آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله یی سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه یی از داستان اوست
در ختم خویش هم بسر کار خویش بود
بیچاره مادرم
شهریار.
ای خدا، ای همسایه، ای دیوار، ای رنگ
من از این نقطه محصور، از این دنیای فریب
از این تسلسل هولناک ساعتها میگریزم
من میخواهم تو را
من میخواهم تو را
فروغ فرخزاد
پیرای عزیزم،
امشب از پشت میلههای زندان، ماه را میبینم و میدانم که تو نیز در آن سوی شهر، همان ماه را میبینی. این تنها چیزی است که قفس مرا از قفس تو جدا نمیکند.
یادت میآورم که چگونه موهایت در آفتاب برقی میزد و چگونه خندهات دنیای مرا روشن میکرد. عشق ما، حتی این دیوارهای بلند را در هم میشکند.
بدان که هر صبح که من زنده برمیخیزم، برای آیندهای است که در آن دستهای تو را در دستهایم بگیرم. تو قویتر از این فاصلهها هستی.
من و تو، یک حماسهایم.
همیشه منتظرت هستم.
_نامه ناظم حکمت به عشقش
در دوری و تبعید
خاطراتی که آدم هایش رفته اند دردناک ند، ولی خاطراتی که آدم هایش حضور دارند اما شبیه گذشته نیستند به مراتب دردناک ترند .
گابریل گارسیا مارکز