eitaa logo
عجایب
7.1هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
2هزار ویدیو
0 فایل
عجایب جهان هستی هدف ما بالا بردن اطلاعات عمومی و افزایش آگاهی بصورت هدفمند است.🧠💥 . با عضویت در کانال ما را همراهی کنید🌹 . از همراهی شما سپاسگزاریم .
مشاهده در ایتا
دانلود
֢ ↱. 𝘯𝘦𝘸 𝘱𝘰𝘴𝘵 :
سعی نکن خیلی چیزا رو بفهمی ‏بهای فهمیدنِ بعضی چیزا، از دست دادن حالِ خوب و آرامشته.
֢ ↱. 𝘯𝘦𝘸 𝘱𝘰𝘴𝘵 : 💙
‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‏متاسفانه یه عده هنوز نمی‌دونن احترامی که بهشون می‌ذاری، از شخصیت خودته، نه کمالات اونها
֢ ↱. 𝘯𝘦𝘸 𝘱𝘰𝘴𝘵 : 💙
‌ ‌ ‌‌‌‌‌ دروغ هرچقدرم کوچیک باشه بازم قدرت تخریب هرچیزی که باهم ساختین رو‌‌ داره، ازش استفاده نکنین .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از عجایب
شروع رمان خمار نگاهت😈 دلبرررررررر🌱
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀 رهام خندیدوگفت: - آروم بشن بچه اینقدرم حرف نزن.اگه دخترخوبی باشی قول میدم برات آبنبات بخرم. رهاباحرص گفت: - بچه خودتی هرکول - حرص نخورجوجو برات ضرر داره پوستت خراب میشه.. - رهام نذارجلوی فاطمه حالتوبگیرما. رهام چهره ی غمگینی به خودش گرفت وهمونطوکه ازآینه به من نگاه میکردبالحن مظلومانه ای گفت: - هرکی ندونه فاطمه خانوم میدونه توچه جونوری هستی...ازمن که گذشت اما من واقعا برای فاطمه خانوم نگرانم که باید توروتحمل کنه. رهاجیغی کشیدوباحرص به بازوی رهام کوبید.ازکاراشون خندم میگرفت وقتی کنارشون بودم همش میخندیدم برای همین ازبودن باهاشون سیرنمیشدم.رهاورهام هردوشون شیطون وبذله گوبودن والبته زیادی پرانرژی... رهام وکالت خونده بودوتازگی هادفتری بازکرده بودومشغول به کارشده بود... رهاهم دانشجوی گرافیک بود،همیشه عاشق نقاشی بودواستعداد زیادی هم داشت.رهام جلوی یه رستوران شیک توقف کردوهمه پیاده شدیم وبه طرف رستوران رفتیم،میزدنج وچهارنفره ای انتخاب کردیم ونشستیم ... سفارش هامونو دادیم ومنتظرشدیم .. غذاروکه آوردن همه مشغول خوردن شدیم..