همچنان بغضم گلویم را میگیرد!
به گونه ایی که توان نفس کشیدن
راهم ازمن میگیرد! به راستی بغض چیست؟
به تمامی شکسته شدن دلها
عادت کرده اییم ،زیرا دلهایمان زیادی شکسته
و دیگر برایمان عادی شداست
به طوری که حتی اشکی هم
از چشمها جاری نمیشود!!!
این است که اوج فاجعست.
دیگر برایم هیچ چیز و هیچ کس
مهم نیست دیگر روحی باقی نماندهاست
دیگر جسمی هم باقی نمانداست
پس باید هرانچه که هست را رها کرد و رفت . . .
در یک وضعیتی از زندگی
وزندگانی قرار دارم که
اگر همینجا همین ساعت و مکانی ک هستم
عمر من تموم شه و به پایان برسه!!
راضیم راااضیه راضی
ا ته دل :))))