eitaa logo
عجایب
7.1هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
0 فایل
عجایب جهان هستی هدف ما بالا بردن اطلاعات عمومی و افزایش آگاهی بصورت هدفمند است.🧠💥 . با عضویت در کانال ما را همراهی کنید🌹 . از همراهی شما سپاسگزاریم .
مشاهده در ایتا
دانلود
يک سبد عشق يک دنيا زیبائی يک آسمان لطف خداوند یک لب خندان و هزاران آرزوی زیبا تقدیم شما خوبان عصر زیباتون بخیر🤍🌹
اولین باش... اولین كسی باش كه می‌خندد... وقتی دلیلی برای خندین نمی‌بینی، همان زمانی است كه بیشترین نیاز به خندیدن است. اولین كسی باش كه می‌بخشد. افكار منفی گذشته را برای همیشه كنار بگذار. اولین كسی باش كه كاری را انجام می‌دهد. هر چه زودتر اقدام كنی، كارهای بیشتری می‌توانی انجام دهی. اولین كسی باش كه تشكر می‌كند، برخورد حق شناسانه زندگیت را مملو از خوشبختی می‌كند. اولین كسی باش كه با موقعیت‌های جدید و متفاوت وفق می‌یابد. وقتی تغییرات را می‌پذیری كارهایت را با علاقه بیشتری انجام می‌دهی. دیگر برای داشتن زندگی بهتر منتظر ننشین.بلكه اولین كسی باش كه به جلو حركت می كند و تنها كسی باش كه سبب این حركت میشود... روز و روزگارتون سرشار از عشق و محبت و سعادت و سلامتی
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️ میگه اگه برگردیم پنجاه سال قبل(دوران پهلوی) بازم صد سال از الان جلوتریم 🔹 از زبان خود هویدا پاسخ را ببینید
.
𝒀𝒐𝒖 𝒘𝒐𝒏𝒕 𝒍𝒐𝒔𝒆 𝒂𝒔 𝒍𝒐𝒏𝒈 𝒂𝒔 𝒚𝒐𝒖 𝒉𝒂𝒗𝒆 𝒚𝒐𝒖𝒓𝒔𝒆𝒍𝒇 تا وقتی خودتو داری نمیبازی‌‌ .
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹درس اخلاق🌹 👌حتما حتما این کلیپ رو ببینید.... نه یکبار ...بلکه ده بار.... 💥اگه دلتون شکست واشکی ریختیت مریضها وگرفتارانو حتما دعا کنید
Morteza Pashaei4_5767026564579468323.mp3
زمان: حجم: 3.3M
🪐 شب + پنجره نیمه باز + صدای پاشایی و سیگار
همیشه عاشق آدمای مغرور بشید، چون جمله‌ی دوست دارم براشون سخته، ولی وقتی میگن واقعی میگن.
هر کاری می‌کنم نمیتونم بپذیرم که آدما رفتنی‌ان، هربار که یکی از آدمای موردعلاقم میره یه تیکه از روح و قلبمم با خودش میکنه میبره، اگه رفتنی هستی لطفا سمت من نیا، روان و احساسات من اسباب‌بازی تو نیست.
را ندیده میخرند ✨بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می‌رفت. در ساحل می‌نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می‌شست. اگر بیکار بود همانجا می‌نشست و مثل بچه ها گِل بازی می‌کرد. آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می‌ساخت. جلوی خانه باغچه‌ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: «بهلول، چه می‌سازی؟» بهلول با لحنی جدی گفت: «بهشت می‌سازم.» همسر هارون که می‌دانست بهلول شوخی می‌کند، گفت: «آن را می‌فروشی؟!» بهلول گفت: «می‌فروشم.» زبیده خاتون پرسید: «قیمت آن چند دینار است؟» بهلول جواب داد: «صد دینار.» زبیده خاتون گفت: «من آن را می‌خرم.» 💚 ✨بهلول صد دینار را گرفت و گفت: «این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می‌نویسم و به تو می‌دهم.» زبیده خاتون لبخندی زد و رفت. بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت. 💫زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی‌رنگ به زبیده خاتون داد و گفت: «این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده‌ای!» وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد. ☀️صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت: «یکی از همان بهشت‌هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش!» بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت: «به تو نمی‌فروشم.» هارون گفت: «اگر مبلغ بیشتری می‌خواهی، حاضرم بدهم.» بهلول گفت: «اگر هزار دینار هم بدهی، نمی‌فروشم.» هارون ناراحت شد و پرسید: «چرا؟!» بهلول گفت: «زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می‌دانی و می‌خواهی بخری، من به تو نمی‌فروشم!» 💚 ✨✨✨
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرد بیسوادی قرآن میخواند ولی معنی قرآن را نمیفهمید. روزی پسرش از او پرسید: چه فایده ای دارد قرآن میخوانی، بدون اینکه معنی آن را بفهمی؟ پدر گفت: پسرم! سبدی بگیر و از آب دریا پرکن و برایم بیاور. پسر گفت: غیر ممکن است که آب در سبد باقی بماند. پدر گفت: امتحان کن پسرم. پسر سبدی که در آن زغال میگذاشتند گرفت و به طرف دریا رفت. سبد را زیر آب زد و به سرعت به طرف پدرش دوید ولی همه آبها از سبد ریخت و هیچ آبی در سبد باقی نماند. پسر به پدرش گفت؛ که هیچ فایده ای ندارد. پدرش گفت: دوباره امتحان کن پسرم. پسر دوباره امتحان کرد ولی موفق نشد که آب را برای پدر بیاورد. برای بار سوم و چهارم هم امتحان کرد تا اینکه خسته شد و به پدرش گفت؛ که غیر ممکن است...! پدر با لبخند به پسرش گفت: سبد قبلا چطور بود؟ پسرک متوجه شد سبد که از باقیمانده های زغال، کثیف و سیاه بود، الان کاملاً پاک و تمیز شده است. پدر گفت: این حداقل کاری است که قرآن برای قلبت انجام میدهد. ٭٭دنیا و کارهای آن، قلبت را از سیاهی ها و کثافتها پرمیکند؛ خواندن قرآن همچون دریا سینه ات را پاک میکند، حتی اگر معنی آنرا ندانی...!!٭ ──── · ⋆ 𖦹 ⋆ · ──── 𝐉𝐨𝐢𝐧 ˗ˏˋ @abohloolaghil 𓏲 ࣪ 🪄