میشود کنار کسی بود و هزار فرسخ فاصله را حس کرد. گویی دیواری نامرئی از حرفهای نزده و احساسهای نفهمیده، آدم را از دیگری جدا میکند؛ حتی اگر دستهایشان در هم باشد.
آن روز ها رفتند
آن روز های خوب
آن روز های سالم سرشار
آن آسمان های پر پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده بر حفاظ سبز پیچک ها به یکدیگر
آن بام های بادبادک های بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها !
آن روز ها رفتند
فروغ فرخزاد
تو پلی بودی که دیگران از رویش گذشتند
و فراموش کردند بگویند "متشکرم"
اما رود همیشه مسیرش را به دریا مییابد
حتی اگر کسی نام سرچشمهاش را ندانَد
تو همان آغاز گمنامی هستی
که پایانهای درخشانی آفریده است
و این را از یاد مَبَر:
نور هرگز به خاطر چشمهای بسته،
کمفروغ نمیشود
این زمستان، نه فصل برف و بوران، که عصر یخبندانِ دل هاست؛ جایی که زمان از حرکت باز ایستاده و غم، تاریخ را در خود میخکوب کرده است.
افسوس که دیدگانم یارای تحمل غم را ندارند،
و سکون سنگین آهها نفسها را میدرد.
مردم، در مرداب بیخردی، خویشتن را میفروشند
و بر جان خویش تیغ میکشندآگاهانه، و بی پروا.