- دختره گوشهی دفترش نوشته بود :
به وقتِ اولین روز از تابستانِ بدونِ تو . .
کاملا فراموش شدهای و در خاطرم نیستی ؛
فقط امروز اتفاقی مداد رنگی دیدم ! و به یاد آوردم ،
‹ چقدر آبی دوست داشتی :)!💙'🐬 ›
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
ببین ! من تو رو یه دریا دوست دارم
آخه دریا آبیه، صداش قشنگه، پناهه، مهربونه،
از همه مهم تر، زیاده خیلی زیاد
تموم هم نمیشه !
من تو رو با اینهمه زیبایی،
یه دریا دوست دارم💙🌊
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با منت و خواری پی شبنم نمیگردم 💙
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
عادت داشت نوک خودکار را بین لبهایش بگیرد.
یک روز جامدادیاش را دزدیدم
و تمام خودکارهایش را بوسیدم.
میدانم صورت خوشی ندارد
ولی عصر خودمانیای بود، فقط من و خودکارها.
وقتی بابا آمد خانه ازم پرسید چرا لبهایم آبی شده،
میخواستم بگویم برای اینکه او آبی مینویسد.
همیشه آبی💙
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
سکوت نکن …
زمزمه کن گاهی !
قدم بزن در کوچه های زندگی …
و گاهی آرام پرواز کن …
این آبی بیکران مال تو نباشد …
مال کیست ؟💙
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ