آن روز ها رفتند
آن روز های خوب
آن روز های سالم سرشار
آن آسمان های پر پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده بر حفاظ سبز پیچک ها به یکدیگر
آن بام های بادبادک های بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها !
آن روز ها رفتند
فروغ فرخزاد
تو پلی بودی که دیگران از رویش گذشتند
و فراموش کردند بگویند "متشکرم"
اما رود همیشه مسیرش را به دریا مییابد
حتی اگر کسی نام سرچشمهاش را ندانَد
تو همان آغاز گمنامی هستی
که پایانهای درخشانی آفریده است
و این را از یاد مَبَر:
نور هرگز به خاطر چشمهای بسته،
کمفروغ نمیشود
این زمستان، نه فصل برف و بوران، که عصر یخبندانِ دل هاست؛ جایی که زمان از حرکت باز ایستاده و غم، تاریخ را در خود میخکوب کرده است.
افسوس که دیدگانم یارای تحمل غم را ندارند،
و سکون سنگین آهها نفسها را میدرد.
مردم، در مرداب بیخردی، خویشتن را میفروشند
و بر جان خویش تیغ میکشندآگاهانه، و بی پروا.
مولانا شمس را گفت:چه شد به آرامش رسیدی؟!
شمس پاسخ داد:
وعده بر این شد که خودم را آرام کنم،نه جهان اطرافم را امّا معجزه شد و جهان اطراف نیز آرام گشت.
غم؛ عجیبست من این واژه را یک مرد شکست خورده میبینم فرقی نمیکند تصمیم دارد بلند شود و پوسته خود را بشکند و یا با همین تن رنجور بماند در هر حال او شکست خورده و از نابودی عشقش از نداشتن آرزو هایش از گریه های شبانه اش برای تلاش بیخود غم شده و تا فردی را در آغوش میگیرد این فرد از سنگینی بارش در هم میشکند
این کلمات اوست کلمات درهم برهم غم است مردی شکست خورده با دستانی شکننده و امید های عبث بیهوده و قلبی که ذره ای عشق و دلگرمی را برای وجودی دیگر طلب میکند
و اما پایانی برای غم وجود ندارد چون پایان خود سراسر غم است!.