4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😳نفسگیرترین نقطه اورست اینجاست
🔹کوهنوردان برای رسیدن به اورست، بلندترین قله دنیا، باید از دره یخی و به وسیله نردبان عبور کنند که کوچکترین اشتباه میتواند پایان زندگی باشد.
🍂گرفته قلبم و آه هم مدد مرا ندهد
برای درد فراقت کسی دوا ندهد
🍂بهراه مانده نگاهم بیا گل نرگس
کسی به جز تو پناهی به بینوا ندهد
#سلامحضرتخورشید
#امام_زمان♥
اَلسّلامُ عَلی الحُسَین وَ عَلی علی اِبن الحُسَین
وَ عَلی اَولاد الحُسَین وَ عَلی اَصحابخ الحُسَین
ذکر مخصوص روز جمعه :
«اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم» ۱۰۰ مرتبه
📌
آزمایش اینترنت پرسرعت 5G در هلند جان 297پرنده را گرفت. افراد محلی اعلام کردهاند که اردکهای دریاچهی نزدیک محل تست رفتارهای عجیبی نشان میدادند و سر خود را در زمان تست سرعت، زیر آب میکردند تا از امواج شبکهی 5G در امان باشند.
+وقتی میگیم گوشیتون رو شب موقع خواب کنار سرتون نذارید. مودم رو هم خاموش کنید واسه اینه. ببینید چقد امواجش خطرناکه
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوربین مداربسته یه تاریخ سازی رو ثبت کرد! 😯👌
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهربازی فوق مهیج😮🎡
واقعا خطرناکه اگه تور پاره بشه یا درست فرود نیاد چی😐🤦♂️
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💎ببینید این آقا با اینکه مشکل جسمانی دارند چه نقاشیهایی میکشند، ایشون تا الان تونستن ۷۰۰ پرتره بکشند
👌محدودیت فقط در ذهن آدمهاست
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔹مراد با زن و پسرش توی روستایی زندگی می کرد، یه روز مراد تصمیم گرفت بره یه شهر دور واسه کار به زنش گفت من بیست سال می مونم اون جا اگه بعد این مدت برنگشتم تو آزادی هر کاری خواستی بکنی مراد راه افتاد و سمیرا و پسر یه ماهه شون رو گذاشت و رفت.
توی یه شهر دیگه یه کار پیدا کرد که صاحبش مرد مهربونی به اسم حاج صالح بود حاج صالح مراد رو به خاطر درستکاریش خیلی دوست داشت بیست سال که گذشت مراد تصمیم گرفت برگرده روستاش به حاج صالح گفت دیگه باید برم دلم واسه زن و بچه ام تنگ شده ، زنم قول داده که منتظرم بمونه حاج صالح کلی اصرار کرد یه سال دیگه بمونه ولی مراد محکم گفت می خوام برگردم حاج صالح سه تا سکه طلا بهش داد و گفت این هدیه ناقابل من ، مراد تشکر کرد سکه ها را گرفت و زد به راه روستا بی خبر از اینکه چه اتفاقی جلوشه ...😭😢👇
https://eitaa.com/joinchat/1929773226Cca6a0192ad
ادامه ی این داستان واقعی 👉
هدایت شده از حکایت های بهلول
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤
برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو...
⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ...
https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274