاست،
پشتِ پنجرهٔ بخارگرفته ایستاده،
و من فقط به صدای باران گوش میدهم
که ترانهاش را برایم زمزمه میکند.
باید کتابها را ورق زد
باید تمامِ صداها را شنید
باید به باغ رفت و سبز را دید
باید به کوچۀ عشق رفت و ایستاد
سهراب سپهری
امیدوارم هیچ وقت غم نبینید
و هیچ وقت نابود نشید و ته انرژی خودتون رو نبینید
بهترین هارو بگذرونید
و بهترین هارو ببینید