خطاب به خودم:
هر آنچه درونِ توست زیباست،
حتّی تلاشهای ناموفقت برایِ پنهان کردن غمهایَت .
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
◾️ فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَة
ای کاش علی شویم و عالی باشیم
هم سفره کاسه سفالی باشیم
چون سکه به دست کودکی برق زنیم
نان آور سفره های خالی باشیم
شب ضربت خوردن مولی الموحدین امیرالمومنین علی علیه السلام برشما روزه داران تسلیت باد.
اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
╚═══════🍃🌸🍃
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
#خمار_نگاهت
#پارت_23
ولی من ناامیدنمیشم من فاطمم من هیچ وقت کم نمیارم!توی آینه به خودم نگاه کردم موهای خیسم توی
صورتم ریخته بودو صورتم روبامزه کرده بود اما چشمام خسته به نظرمیرسید ولی بااینحال ازبرق نگاهم کم نشده
بود نمیدونم من چشمام شبیه کیه چون مامان وباباهیچکدوم چشاشون این رنگی نبود اما مامانم میگه چشمات شبیه
عمته که توی بچگی فوت کرد..خیلی دوس داشتم عمم روببینم!
ازحموم اومدم بیرون وحوله رو دورخودم پیچیدم به طرف کمدم رفتم،تاپ وشلوارک نارنجی خوشگلی
پوشیدم ومشغول خشک کردن موهام شدم...
ازاتاق بیرون اومدم مامان درحال چیدن میز ناهاربود سرش
روبلندکردونگاهی به من انداخت آروم بغلم کردوپیشونیم روبوسید:
دخترم مثل ماهه..ماشاءالله.
خندیدم وگفتم:
-لطف دارین مامان جون هرچی باشیم به شماکه نمیرسیم
مامان اخم شیرینی کردوگفت:
- کم زبون بریزدختربشین غذاتوبخورکه دیرت نشه..
خندیدم و روی صندلی نشستم ومشغول خوردن شدم بعدازناهار ظرفهاروشستم وبه اتاقم رفتم تا
حاضربشم.
شلوارجین زغالی وتنگم رو بایه مانتوی خوشگل خاکستری
پوشیدم وکمی هم آرایش کردم شال مشکی روهم سرم کردم وازاتاق اومدم بیرون..
- مامان من دارم میرم..
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
#خمار_نگاهت
#پارت_24
مامان ازاتاقش اومد بیرون وگفت:
- به سلامت دخترم،خدابه همراهت.مواظب خودت باش.شب شام حتما یه چیزی بخورید.
-چشم مامان جونم..
گونه مامان روبوسیدم وازخونه اومدم بیرون.
سواراتوبوس شدم وراه خونه ی رهااینا رودرپیش گرفتم.
نگاه های خیره ی بعضی از مسافرا کلافم میکرد اما آرامشم روحفظ کردم وفقط به لبخندی اکتفاکردم.باایستادن
اتوبوس نفس راحتی کشیدم وباسرعت پیاده شدم.
زنگ درخونه روزدم،بعدازچندلحظه دربازشد،واردحیاط شدم.همیشه عاشق این حیاط بودم حس آشنایی
نسبت بهش داشتم وبهم آرامش میداد.آقای احمدی(بابای رها) یک طرف حیاط روگل وگیاه کاشته بودکه خیلی زیبا
بود وسط حیاط حوض آبی بیضی شکلی بود که دورتادورش گلدونای زیبایی قرارداشت...
بوی گلهارو استشمام
کردم.خونه ی رهااینا یه خونه ی دوطبقه وشیک ودرعین حال به سبک قدیم بود ولی به طرزخیلی زیبایی ساخته
شده بود وسلیقه ی زیادی درساختش به خرج داده بودن به طوریکه به هیچ وجه ازدیدنش سیرنمیشدی هرقسمتی
از اون برات تازگی داشت.
آقای احمدی استاد دانشگاه بود ومریم خانم(مادررها)هم دبیرشیمی ،خانواده ی خوب وخونگرمی بودن که
ازبودن توی جمعشون هیچ وقت احساس غریبی بهم دست نمیداد.
رهاتوی چارچوب درایستاده بود ومنونگاه میکرد لبخندی زدم وباصدای بلندی سلام دادم:
- سلام خانوم خانوما
همونطورکه بهم خیره شده بودگفت: